آنا گزارش می‌دهد:

از پیاده‌روی اربعین تا شهادت؛ ماجرای دعایی که شهید رحمانی کنار حرم کرد

سه سفر پیاده در مسیر نجف تا کربلا و دعایی که کنار حرم امام حسین(ع) زمزمه شده بود؛ این‌ها بخشی از روایت زندگی «شهید مهدی رحمانی» است. محافظی که سال‌ها بی‌صدا در حوزه حفاظت خدمت کرد و سرانجام در مسیر مأموریت به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا؛‌ برای «مهدی رحمانی» پیاده‌روی اربعین وعده‌ای بود که هر سال خودش را به آن می‌رساند. سه سال پیاپی همراه همسر و پسر کوچکش راهی مسیر نجف تا کربلا شد؛ سفری که برایش پر از شوق، دعا و دلدادگی بود. دوستان و خانواده می‌گفتند از مدت‌ها قبل برایش برنامه می‌ریخت و تلاش می‌کرد از محل کارش مرخصی بگیرد تا مبادا این قرار عاشقانه را از دست بدهد.

او در آن مسیر طولانی، کنار خانواده‌اش قدم می‌زد؛ میان جمعیتی که همه به یک مقصد می‌رفتند. گاهی دست پسرش را می‌گرفت و از میان موکب‌ها عبور می‌کرد و گاهی آرام‌تر راه می‌رفت تا بیشتر در حال‌وهوای زیارت بماند. کسانی که همراهش بودند می‌گفتند دلش عجیب با کربلا گره خورده بود. در آخرین سفری که به اربعین رفت، در کنار ضریح امام حسین (ع) دعایی کرد که بعد‌ها برای خانواده‌اش معنای دیگری پیدا کرد؛ از خدا خواسته بود اگر لایق است، شهادت را نصیبش کند.

پسری که همیشه با لبخند شناخته می‌شد

مهدی رحمانی بیستم تیرماه ۱۳۶۷ در خانواده‌ای پنج‌فرزندی به دنیا آمد؛ سه خواهر، یک برادر و او که کوچک‌ترین فرزند خانه بود. فاصله سنی زیادی با خواهر بزرگ‌ترش داشت؛ آن‌قدر که خواهرش همیشه می‌گفت بیشتر شبیه مادری برای او بوده است. تصویری که از سال‌های کودکی مهدی در ذهن خانواده مانده، یک چیز مشترک دارد: لبخندی که تقریباً همیشه روی صورتش بود.

آنهایی که از نزدیک می‌شناختندش می‌گفتند آرام، کم‌حرف و مهربان بود. مسجد برایش جای غریبی نبود؛ از همان نوجوانی در برنامه‌های مسجد حضور داشت، اذان می‌گفت، مکبر می‌شد و در جلسات قرآن شرکت می‌کرد. بسیاری از سوره‌های قرآن را همان سال‌ها حفظ کرده بود. در محله هم به خوش‌خلقی شناخته می‌شد. اگر همسایه‌ای کاری داشت، معمولاً نام «مهدی» اولین گزینه‌ای بود که به ذهنشان می‌رسید؛ کسی که کمتر پیش می‌آمد درخواست کسی را رد کند.

شهید مهدی رحمانی

وقتی مسیر آینده‌اش را خودش انتخاب کرد

سال‌ها بعد وقتی دیپلم گرفت، تصمیم مهمی برای زندگی‌اش گرفت؛ تصمیمی که ابتدا آن را از خانواده پنهان کرده بود. وقتی موضوع را با پدر و مادرش در میان گذاشت و از او پرسیدند چرا این مسیر را انتخاب کرده، پاسخ کوتاهی داد: «به خاطر عشق به رهبری و کشورم.» از آن زمان وارد حوزه حفاظت شد و سال‌ها در همین مسیر فعالیت کرد. مدتی محافظ محمد مخبر بود و بعد‌ها مأموریت تازه‌ای به او سپرده شد؛ حفاظت از امیر سرلشکر سیدعبدالرحیم موسوی. خانواده‌اش، اما کمتر از جزئیات کار او خبر داشتند. تنها می‌دانستند شغلش حساس است و گاهی مأموریت‌های مهمی دارد.

با همه این مسئولیت‌ها، در خانه همان مرد مهربان و آرام بود. سیزده سال از ازدواجش می‌گذشت و یک پسر به نام «محمد سبحان» داشت؛ پسری که تمام دنیای پدرش بود. هر فرصتی که پیدا می‌کرد سعی می‌کرد وقتش را با او بگذراند. در این میان چند ماه پیش از شهادتش، تصمیم دیگری هم گرفت. مادرشان سه سال قبل از دنیا رفته بود و پدر تنها مانده بود. مهدی خانه‌اش را به نزدیکی خانه پدر منتقل کرد و در طبقه بالای همان ساختمان ساکن شد تا بیشتر مراقبش باشد. می‌گفت پدر نباید تنها بماند.

حرفی که بعد‌ها برای خانواده معنا پیدا کرد

با این حال گاهی جمله‌هایی می‌گفت که بعد از حادثه رنگ دیگری گرفت. حدود یک ماه پیش از آن روز، در جمعی خانوادگی به مادر همسرش گفته بود اگر جنگی رخ دهد، احتمالاً آن‌ها از اولین کسانی خواهند بود که به شهادت می‌رسند. آن زمان کسی تصور نمی‌کرد این جمله به این زودی به واقعیت نزدیک شود.

تا اینکه صبح شنبه، نهم اسفند ماه عقربه‌های ساعت در میان ساعت نه و ده صبح در حال حرکت بودند و در ساختمانی در نزدیکی بیت رهبری جلسه‌ای در سطح عالی در حال برگزاری بود؛ نشستی با حضور مسئولان ارشد کشور. فضای ساختمان آرام به نظر می‌رسید. در چنین جلساتی همیشه افرادی هستند که نامشان در گزارش‌ها نمی‌آید؛ کسانی که مأموریتشان حفاظت و دیده نشدن است. «مهدی رحمانی» یکی از همان آدم‌ها بود. چند قدم آن‌طرف‌تر از امیر سرلشکر موسوی ایستاده بود. 

اما آن آرامش ناگهان با صدایی مهیب شکسته شد. موشک‌هایی که بعد‌ها گفته شد از نوع سنگرشکن بوده‌اند به ساختمان اصابت کردند و در چند ثانیه همه‌چیز تغییر کرد؛ دود، فشار انفجار و آوار. در همان لحظه‌ها، مهدی رحمانی در حالی که در جایگاه محافظتی خود ایستاده بود، به شهادت رسید.

شهید مهدی رحمانی

ساعت‌هایی که با نگرانی گذشت

از همان دقایق بعد از حادثه، نگرانی خانواده آغاز شد. تماس‌ها یکی پس از دیگری گرفته می‌شد، اما تلفن او پاسخ نمی‌داد. برخی همکارانش می‌گفتند حالش خوب است و جای نگرانی نیست، اما دل خانواده آرام نمی‌شد. شب هنگام دو نفر از همکارانش به خانه آمدند و گفتند پیغام رسانده‌اند که حال مهدی خوب است. با این حال همسرش از همان لحظه احساس کرد حقیقت چیز دیگری است؛ سکوت‌ها و نگاه‌ها چیزی را پنهان می‌کرد.

صبح روز بعد، هنگام پخش دعای سحر از تلویزیون، خبر شهادت رهبر معظم انقلاب اسلامی اعلام شد. همان لحظه برای خانواده روشن شد که حادثه‌ای بزرگ رخ داده است. ساعتی بعد تماس رسمی رسید و خبر قطعی را دادند: مهدی رحمانی در همان حمله صبح شنبه به شهادت رسیده است.

شهید مهدی رحمانی

آرام گرفتن در جوار یک شهید دیگر

در ابتدا قرار بود پیکرش در قطعه ۴۲ بهشت زهرا به خاک سپرده شود، اما با درخواست همسرش محل دیگری انتخاب شد؛ قطعه ۲۶، جایی نزدیک مزار شهید ابراهیم هادی. حالا تنها دو ردیف فاصله میان مزار آن‌ها است. برای خانواده، تصویری که بیش از هر چیز از مهدی باقی مانده، همان لبخند همیشگی است؛ لبخندی که به گفته نزدیکانش هیچ‌وقت از چهره‌اش جدا نمی‌شد. آنان باور دارند سرنوشتی جز شهادت برای او قابل تصور نبود؛ مردی که زندگی‌اش را در سکوت وقف امنیت دیگران کرده بود و سرانجام نیز در همان مسیر به آرزویی رسید که سال‌ها در دل داشت.

انتهای پیام/

ارسال نظر