قهرمان بالیوودی یا فرار هالیوودی؟!/ قدرت موشکی و پهپادی ایران؛ آنچه در قاب دوربین پنتاگون جا نشد
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری آنا همه چیز برای یک فیلم اکشن آماده است؛ جنگنده آمریکایی در آسمان ایران هدف قرار میگیرد و سقوط میکند، خلبان زخمی خود را به زمین میرساند و در حالی که کمر، دست و شانهاش آسیب دیده، به جای تسلیم شدن راه کوهستان را در پیش میگیرد. دوربین او را دنبال میکند؛ مردی زخمی که در دل سرزمینی ناشناس از ارتفاعات بالا میرود، خود را از چشم نیروهای ایرانی پنهان میکند و تا ارتفاع حدود ۷ هزار فوتی میرسد؛ آن هم با بدنی که طبق روایت، زیر بار جراحات سنگین است.
این داستانی است که برنامه «۶۰ دقیقه» شبکه سیبیاس از عملیات نجات افسر سامانههای تسلیحاتی و سرنشین کابین عقب یک جنگنده دو نفره اف-۱۵ استرایک ایگل روایت میکند؛ مردی که با اسم مستعار «براوو» معرفی میشود و هواپیمایش بامداد سوم آوریل، چهاردهم فروردین، در منطقهای کوهستانی در جنوب اصفهان هدف قرار گرفت و ساقط شد.
اما، قصه همینجا تمام نمیشود. نزدیک به ۵۰ ساعت میگذرد و نیروهای آمریکایی برای پیدا کردن و نجات او وارد عمل میشوند؛ نیروهای ویژه که به روایتی نزدیک به یکصد نفر هستند به دنبالش میگردند و سرانجام، پس از عبور از کوهستان و تعقیبوگریز، نجات پیدا میکند. کنار هم گذاشتن این صحنهها، بیش از آنکه یک گزارش معمولی از یک عملیات نظامی را تداعی کند، به فیلمنامهای شبیه است که قهرمانش قرار نیست شکستخورده از میدان بیرون بیاید؛ باید زخمی و خسته باشد، اما در نهایت سالم به خانه برگردد.
این همان جایی است که روایت، رنگوبوی یک فیلم بالیوودی به خود میگیرد؛ قهرمان همهفنحریف، کوهستان، زخمهای سنگین، تعقیب دشمن، عملیات نجات و پایان خوش؛ فقط جای ترانه و رقص را هواپیماهای جنگی و نیروهای ویژه گرفتهاند. مشکل، اما اینجاست که جنگ، فیلمنامه نیست و موشکی که یک جنگنده را ساقط میکند، با تدوین و موسیقی متن ناپدید نمیشود.
حتی اگر تمام این داستان را همانگونه که روایت شده بپذیریم، یک سؤال مهم همچنان باقی است: این قهرمان زخمی چرا اصلاً روی زمین بود؟
جنگنده سقوط کرده، یک اف-۱۵ آمریکایی است؛ هواپیمایی که ارزش آن حدود ۳۰ میلیون دلار برآورد شده و بنا بر روایت منتشرشده، با یک موشک دوشپرتاب زمینبههوا با ارزشی در حدود ۱۰۰ هزار دلار هدف قرار گرفته است. یک حساب ساده کافی است تا بخش ناخوشایند داستان آشکار شود: جنگندهای دهها میلیون دلاری در برابر سلاحی چندصدهزار دلاری!!
شاید به همین دلیل است که در این روایت پرزرقوبرق، تمرکز بیشتر بر زخمهای خلبان، صعود از کوه و عملیات نجات است تا پرسش اصلی: چه چیزی توانست یک اف-۱۵ به ارزش ۳۰ میلیون دلار را با یک موشک حدود ۱۰۰ هزار دلاری از آسمان پایین بکشد؟ پاسخ قطعی «فناوری دانشمند ایرانی و اراده نیروهای مسلح ایران» است.
مستندی که پیش از پخش، بوی ارعاب میداد
مسئله زمانی جدیتر میشود که بدانیم این داستان درحالی رسانهای شده است که در آمریکا بر سر نحوه روایت جنگ با ایران اختلاف و حساسیت وجود دارد.
همچنین، گزارشهایی در رسانههای آمریکایی درباره نقش «پیت هگست» وزیر جنگ ایالات متحده، برای اعمال فشار بر خلبان جهت حضور در این برنامه منتشر شده است؛ موضوعی که البته پنتاگون آن را رد میکند. همزمان، منتقدان این مستند را تلاشی برای ارائه روایتی «نرم» و قهرمانانه از جنگ توصیف کردهاندبه گفته آنها پنتاگون می کوشد این جنگ پرهزینه و غیرضروری را به داستانی قهرمانانه تبدیل کند.
اگر یک جنگنده سقوط کرده و یک عملیات پیچیده برای نجات خدمه آن انجام شده است، میتوان ماجرا را از زاویه هزینه، آسیبپذیری هواگرد، کیفیت پدافند و نتیجه عملیاتی نیز روایت کرد. اما وقتی تمرکز بر «کوهستان»، «۵۰ ساعت انتظار» و «عملیات نجات» قرار میگیرد، مرکز ثقل داستان از سقوط یک جنگنده پیشرفته به شجاعت خدمه آن منتقل میشود.
در چنین روایتی، مخاطب به جای آنکه ابتدا بپرسد «چرا جنگنده ساقط شد؟»، با پرسش دیگری مواجه میشود: «چگونه قهرمان آمریکایی زنده ماند؟»
چرا پنتاگون محتاج قهرمانسازی است؟
پاسخ به این سؤال که چرا پنتاگون برای مشروعیتبخشی به جنگی که ادعای پیروزی در آن را دارد، به سناریونویسی و قهرمانسازی روی آورده است، باید در وضعیت افکار عمومی آمریکا جستوجو شود؛ جایی که جنگ ایران بهتدریج از یک عملیات نظامی در منطقهای دوردست به مسئلهای سیاسی و اقتصادی در داخل آمریکا تبدیل شده است.
بر اساس یک نظرسنجی رویترز/ایپسوس که اوایل سپتامبر منتشر شد، تنها ۲۳ درصد از آمریکاییها و تنها نیمی از جمهوریخواهان معتقدند که ایالات متحده در مقایسه با پیش از آغاز درگیریها، اکنون در موقعیت قویتری در برابر ایران قرار دارد.
اکنون تصویر حتی برای جمهوریخواهان نیز نگرانکنندهتر شده است. تازهترین نظرسنجی رویترز/ایپسوس در ۱۴ سپتامبر نشان میدهد محبوبیت ترامپ به ۳۵ درصد رسیده، در حالی که دموکراتها در نظرسنجی انتخابات کنگره با ۴۴ درصد در برابر ۳۷ درصد از جمهوریخواهان پیش افتادهاند؛ شکافی هفتدرصدی که از زمان بازگشت ترامپ به کاخ سفید بیسابقه توصیف شده است. جنگ ایران و آثار اقتصادی آن، از جمله افزایش قیمت سوخت و فشار بر بودجه خانوارها، از عوامل مهم افت محبوبیت ترامپ عنوان شده است.
در چنین شرایطی، روایت «براوو» صرفاً داستان یک خلبان نیست؛ بلکه میتواند به یک روایت ترمیمی برای جنگ تبدیل شود؛ روایتی که میکوشد تصویری انسانی و قهرمانانه از عملیات نظامی ارائه کند، آن هم درست در زمانی که پرسشهای بزرگتری درباره دستاورد، هزینه و آینده جنگ روی میز است.
دستاوردسازی پیش از حضور پای صندوق رأی
اهمیت این مسئله زمانی بیشتر میشود که در آستانه انتخابات میاندورهای کنگره، افق روشنی برای پایان جنگ وجود نداشته باشد. جنگی که قرار بود با نمایش قدرت نظامی آمریکا یک پیروزی سریع بسازد، ماهها ادامه پیدا کرده و آثار آن به قیمت سوخت، هزینه زندگی شهروندان آمریکایی و وضعیت سیاسی دولت واشنگتن رسیده است.
حتی ترامپ در هفتههای اخیر پایان جنگ را به بعد از انتخابات میاندورهای گره زده است؛ انتخاباتی که قرار است سوم نوامبر (۱۲ آبان) برگزار شود و وضعیت کنترل کنگره را تعیین کند؛ بنابراین مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی در آسمان ایران افتاده است (سقوط جنگنده)؛ مسئله این است که چه تصویری از آن اتفاق (فرار یک قهرمان) باید پیش از رفتن رأیدهندگان آمریکایی پای صندوق ساخته شود.این همان جابهجایی مهم در روایت است؛ جای «نتیجه جنگ» را «داستان جعلی جنگ» میگیرد.
وقتی جنگ را به عملیات نظامی تقلیل میدهند
این تغییر روایت تازه نیست. از همان ابتدای عملیات، انتخاب واژهها و نامگذاریها نیز بخشی از مدیریت تصویر جنگ بوده است. عملیات نظامی با عنوان «Epic Fury» یا به اصطلاح «خشم حماسی» معرفی شد؛ عنوانی که از همان ابتدا تصویری از قدرت و غلبه میساخت اما حالا که نبرد هفت ماه به درازا کشیده، آنها میگویند خشم حماسی تمام شده و نیروهای آمریکایی صرفا در حال پیشبرد یک عملیات ویژه هستند.
از سوی دیگر، ترامپ بارها کوشیده است از بهکار بردن تعبیر «جنگ» فاصله بگیرد و آن را در قالب یک عملیات نظامی توضیح دهد؛ در حالی که آنچه در میدان رخ داده، شامل حملات گسترده، درگیری مستقیم، استفاده از جنگندهها و موشکها، حمله به پایگاهها و تلفات نظامی بوده است.
در پازل جنگ روانی، این بازی با واژهها بیاهمیت نیست؛ چراکه وقتی یک درگیری را «جنگ» نمینامید، میتوان درباره هزینهها و تبعات آن نیز با ادبیاتی متفاوت سخن گفت.
عددهایی که از قاب دوربین بیرون ماندند
اما اعداد معمولاً کمتر از روایت تلویزیونی تحت تأثیر قرار میگیرند. طبق روایت منتشرشده، جنگنده اف-15 ساقط شده در مأموریتی در نزدیکی جنوب اصفهان هدف یک موشک دوشپرتاب زمینبههوا قرار گرفت. این حادثه یک واقعیت مهم درباره جنگ مدرن را عیان میکند: مهاجم مجبور نیست برای تحمیل هزینه به رقیب، به همان اندازهای که رقیب برای ساخت یا بهکارگیری تجهیزات گرانقیمت هزینه کرده، خرج کند.
این نسبت بهتنهایی به معنای برتری مطلق یک سلاح ارزان بر یک سامانه پیشرفته نیست؛ اما نشان میدهد که در جنگ مدرن، هزینه و آسیبپذیری لزوماً رابطه مستقیمی با پیچیدگی و قیمت تجهیزات ندارند.
از پایگاههای بزرگ تا پهپادهای کوچک
نشانههای تغییر این معادله را میتوان در رفتار ارتش آمریکا نیز دید. در ماه آگوست، سنتکام از تلاش برای ایجاد نخستین نیروی چندملیتی و چندحوزهای حمله با پهپاد خبر داد؛ نیرویی که قرار است از سامانههای بدون سرنشین هوایی، سطحی و زیرسطحی استفاده کند و با مشارکت آمریکا و شرکای منطقهای فعالیت کند.
معنای این تحول صرفاً افزایش تعداد پهپادها نیست. ارتش آمریکا بهتدریج در حال آزمودن مدلی است که در آن بخشی از مأموریتهای پرهزینه و پرریسک را میتوان با سامانههای بدون سرنشین و ارزانتر انجام داد؛ سامانههایی که امکان تکثیر، پراکندگی و استفاده در محیطهای پرتهدید را بیشتر میکنند.
در سوی دیگر، بحثی جدیتر در واشنگتن شکل گرفته است: آیا باید همان الگوی قدیمی حضور نظامی در خلیج فارس را حفظ کرد؟!
گزارشهای منتشرشده از بررسی کاهش حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس پس از جنگ ایران حکایت دارد؛ از جمله بررسی این موضوع که آیا پایگاههای آسیبدیده در حملات ایران باید با همان ظرفیت گذشته بازسازی شوند یا خیر. این بحث در شرایطی مطرح شده که پایگاههای بزرگ و دائمی آمریکا در منطقه در جریان جنگ آسیب دیدهاند.
این یعنی مسئله از یک هواپیمای ساقط شده فراتر رفته است؛ مدلی که سالها بر پایگاههای بزرگ، جنگندههای گرانقیمت، ناوهای هواپیمابر و حضور دائمی متکی بود، حالا مجبور شده درباره هزینه و آسیبپذیری خودش دوباره فکر کند.
این در حالی است که روز گذشته، گزارش دفتر بازرسی کل وزارت دفاع آمریکا کمبود تسلیحات راهبردی را در نتیجه جنگ با ایران تایید و اعلام کرد غیر از اف-۱۵ حامل براوو، سه جنگنده اف-۱۵ دیگر هم نابود شدهاند. همچنین آسیب دیدن یک جنگنده اف-۳۵، هفت هواپیمای سوخترسان کیسی-۱۳۵ و نابودی حداکثر ۳۰ پهپاد امکیو-۹ ریپر تأیید شده است.
جنگی که محاسبه هزینه را تغییر داد
در این نقطه، شاید مهمترین بخش داستان نه «براوو» باشد و نه عملیات نجات او؛ بلکه تغییری باشد که جنگ ایران در محاسبات نظامی آمریکا ایجاد کرده است.
وقتی پایگاه ثابت میتواند هدف قرار بگیرد، هواپیمای پیشرفته میتواند با سلاحی بهمراتب ارزانتر تهدید شود، انبارهای رهگیرهای گرانقیمت تحت فشار قرار میگیرند و واشنگتن همزمان به فکر کاهش حضور نظامی خود و توسعه نیروهای پهپادی چندملیتی میافتد، دیگر نمیتوان جنگ را صرفاً با تعداد هواپیماهای پیشرفته یا حجم مهمات شلیکشده اندازه گرفت.
جنگ مدرن، بیش از هر زمان دیگری به اقتصاد فرسایش تبدیل شده است؛ اینکه چه کسی میتواند با هزینه کمتر، طرف مقابل را وادار به صرف هزینه بیشتر کند.
در این معادله، فناوری زمانی ارزش واقعی خود را نشان میدهد که بتواند هزینه تصمیم طرف مقابل را بالا ببرد. یک پهپاد ارزان، اگر دشمن را مجبور کند برای مقابله با آن سامانههای بسیار گرانقیمت به کار بگیرد، دیگر صرفاً یک پرنده کوچک بدون سرنشین نیست؛ بخشی از یک معادله اقتصادی ـ نظامی جدید است.
قدرت موشکی و پهپادی ایران؛ آنچه در قاب دوربین پنتاگون جا نشد
در نهایت، روایت سینمایی پنتاگون دوباره به همان صحنه اول بازمیگردد؛ به جنگندهای که در آسمان ایران هدف قرار گرفت و خلبانی که پس از سقوط، قهرمان داستان شد.
ممکن است دوربین روی کوهستان، زخمها، فرار و عملیات نجات مکث کند؛ اما در میدان جنگ، پیش از آنکه داستان این به اصطلاح قهرمان آمریکایی آغاز شود، یک اتفاق مهمتر رخ داده است: یک جنگنده آمریکایی (و حالا معلوم شده بیشتر) در آسمان ایران سقوط کرده است.
این واقعیت را نمیتوان با تغییر زاویه دوربین یا انتخاب یک روایت احساسی حذف کرد. اگر واشنگتن پس از ماهها درگیری به فکر بازتعریف حضور نظامی خود در خلیج فارس افتاده و همزمان به سمت تشکیل یگانهای پهپادی ارزان قیمت رفته است، بخشی از این تغییر را باید در هزینهای دید که حضور نظامی سنگین در برابر تواناییهای موشکی و پهپادی ایران متحمل شده است.
اینجاست که قاب «براوو» کوچکتر از واقعیت میدان میشود. در قاب تلویزیون، خلبان زخمی از کوه بالا میرود و در نهایت نجات پیدا میکند؛ اما در قاب بزرگتری به نام جنگ،مسئله اصلی صرفاً نجات یک خلبان آمریکایی نیست؛ بلکه این پرسش مطرح است که چگونه ایران، با بودجه نظامی ۱۲۹ برابر کمتر از آمریکا، توانسته است با اتکا به قدرت موشکی و پهپادی خود، محاسبات هزینهای طرف مقابل را بر هم بزند.
در این قاب، شاید پرزرقوبرقترین بخش داستان همان چیزی باشد که کمترین زمان را روی صفحه تلویزیون آمریکاییها میگیرد: موشکی که شلیک شد، جنگندهای که دیگر به پایگاه بازنگشت و معادلهای که برای آمریکا دیگر به سادگی گذشته نیست؛ و این همان صحنهای است که هیچ موسیقی حماسی و هیچ پایان خوشی نمیتواند از روی پرده نمایش حذف کند.
انتهای پیام/