پنجم صفر؛ سالروز شهادت حضرت رقیه(س)

از عطش کربلا تا غربت شام؛ روایت دختری که تاریخ را به گریه نشاند

 حضرت رقیه
در میان همه روایت‌های جان‌سوز مسیر مدینه تا شام، نام حضرت رقیه (سلام‌الله‌علیها)، دختر خردسال امام حسین (ع)، بیش از هر چیز یادآور مظلومیت کودکی است که سهمش از دنیا، تشنگی کربلا، آتش خیمه‌ها، رنج اسارت و داغ فراق پدر بود.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، در ماه محرم و صفر تاریخ دوباره بوی خون، اشک و حقیقت می‌گیرد؛ ماهی که در آن، هر روز و هر شب، روایتی از ایثار و مظلومیت در دل‌ها زنده می‌شود. در میان همه نام‌های درخشان نهضت عاشورا، نام کودکی سه‌ساله بیش از هر چیز دل‌ها را می‌لرزاند؛ دختری که نه شمشیر در دست گرفت و نه در میدان نبرد جنگید، اما مظلومیتش آن‌چنان ژرف و جان‌سوز بود که قرن‌هاست هرگاه نامش بر زبان جاری می‌شود، اشک نیز بی‌اختیار بر گونه‌ها می‌نشیند.

حضرت رقیه (س)، دختر خردسال حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، تجسم رنجی است که پس از عاشورا بر خاندان پیامبر (ص) سایه افکند. اگر کربلا با خون شهیدان جاودانه شد، شام با اشک‌های کودکان و صبر زنان اهل‌بیت (ع) حقیقت آن خون را به تاریخ رساند. در میان همه این اشک‌ها، گریه‌های دخترکی که تنها آرزویش دیدن دوباره پدر بود، به نمادی از مظلومیت عاشورا تبدیل شد.

عاشورا تنها میدان شمشیر‌ها نبود؛ روایت اشک‌هایی بود که در گوشه خیمه‌ها ریخته شد، قصه کودکانی که تشنگی را با تمام وجود لمس کردند و حکایت زنانی که با صبر خویش پیام نهضت حسینی را از میان خاکستر خیمه‌های سوخته تا قلب تاریخ رساندند. حضرت رقیه (س) یکی از روشن‌ترین جلوه‌های همین پیام ماندگار است؛ کودکی که کوتاه زیست، اما نامش برای همیشه با کربلا، اسارت و غربت گره خورد.

ستاره‌ای کوچک در آسمان خاندان وحی

درباره جزئیات زندگی حضرت رقیه (س)، همانند بسیاری از رخداد‌های مرتبط با نهضت عاشورا، گزارش‌های تاریخی متفاوتی وجود دارد. شماری از مورخان و عالمان شیعه از دختری خردسال از امام حسین (ع) یاد کرده‌اند که پس از واقعه کربلا و در جریان اسارت، در شام از دنیا رفت. برخی منابع نام او را «رقیه» و برخی «فاطمه صغری» نوشته‌اند، اما در فرهنگ شیعی و حافظه تاریخی مسلمانان، این بانوی خردسال با نام حضرت رقیه (سلام‌الله‌علیها) شناخته می‌شود.

آثاری، چون کامل بهایی، لهوف، نفس‌المهموم و دیگر کتاب‌های تاریخی و مقاتل، هر یک به گونه‌ای از این کودک مظلوم و ماجرای جان‌سوز رحلت او در شام یاد کرده‌اند. اگرچه درباره برخی جزئیات اختلاف‌نظر وجود دارد، اما اصل مظلومیت این دختر خردسال در میان شیعیان، جایگاهی ریشه‌دار و ماندگار یافته است.

ولادت دقیق حضرت رقیه (س) به طور قطعی مشخص نیست؛ اما مشهور آن است که هنگام واقعه عاشورا حدود سه یا چهار سال بیشتر نداشت. همین سن اندک، سنگینی مصیبت‌های وارد شده بر او را دوچندان می‌کند. کودکی در این سن، هنوز دنیای خود را در آغوش پدر معنا می‌کند؛ امنیت را در لبخند مادر می‌بیند و همه جهانش، خانواده‌ای است که در سایه مهر آنان آرام می‌گیرد.

حضرت رقیه (س) در خانه‌ای دیده به جهان گشود که سرچشمه نور، ایمان و کرامت بود. پدرش امام حسین (ع)، فرزند امیرالمؤمنین علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س)، و نوه رسول خدا (ص) بود. در چنین خانواده‌ای، مهر، عبادت، آزادگی و انسانیت با زندگی روزمره درآمیخته بود.

در گزارش‌های تاریخی آمده است که امام حسین (ع) محبت ویژه‌ای به فرزندان خود داشت. آن حضرت بار‌ها کودکان را در آغوش می‌گرفت، آنان را می‌بوسید و با مهربانی با آنان سخن می‌گفت. حضرت رقیه (س) نیز از این مهر پدرانه بهره فراوان داشت و پیوند عاطفی عمیقی میان او و پدر برقرار بود؛ پیوندی که بعد‌ها به جان‌سوزترین تصویر تاریخ عاشورا تبدیل شد.

از مدینه تا کربلا؛ آغاز سفری که پایانش غربت بود

سال شصت و یکم هجری، هنگامی که امام حسین (ع) برای احیای دین جدش و مقابله با حکومت ظلم و فساد یزید بن معاویه، راهی سفری سرنوشت‌ساز شد، خانواده ایشان نیز همراه کاروان بودند. حضرت رقیه (س)، همچون دیگر زنان و کودکان اهل‌بیت، این مسیر را در کنار پدر طی کرد؛ بی‌آنکه بداند این سفر، واپسین روز‌های زندگی کوتاهش را رقم خواهد زد.

کاروان حسینی منزل به منزل پیش رفت تا به سرزمین کربلا رسید؛ جایی که قرار بود بزرگ‌ترین حماسه تاریخ اسلام رقم بخورد. از همان روز‌های نخست، سپاه عمر بن سعد با بستن راه آب، تشنگی را بر اهل‌بیت و یاران امام تحمیل کرد.

حضرت رقیه////

واژه «عطش» شاید کوتاه باشد، اما در دل خود دریایی از رنج نهفته دارد. کودکان خیمه‌ها، لب‌های خشکیده، نگاه‌های منتظر و دستان کوچکی که برای جرعه‌ای آب به سوی بزرگ‌تر‌ها دراز می‌شد، از تلخ‌ترین تصاویر کربلاست. حضرت رقیه (س) نیز در میان همین کودکان، روز‌های سخت تشنگی را پشت سر گذاشت؛ روز‌هایی که دشمن حتی بر کودک سه‌ساله نیز رحم نکرد و آب را از او دریغ داشت.

شب عاشورا، خیمه‌ها حال و هوای دیگری داشت. زمزمه قرآن، صدای مناجات یاران و آرامش عجیب امام حسین (ع)، در کنار نگرانی زنان و کودکان، شبی ساخت که تاریخ همانندش را کمتر به خود دیده است.

صبح عاشورا، میدان کربلا آرام‌آرام رنگ خون گرفت. یاران امام، یک‌به‌یک به میدان رفتند و به شهادت رسیدند. از درون خیمه‌ها، زنان و کودکان صدای تکبیرها، هیاهوی سپاه دشمن و وداع‌های آخر را می‌شنیدند. حضرت رقیه (س) نیز با چشمانی کودکانه، رفتن عزیزان را نظاره می‌کرد؛ بی‌آنکه بداند هر وداع، فاصله او را با پدر کمتر و کمتر می‌کند.

آخرین نگاه؛ وداعی که هنوز تاریخ را می‌گریاند

از جان‌سوزترین لحظات زندگی حضرت رقیه (س)، واپسین دیدار با امام حسین (ع) است. هنگامی که سیدالشهدا (ع) برای آخرین بار عزم میدان کرد، زنان و کودکان گرد وجودش حلقه زدند. هر یک می‌کوشیدند لحظه‌ای بیشتر در کنار او بمانند؛ گویی دل‌هایشان خبر از وداعی بی‌بازگشت می‌داد.

در میان آن جمع، دخترکی سه‌ساله بیش از همه بی‌تاب بود. برای او، امام حسین (ع) نه فرمانده سپاه حق، که پدری مهربان بود؛ پناهی که همه دنیایش در آغوش او خلاصه می‌شد. چگونه می‌توان برای کودکی در آن سن، مفهوم شهادت را توضیح داد؟

امام حسین (ع)، با چشمانی اشکبار، دختر کوچک خود را در آغوش گرفت، نوازشش کرد و به صبر دعوتش نمود؛ اما مگر دل کودک، زبان صبر را می‌شناسد؟

دقایقی بعد، هنگامی که غبار میدان فرو نشست و صدای «هل من ناصر...» خاموش شد، جهان حضرت رقیه (س) نیز برای همیشه رنگ دیگری گرفت...

عصر عاشورا؛ آغاز مصیبتی که پایان نداشت

با غروب خورشید عاشورا، گمان می‌رفت مصیبت خاندان پیامبر (ص) با شهادت امام حسین (ع) و یارانش به پایان رسیده باشد؛ اما حقیقت آن است که از همان عصر دهم محرم، فصلی تازه و شاید جان‌سوزتر از نهضت حسینی آغاز شد؛ فصلی که قهرمانان آن، زنان داغدار و کودکانی بودند که همه دارایی خود را در قتلگاه جا گذاشته بودند.

سپاه عمر بن سعد، پس از شهادت سیدالشهدا (ع)، به خیمه‌های اهل‌بیت (ع) هجوم برد. آتش در پارچه‌های خیمه پیچید و شعله‌ها، آخرین پناه کودکان را نیز در خود فرو بردند. صدای گریه، فریاد، هراس و دویدن کودکان در میان آتش، تصویری است که هرگز از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد.

حضرت رقیه (س) نیز در میان همین کودکان، حیران و آشفته، گاه به سوی خیمه‌های در حال سوختن می‌دوید و گاه با چشمانی اشکبار، پدر را میان آن همه دود و غبار جست‌و‌جو می‌کرد؛ اما دیگر خبری از آن آغوش امن نبود.

از آن روز، کودکی سه‌ساله باید معنای یتیمی را بیاموزد؛ آن هم نه در خانه و میان آشنایان، بلکه در میان سپاهی که حتی به کودکان نیز رحم نکرد.

راهی که هر منزلش بوی داغ می‌داد

پس از عاشورا، کاروان اسیران با دست‌های بسته و دل‌هایی شکسته، از کربلا به کوفه و از کوفه به شام برده شد. سفری که در ظاهر چند صد کیلومتر بود، اما برای اهل‌بیت (ع)، راهی به بلندای همه تاریخ محسوب می‌شد.

در این مسیر، رنج، همسفر همیشگی آنان بود. گرمای سوزان، گرسنگی، تشنگی، خستگی راه و نگاه‌های سنگین مردمانی که حقیقت را نمی‌دانستند، بر اندوه اسیران می‌افزود.

حضرت رقیه////

برای حضرت رقیه (س)، این سفر تنها یک کوچ اجباری نبود؛ هر منزل، یادآور پدری بود که دیگر در کنار او نبود. هر بار که کاروان توقف می‌کرد، کودک خردسال سراغ پدر را می‌گرفت؛ گاهی از عمه زینب (س)، گاهی از امام سجاد (ع) و گاهی از دیگر همراهان.اما پاسخ‌ها، تنها اشک بود.

در نقل‌های تاریخی آمده است که حضرت زینب (س) و دیگر بانوان اهل‌بیت، تمام تلاش خود را می‌کردند تا کودکان را آرام کنند. آنان خود داغدار بودند، اما باید تکیه‌گاه دل‌های شکسته کودکان نیز می‌شدند؛ رسالتی که تنها از خاندان وحی برمی‌آمد.

شام؛ شهری که حقیقت را نمی‌شناخت

کاروان اسیران، پس از روز‌هایی طولانی، به دمشق، پایتخت حکومت یزید، رسید؛ شهری که سال‌ها زیر سایه تبلیغات بنی‌امیه، حقیقت اهل‌بیت پیامبر (ص) را از مردم پنهان کرده بودند.

بسیاری از مردم شام، خاندان پیامبر را نمی‌شناختند و نمی‌دانستند این اسیران، فرزندان همان رسول خدایی هستند که نامش هر روز بر فراز مناره‌ها طنین‌انداز می‌شود.

ورود اهل‌بیت (ع) به شام، یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های تاریخ اسلام است؛ شهری آذین‌بسته، در برابر کاروانی که همه عزیزانش را در کربلا از دست داده بود.اما در همان شهر نیز، خطبه‌های حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع)، پرده‌های جهل را یکی پس از دیگری کنار زد و حقیقت را آشکار کرد.

خرابه‌ای که به قبله اشک شیعیان تبدیل شد

پس از ورود به شام، اهل‌بیت (ع) را در مکانی ویران و بی‌سقف یا کم‌امکانات اسکان دادند؛ جایی که بعد‌ها در تاریخ با نام «خرابه شام» شناخته شد.خرابه، نه خانه بود و نه پناهگاه.

روز‌ها گرمای سوزان آفتاب و شب‌ها سرمای جان‌سوز، کودکان را می‌آزرد. نه بستر مناسبی وجود داشت، نه غذای کافی و نه آرامشی برای داغدارانی که هنوز بوی قتلگاه را با خود داشتند.

برای حضرت رقیه (س)، خرابه شام تنها یک ویرانه نبود؛ سرزمینی بود که هر گوشه آن، جای خالی پدر را بیشتر فریاد می‌زد.

گاهی گوشه‌ای می‌نشست و با چشمانی خیره، افق را نگاه می‌کرد؛ گویی هنوز انتظار داشت پدر از راه برسد، او را در آغوش بگیرد و بگوید: «دخترم، دیگر گریه نکن...».اما انتظار، هر شب طولانی‌تر می‌شد.

گریه‌هایی که خواب را از شام ربود

شب‌های خرابه، شب‌های سکوت نبود.از هر گوشه، صدای گریه کودکی بلند می‌شد که پدر یا برادر خود را در کربلا از دست داده بود.

اما در میان همه این صداها، گریه‌های حضرت رقیه (س) رنگ دیگری داشت.

او هنوز باور نمی‌کرد پدر رفته است.هر شب، نام حسین (ع) را زمزمه می‌کرد.هر صبح، چشم به راه دیدن او بود.هر بار که صدای اسبی یا قدم‌هایی از دور شنیده می‌شد، با شوق از جا برمی‌خاست؛ شاید پدر آمده باشد....اما هر بار، امید کوچک دخترک، در میان غربت شام خاموش می‌شد.اندوه او تنها اندوه یک کودک نبود؛ روایتی زنده از داغی بود که عاشورا بر دل همه تاریخ گذاشته بود.

حضرت زینب (س)، با آن همه مصیبت، هر بار کودک را در آغوش می‌گرفت، اشک‌هایش را پاک می‌کرد و با صدایی که خود از گریه می‌لرزید، او را آرام می‌ساخت؛ اما مگر داغ پدر، با هیچ سخنی آرام می‌شود؟

در همین خرابه، شبی فرا رسید که تقدیر، آخرین برگ زندگی دختر کوچک امام حسین (ع) را رقم زد؛ شبی که نه تنها شام، بلکه تاریخ را برای همیشه دگرگون کرد...

حضرت رقیه////

وقتی تمام دلتنگی‌های یک کودک، در یک رؤیا خلاصه شد

شب، آرام‌آرام بر خرابه شام سایه انداخته بود. اسیران، پس از روز‌ها رنج، خستگی و اشک، هر یک گوشه‌ای آرام گرفته بودند؛ اما مگر در دل اهل‌بیت (ع)، خوابی آرام باقی مانده بود؟

در همان شب، حضرت رقیه (سلام‌الله‌علیها) در عالم رؤیا، پدر را دید؛ همان پدری که روز‌ها بود چشم به راهش مانده بود. با شوق از خواب برخاست و بی‌قرار، تنها یک جمله را بر زبان آورد:«پدرم کجاست؟ حسینم کجاست؟»

خرابه شام، بار دیگر از صدای گریه کودکی سه‌ساله لبریز شد. بانوان اهل‌بیت (ع)، دخترک را در آغوش گرفتند؛ حضرت زینب (س)،‌ام‌کلثوم (س) و دیگر زنان کاروان، هر چه گفتند، دل کوچک او آرام نگرفت. او نه آب می‌خواست، نه غذا و نه خواب... تمام خواسته‌اش، دیدن پدر بود.

اشک‌های بی‌امان دخترک، سکوت شب را شکست و خبر بی‌تابی او به مجلس یزید رسید.در یکی از مشهورترین نقل‌های تاریخی آمده است که یزید، برای خاموش کردن گریه‌های این کودک، دستور داد سر مطهر امام حسین (ع) را در طبقی پوشیده نزد او ببرند؛ گمان می‌کرد با این کار، صدای گریه کودک خاموش خواهد شد؛ غافل از آنکه همان لحظه، یکی از جان‌سوزترین صحنه‌های تاریخ رقم خواهد خورد.

آخرین دیدار؛ آغوشی که این بار از جنس غربت بود

طبق را پیش روی دخترک گذاشتند.حضرت رقیه (س)، با چشمانی پر از امید، گمان می‌کرد هدیه‌ای برای آرام کردن او آورده‌اند.پرسید:«این چیست؟ من پدرم را می‌خواهم...»پارچه را کنار زدند...ناگهان، نگاه معصوم دختر، بر چهره‌ای افتاد که روزگاری مأمن همه آرامشش بود؛ چهره‌ای نورانی، اما آغشته به خون.

برای لحظه‌ای، گویی زمان از حرکت ایستاد.

دخترک، با دستان کوچک خود، سر مبارک پدر را در آغوش گرفت؛ گونه بر گونه پدر نهاد، پیشانی خونینش را بوسید و با صدایی که تاریخ هنوز طنین آن را می‌شنود، با پدر درد دل کرد. در مقاتل و روضه‌های مشهور آمده است که او با سوز دل می‌گفت:

«پدر جان... چه کسی محاسنت را به خون خضاب کرد؟ چه کسی رگ‌های گلویت را برید؟ چه کسی مرا در این غربت، یتیم و بی‌پناه گذاشت؟»

این گفت‌وگوی کوتاه، نه فقط گفت‌وگوی یک دختر با پدر، که فریاد همه مظلومیت عاشورا بود؛ فریادی که از خرابه‌ای ویران برخاست و تا همیشه در گوش تاریخ ماندگار شد.

پرواز از خرابه؛ وقتی قلبی کوچک، تاب این همه داغ را نداشت

اندوهی که بر قلب کوچک حضرت رقیه (س) سنگینی می‌کرد، دیگر از توان جسم نحیفش فراتر رفته بود.

اشک می‌ریخت...

سر پدر را می‌بوسید...

سخن می‌گفت...

و گویی همه رنج‌های کربلا، همه تشنگی‌های فرات، همه هجوم آتش به خیمه‌ها، همه راه طولانی اسارت و همه شب‌های بی‌پناه شام، یکباره بر قلب کودک سه‌ساله فرود آمده بود.

در روایت مشهور آمده است که حضرت رقیه (س)، پس از آن دیدار جان‌سوز، دیگر تاب نیاورد.

سر کوچک خود را بر سر مطهر پدر نهاد؛ اشک‌هایش آرام گرفت، ناله‌هایش خاموش شد و روح بلندش، در آغوش همان پدری که روز‌ها در حسرت دیدارش سوخته بود، به ملکوت پر کشید.

آن شب، خرابه شام شاهد شهادت کودکی بود که نه شمشیر بر پیکرش نشست و نه نیزه‌ای بر سینه‌اش فرود آمد؛ اما زخم فراق، سنگین‌تر از هر شمشیری، جانش را گرفت.

شهادت حضرت رقیه (س)، سندی است بر این حقیقت تلخ که عاشورا با غروب دهم محرم پایان نیافت؛ کربلا در کوچه‌های کوفه ادامه یافت، در بازار‌های شام ادامه یافت و در خرابه‌ای ویران، با پرکشیدن دختر کوچک حسین (ع) به اوج رسید.

حضرت رقیه////

دختری که مظلومیت را برای همیشه معنا کرد

اگر حضرت علی‌اکبر (ع)، شکوه جوانمردی عاشوراست...

اگر حضرت عباس (ع)، پرچم‌دار وفاداری است...

اگر حضرت زینب (س)، پیام‌آور نهضت حسینی است...

حضرت رقیه (س)، روایت بی‌پناهی کودکان عاشوراست.

او ثابت کرد که سپاه ظلم، حتی از اشک‌های یک کودک نیز هراس داشت.

نام او، تنها یادآور یک کودک سه‌ساله نیست؛ نشانه‌ای است از قساوتی که مرزی برای خود نمی‌شناخت و حتی کودکان خاندان پیامبر (ص) را از آزار و رنج در امان نگذاشت.

از همین رو، قرن‌هاست که هرگاه روضه خرابه شام خوانده می‌شود، دل‌ها بیش از هر زمان دیگری می‌شکند؛ زیرا انسان، در برابر مصیبت یک کودک، بی‌اختیار اشک می‌ریزد؛ و هنوز... شام با نام رقیه (س) شناخته می‌شود

امروز، قرن‌ها از آن شب جان‌سوز گذشته است؛ اما گویی هنوز در ویرانه‌های شام، صدای گریه دخترکی شنیده می‌شود که پدرش را صدا می‌زند.

هنوز گویی نسیم شبانه دمشق، بوی اشک‌های رقیه (س) را با خود دارد.

هنوز زائرانی که به حرم منسوب به آن بانوی خردسال قدم می‌گذارند، بیش از آنکه عظمت یک بنا را ببینند، غربت دختری را احساس می‌کنند که همه آرزویش، تنها یک بار دیگر در آغوش گرفتن پدر بود.

حضرت رقیه (سلام‌الله‌علیها) تنها سه سال در این دنیا زیست؛ اما همین سه سال، آن‌چنان با نور ولایت، عشق به پدر و صبر در مصیبت آمیخته شد که نامش برای همیشه در حافظه جهان تشیع ماندگار شد.

فردا، پنجم صفر، هنگامی که پرچم‌های عزا بار دیگر به اهتزاز درمی‌آید و مرثیه‌خوانان نام این دختر کوچک را زمزمه می‌کنند، دل‌های بی‌شماری راهی خرابه شام می‌شود؛ همان خرابه‌ای که روزی گهواره اشک‌های یک کودک بود و امروز، قبله دل‌های سوخته عاشقان اهل‌بیت (ع) است؛ و چه جان‌سوز است که پایان زندگی دختر کوچک حسین (ع)، نه در آغوش پدر، نه در سایه خیمه‌های مدینه و نه در کنار خانواده، بلکه بر خاک سرد غربت رقم خورد؛ اما همان کودک سه‌ساله، با اشک‌های بی‌صدایش، کاری کرد که تاریخ هرگز نتواند از کنار مظلومیت عاشورا بی‌تفاوت بگذرد.

آری؛ کربلا با شهادت حسین (ع) جاودانه شد، اما خرابه شام، با شهادت رقیه (س)، برای همیشه گریه را به یادگار گرفت.

انتهای پیام/

ارسال نظر