آنا گزارش می‌دهد

بازی ترامپ با افکار عمومی/جنگی که نباید «جنگ» نامیده شود!

دونالد ترامپ
رئیس‌جمهور آمریکا در شرایطی که تداوم درگیری، هزینه‌های اقتصادی و فشار افکار عمومی، موقعیت او را شکننده‌تر کرده، می‌کوشد با کم‌رنگ‌کردن ابعاد جنگ و جعل روایت «پیروزی»، واقعیت این فشار‌ها را برای جامعه آمریکا مدیریت کند؛ تلاشی که در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای ۳ نوامبر اهمیت دوچندان یافته است.

به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری آنا، در جنگی که دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا علیه ایران به راه انداخته است، همه چیز در میدان نبرد تعیین نمی‌شود؛ بخشی از جنگ با موشک و ناو و تحریم پیش می‌رود و بخش دیگر در میدان ذهن‌ها، تیترها، شبکه‌های اجتماعی و روایت‌هایی که قرار است واقعیت جنگ را برای افکار عمومی ایران و آمریکا بازتعریف کنند.

ترامپ این بخش از جنگ را به‌خوبی می‌شناسد. رئیس‌جمهور آمریکا فقط در کاخ سفید سیاست‌ورزی نمی‌کند؛ او در فضای مجازی نیز دائماً در حال تولید خبر، خلق جنجال و قرار دادن خود در مرکز توجه رسانه‌هاست. از پست‌های عجیب و جنجالی مثل ادعای تعلق ماه به آمریکا یا تغییر نام نیومکزیکو به آمریکا گرفته تا روایت‌سازی درباره پیروزی‌های نظامی و اقتصادی، همه بخشی از سازوکاری است که او را در کانون دستورکار رسانه‌ای نگه می‌دارد.

اسماعیل بقائی، سخنگوی دستگاه دیپلماسی ایران، در نشست خبری دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ با اشاره به همین ویژگی‌ها اظهار داشت: برخی از رفتارهایی که از جانب طرف‌های آمریکایی مشاهده می‌شود و در رسانه‌ها و افکار عمومی ضریب بالایی می‌گیرد، بخشی از عادت آنها و بخشی از طبیعت هیأت حاکمه فعلی آمریکا است که از این طریق خود را مدام در سطح رسانه‌ها حفظ می‌کنند و در جنگ و نزاع شناختی پیش می‌روند.

این نزاع شناختی اما صرفاً به ادعاهای عجیب ترامپ درباره مرزها، جغرافیا یا نمایش قدرت محدود نمی‌شود؛ جنگ اقتصادی علیه ایران نیز امتداد همین نبرد برای ساختن یک روایت است. وقتی واشنگتن نمی‌تواند همه هزینه‌های یک جنگ فرسایشی را از نگاه جامعه آمریکا پنهان کند، تلاش می‌کند مرکز ثقل افکار عمومی را جابه‌جا کند. به این ترتیب، قبل از آنکه شهروند آمریکایی از خود بپرسد جنگ با ایران چه بر سر بودجه، انرژی، تورم و بدهی کشورش آورده است، باید این روایت را بشنود که فشار بر ایران در حال نتیجه دادن است!

در همین چارچوب بود که سیدعباس عراقچی، وزیر امور خارجه کشورمان، در ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ و در واکنش به کارزار جدید آمریکا علیه ایران، نوشت: تهدید به «شروع عملیات اقتصادی» در واقع برای انحراف افکار عمومی آمریکا از بحران‌های مالی داخلی است؛ یعنی بدهی‌های بی‌سابقه و افزایش سرسام‌آور بهره‌های بانکی در ایالات متحده.

این جمله، یکی از روشن‌ترین نقاط اتصال جنگ اقتصادی و جنگ روانی است. فشار اقتصادی علیه ایران فقط ابزاری برای تأثیرگذاری بر تهران نیست؛ در عین حال می‌تواند برای واشنگتن کارکردی ارتباطی داشته باشد تا در داخل آمریکا این تصویر را بسازد که دولت همچنان دست بالا را دارد و هزینه‌های جنگ بی‌هدف نبوده است.

جنگ در میدان، «درگیری نظامی» در روایت واشنگتن

اینجاست که یک تناقض مهم آشکار می‌شود: چرا واشنگتن تا این اندازه اصرار دارد واقعیت جنگ را در افکار عمومی آمریکا تلطیف کند؟

ترامپ در پاسخ به این سؤال که اگر درگیری با ایران جنگ نیست، پس دقیقاً چیست، گفت: آن را «یک درگیری نظامی» توصیف می‌کند، زیرا از نظر آمریکا مسئله‌ای ساده و «چیز بزرگی» نیست. او گفت آمریکا حملات پراکنده‌ای در ایران انجام و مقادیر زیادی نفت را هدف قرار می‌دهد.

این موضع با اظهارات جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، نیز همسو است؛ او تلاش کرده بود ماه‌ها درگیری میان ایران و آمریکا را اساساً «جنگ» نخواند. تقلیل‌دادن اهمیت یک جنگ نظامی گسترده، آن هم در شرایطی که هزینه‌های مالی و انسانی آن هر لحظه افزایش پیدا می‌کند، می‌تواند بخشی از تلاش برای کنترل حساسیت افکار عمومی باشد.

واژه‌ها در سیاست صرفاً ابزار توصیف نیستند؛ بلکه می‌توانند میزان حساسیت افکار عمومی را نیز تنظیم کنند. در افکار عمومی آمریکا، واژه «جنگ» یادآور تلفات، هزینه‌ها، شکست، بن‌بست و مطالبه‌گری از دولت واشنگتن است؛ اما تعابیری مانند «درگیری نظامی»، «عملیات» یا «حملات پراکنده» می‌توانند همان واقعیت را با هزینه سیاسی کمتری به شهروندان آمریکایی قالب کنند.

حتی تغییر یا کنار گذاشتن نام عملیات نظامی نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. گزارش‌ها نشان می‌دهد پنتاگون به پرسنل نظامی خود دستور داده بود دیگر از نام «Operation Epic Fury» یا همان عملیات خشم حماسی برای عملیات جاری علیه ایران استفاده نکنند؛ عملیاتی که دولت آمریکا پیش‌تر اعلام کرده بود پایان یافته است.

در واقع، هنگامی که هزینه‌های یک جنگ افزایش پیدا می‌کند، گاهی نخستین تغییر نه در میدان، بلکه در واژه‌ها اتفاق می‌افتد.

چرا واشنگتن باید افکار عمومی آمریکا را مدیریت کند؟

پاسخ اینکه چرا دولت دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه آمریکا، به دنبال مدیریت افکار عمومی این کشور است، باید در نقطه‌ای جست‌وجو شود که جنگ خارجی با سیاست داخلی تلاقی پیدا می‌کند؛ یعنی انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره.

برای دولت ترامپ، ادامه جنگی که هزینه‌های مالی آن افزایش یافته، قیمت انرژی را تحت فشار قرار داده و به نارضایتی عمومی دامن زده، صرفاً یک مسئله امنیتی نیست؛ این جنگ می‌تواند به یک متغیر انتخاباتی تبدیل شود.

جمهوری‌خواهان در آستانه انتخاباتی قرار دارند که در آن حفظ اکثریت کنگره اهمیت تعیین‌کننده دارد و هر افزایش در نارضایتی عمومی می‌تواند مستقیماً به صندوق رأی منتقل شود.

جدیدترین نظرسنجی‌های منتشرشده نیز نشان می‌دهد «مخالفت با ادامه جنگ در آمریکا» به یک متغیر قابل اعتنا تبدیل شده است. این مسئله برای ترامپ از آن جهت حساس‌تر است که جنگ با ایران می‌تواند بخشی از پایگاه اجتماعی او را نیز با یک تناقض روبه‌رو کند.

جنبش ماگا (MAGA) که نام آن از شعار «Make America Great Again» یا «دوباره عظمت را به آمریکا برگردانیم» گرفته شده، هسته اصلی پایگاه سیاسی ترامپ را تشکیل می‌دهد. در کنار این شعار، ایده «America First» یا «اول آمریکا» نیز همواره یکی از پایه‌های گفتمان ترامپ بوده است؛ یعنی تمرکز منابع و توان آمریکا بر مسائل داخلی و پرهیز از گرفتار شدن در جنگ‌های خارجی پرهزینه و بی‌پایان.

بنابراین، ادامه جنگی که هزینه‌های آن به اقتصاد داخلی آمریکا منتقل می‌شود، برای دولتی که بخشی از پایگاه خود را با شعار اولویت‌دادن به آمریکا و فاصله گرفتن از جنگ‌های خارجی بسیج کرده، صرفاً یک مسئله نظامی نیست؛ بلکه می‌تواند به یک تناقض سیاسی تبدیل شود.

پاسخ به چرایی تلاش واشنگتن برای مدیریت افکار عمومی آمریکا، تا حدی در تغییر روایت نهفته است: اگر جنگ نامیده نشود، اگر «چیز بزرگی» نباشد، اگر حملات «پراکنده» توصیف شود و اگر فشار اقتصادی به‌عنوان نشانه پیروزی معرفی شود، هزینه سیاسی آن نیز شاید کمتر به نظر برسد.

جنگ اقتصادی؛ نبرد بر سر برداشت از نتیجه

همین نیاز به مدیریت افکار عمومی می‌تواند توضیح دهد چرا واشنگتن هم‌زمان با ادامه فشار نظامی، از «عملیات اقتصادی» و تشدید فشار بر ایران سخن می‌گوید.

از نگاه ایران، آمریکا به دلیل گرفتار شدن در وضعیتی که خود ایجاد کرده، دچار فرسایش و سردرگمی شده و توسل کاخ سفید به ابزار دروغ معنای مهمی در سطح راهبردی دارد؛ چراکه اگر جنگ فقط در میدان نظامی تعریف شود، نتیجه آن با تعداد اهداف منهدم‌شده یا سرزمین تصرف‌شده سنجیده می‌شود؛ اما هنگامی که جنگ به حوزه روانی و شناختی منتقل شود، «برداشت مردم از نتیجه جنگ» نیز به یک هدف عملیاتی تبدیل می‌شود.

به همین دلیل، جنگ اقتصادی علیه ایران می‌تواند دو مخاطب داشته باشد: ایران و افکار عمومی آمریکا. در داخل آمریکا، فشار بر ایران باید به‌عنوان نشانه موفقیت معرفی شود و در سوی دیگر، بزرگ‌نمایی آثار این فشار می‌تواند بر برداشت جامعه ایران از موازنه و نتیجه تقابل اثر بگذارد.

اقتدار ایران در میدان رزم ؛ جایی که روایت واشنگتن با واقعیت فاصله می‌گیرد

اما پشت این تلاش گسترده برای مدیریت افکار عمومی، یک واقعیت مهم در میدان قرار دارد: ایران صرفاً در موقعیت دفاع از خود قرار نگرفته، بلکه با پاسخ‌های نظامی و اقدامات متقابل، هزینه‌های محاسبات آمریکا را افزایش داده و مانع از آن شده است که واشنگتن جنگ را مطابق اهداف اعلامی خود پیش ببرد.

اگر قرار بود حملات آمریکا به‌سرعت به نتیجه‌ای که واشنگتن انتظار داشت منجر شود، نیازی به این حجم از روایت‌سازی درباره «پیروزی»، «محاصره مؤثر» و موفقیت فشارهای اقتصادی وجود نداشت. استمرار پاسخ‌های ایران و توانایی تهران در حفظ قدرت بازدارندگی و اثرگذاری بر معادلات منطقه‌ای، محاسبات طرف مقابل را پیچیده‌تر کرده است؛ به‌گونه‌ای که واشنگتن هم‌زمان با ادعای موفقیت، ناگزیر است برای توضیح چرایی تداوم درگیری و هزینه‌های آن، روایت‌های تازه‌ای تولید کند.

اقتدار ایران در این میان فقط در شلیک موشک یا انجام عملیات متقابل خلاصه نمی‌شود؛ اهمیت اصلی در این است که آمریکا نتوانسته اراده خود را بدون پرداخت هزینه بر ایران تحمیل کند. هر بار که واشنگتن تلاش کرده نتیجه جنگ را از پیش تعیین‌شده و یک‌طرفه نشان دهد، استمرار توان پاسخ‌گویی ایران این تصویر را با واقعیت میدان مواجه کرده است.

همین مسئله را می‌توان در موضوع تنگه هرمز نیز مشاهده کرد. هرمز برای ایران صرفاً یک نقطه جغرافیایی نیست؛ یک اهرم راهبردی است که هرگونه تغییر در وضعیت آن، مستقیماً بر بازار انرژی و محاسبات اقتصادی قدرت‌های بزرگ اثر می‌گذارد. به همین دلیل، وقتی واشنگتن ناگزیر است درباره میزان تردد نفتکش‌ها، وضعیت محاصره و آینده قیمت نفت روایت‌های متعدد ارائه کند، معنای آن فقط اختلاف بر سر چند عدد نیست؛ نشانه‌ای از این است که واقعیت میدان همچنان تحت تأثیر اراده و توان ایران قرار دارد.

از این منظر، جنگ روایت‌ها را نمی‌توان جدا از میدان نظامی فهم کرد. هرچه ایران توانسته است در برابر فشار نظامی و اقتصادی ایستادگی کند، ابتکار عمل خود را حفظ کند و هزینه‌های تصمیم آمریکا را افزایش دهد، به همان نسبت، هزینه روایت‌سازی برای واشنگتن نیز بیشتر شده است.

بازار انرژی؛ جایی که جنگ روایت‌ها با زندگی آمریکایی‌ها برخورد می‌کند

اما، شاید هیچ متغیری به اندازه انرژی، این پیوند میان جنگ خارجی و سیاست داخلی آمریکا را آشکار نکند.

قیمت بنزین برای رأی‌دهنده آمریکایی یک شاخص انتزاعی نیست. هر افزایش قیمت در پمپ‌بنزین می‌تواند جنگی در هزاران کیلومتر دورتر را به یک مسئله روزمره داخلی تبدیل کند. از این منظر، بازار انرژی برای دولت ترامپ فقط یک مسئله اقتصادی نیست؛ یک مسئله سیاسی و انتخاباتی است.

تلاش برای بزرگ‌نمایی منابع عظیم نفتی در ونزوئلا که از یک سال گذشته به این سو به مدار کنترل آمریکا بازگشته نیز لزوماً پاسخگوی مشکلاتی نیست که جنگ در بازار انرژی امروز ایجاد کرده است. حتی اگر حجم ذخایر نفتی ونزوئلا میلیاردها بشکه باشد، برای تبدیل شدن به عرضه واقعی در بازار نیازمند سرمایه‌گذاری، زیرساخت، زمان و انرژی است و نمی‌تواند به‌سرعت آثار بحران خودساخته انرژی در ایالات متحده را خنثی کند.

ترامپ پیشتر مدعی شده بود محاصره ایران آن‌قدر «قدرتمند و مؤثر» بوده که هیچ‌کس تصور نمی‌کرد تا این حد خوب پیش برود. اما این روزها بحران انرژی چنان بر او سنگینی می‌کند که چهارشنبه گذشته در پیامی در شبکه اجتماعی نوشت: «وقتی در جنگ علیه ایران پیروز شویم، قیمت نفت به شدت کاهش خواهد یافت» و قیمت بنزین به سه دلار در هر گالن و در نهایت کمتر از دو دلار خواهد رسید.

اینجا یک پرسش ساده اما مهم مطرح می‌شود: اگر محاصره تا این اندازه قدرتمند و مؤثر بوده، چرا وعده بازگشت بازار انرژی به وضعیت مطلوب، همچنان به آینده و پایان یک وضعیت جنگی موکول می‌شود؟ چرا آمریکا همین حالا این کار را انجام نمی‌دهد؟

و پرسش دوم حتی بنیادی‌تر است: مگر ترامپ پیش‌تر مدعی نشده بود در جنگ علیه ایران پیروز شده است؟ اگر پیروزی پیش‌تر محقق شده، چرا اکنون وعده می‌دهد که «وقتی پیروز شویم» قیمت نفت کاهش خواهد یافت؟

این تغییر زمان فعل، شاید از ده‌ها تحلیل بیشتر، شکاف میان روایت پیروزی و واقعیت میدان را نشان دهد.

بازار نیز الزاماً با روایت سیاسی حرکت نمی‌کند. در حالی که ترامپ وعده سقوط سریع قیمت نفت پس از پیروزی را مطرح می‌کند، بازگشت بازار انرژی به شرایط مطلوب همچنان به پایان وضعیتی موکول شده که خود واشنگتن از یک سو آن را پیروزی معرفی می‌کند و از سوی دیگر، پایان‌نیافته توصیفش می‌کند.

آمارهای هرمز؛ روایت‌هایی که با هم سازگار نیستند

در این میان، جنگ روایت‌ها در موضوع تنگه هرمز نیز آشکار است. آمریکا و رسانه‌های همسو با آن در مقاطع مختلف آمارهای متفاوتی از میزان تردد نفتکش‌ها در تنگه هرمز ارائه کرده‌اند؛ از ۵ و ۹ میلیون بشکه تا ۱۶ و ۱۷ میلیون بشکه در روز و حتی ادعای افزایش ۴۰۰ درصدی تردد.

خود این فاصله چشمگیر میان اعداد، یک پرسش مهم ایجاد می‌کند: اگر هدف، ارائه تصویری دقیق از وضعیت میدان است، چرا روایت آماری تا این اندازه متغیر است؟

اینجاست که عدد دیگر فقط یک شاخص اقتصادی نیست؛ در یک جنگ روانی، عدد می‌تواند به ابزار ساختن برداشت تبدیل شود. مخاطب با شنیدن یک رقم بزرگ قرار است احساس کند وضعیتی عادی شده یا یک عملیات به نتیجه رسیده است، حتی اگر واقعیت میدان و آمارهای دیگر با آن همخوانی نداشته باشد.

از جعل «پیروزی بر ایران» تا پنهان‌کردن فشار در آمریکا

ترامپ و دولت او برای افکار عمومی آمریکا باید دو روایت را هم‌زمان مدیریت کنند: نخست اینکه جنگ با ایران بزرگ، پرهزینه و فرسایشی نیست؛ دوم اینکه فشار بر ایران موفقیت‌آمیز بوده است.

اما مشکل اینجاست که هر دو روایت با یک واقعیت مزاحم روبه‌رو هستند: اقتصاد آمریکا.

هزینه‌های جنگ، نگرانی درباره تورم، فشار قیمت انرژی، حساسیت بازار اوراق و مسئله بدهی، متغیرهایی نیستند که با تغییر نام جنگ یا اعلام پیروزی از بین بروند. همان‌طور که بازار نفت نیز با یک پست در شبکه اجتماعی موظف نمی‌شود از 100 دلار به ۴۰ دلار برسد.

بنابراین، واشنگتن به دلیل اشتباه محاسباتی و گرفتار کردن منطقه و جهان در یک جنگ غیرقانونی، دچار فرسایش شده و برای فرار از واقعیت‌ها هر بار روایتی تازه تولید می‌کند.

این همان جایی است که می‌توان جنگ ترامپ علیه ایران را فراتر از حملات نظامی تحلیل کرد. در این جنگ، یک جبهه در آسمان و دریا و تنگه هرمز قرار دارد و جبهه دیگر در صفحه تلفن همراه شهروند آمریکایی، در قیمت بنزین، در نمودار بازار اوراق و در واژه‌هایی که کاخ سفید برای نامیدن یک جنگ انتخاب می‌کند.

اما این جبهه دوم فقط مخاطب آمریکایی ندارد. بخشی از جنگ روایت‌ها به افکار عمومی ایران نیز مربوط است. تولید مستمر ادعاهای متناقض درباره پیروزی، محاصره، باز بودن مسیرهای انرژی، میزان تردد در هرمز و وضعیت اقتصاد ایران، می‌تواند با هدف اثرگذاری بر برداشت جامعه ایرانی از وضعیت واقعی جنگ نیز دنبال شود.

در چنین شرایطی، افکار عمومی داخل ایران نیز بخشی از میدان این نبرد شناختی است. هر ادعای بزرگ لزوماً نشانه یک واقعیت بزرگ نیست و هر عددی که با ضریب گسترده رسانه‌ای منتشر می‌شود، الزاماً یک داده بی‌طرفانه محسوب نمی‌شود. یکی از مهم‌ترین شگردهای عملیات روانی، تکرار یک روایت تا جایی است که مخاطب پیش از آنکه درباره صحت آن پرسش کند، آن را بخشی از واقعیت فرض کند.

از این منظر، هوشیاری ایران در برابر جنگ روانی به معنای نادیده گرفتن واقعیت‌ها یا کوچک شمردن تهدیدها نیست؛ برعکس، به معنای تلاش برای تشخیص فاصله میان واقعیت و روایتی است که طرف مقابل می‌کوشد از واقعیت بسازد. همان‌قدر که میدان نظامی نیازمند ارزیابی دقیق است، میدان روایت نیز باید با دقت، مقایسه و پرسشگری دنبال شود.

در این میان، مسئله اصلی شاید این نیست که واشنگتن چه اندازه می‌تواند ایران را تحت فشار قرار دهد، بلکه مسئله این است که تا چه اندازه می‌تواند جامعه آمریکا را متقاعد کند که هزینه این فشار کمتر از واقعیت است.

چنان‌که بقائی در ۱۰ شهریور ۱۴۰۵ گفت، به نظر می‌رسد «دروغ‌گویی به بخشی از دیپلماسی عمومی آمریکا برای مدیریت فضایی که به آن دچار شده‌اند، تبدیل شده است.»

و در نهایت، شاید بتوان تمام این جنگ روایت‌ها را در یک گزاره خلاصه کرد: واشنگتن در حالی از پیروزی اقتصادی بر ایران سخن می‌گوید که بازارهای آمریکا نشانه‌هایی از فشار و بی‌اعتمادی به روایت رسمی را آشکار می‌کنند؛ روایتی که می‌تواند برای لاپوشانی هزینه‌ها و شکست‌های اقتصادی داخلی آمریکا باشد.هرچه اقتدار ایران در میدان و توان آن در افزایش هزینه‌های تصمیم آمریکا آشکارتر می‌شود، نیاز واشنگتن به ساختن تصویری متفاوت از واقعیت نیز بیشتر خواهد شد.

انتهای پیام/

ارسال نظر