پیامبری که اینک اشک میریزد
من از نزدیک، ندای رستگاری بزرگترین مرد زمان را در سرزمینی دور شنیدم که چگونه در خون غوطه ور بود و به زیبایی تمام، به خورشید عالمتاب لبخند میزد... کجاست اینک رسول خدا (ص) تا در این ماه مبارک، باز هم برای علی گریه کند و... آه، ای علی جان! من به قربان چشمان خندانت؛ چرا پیامبر اینک چنین اشک میریزد؟!... یا رسول الله! نکند علی در ماه مبارک رمضان، با شمشیری زهرآگین...
من اکنون از کوفه میآیم مادر... ای یتیمان کوفه! بشتابید؛ بشتابید و آخرین لبخند خونین مهربانترین امیر عالم را از نزدیک ببینید و از او بوسهای شیرین بستانید؛ بشتابید!... بشتابید!...
هوا بسیار گرم است و من اینک از تهران به سمت کرج حرکت میکنم تا به موقع به افطار برسم و یک دریا آب گوارا بنوشم و خود را سیراب سازم. راننده سواری، بدون توجه به من و دیگرمسافران، با دستمال، عرق پیشانی اش را پاک میکند و به آسفالت داغ اتوبان خیره میشود. من در حالی که سرم را به شیشه ماشین تکیه داده ام، به تپههای بین راه و بوتههای پراکنده در فضای خاکی اطراف جاده نگاه میکنم که یکی بعد از دیگری و به سرعت از مقابل چشمانم عبور میکنند و گُم و پنهان میشوند... راننده همچنان دراتوبان پیش میرود و صدای مناجات نوزدهمین روز ماه مبارک رمضان از رادیوی ماشین، مرا با خود به گذشتهها و سرزمینی دور میبرد؛ به کوفه و مردمان دیاری گرم و داغ...
بی آن که خود بخواهم به آرامی، گذر زمان و حضور مکان و ماشین و اتوبان را به دست فراموشی میسپارم و پرنده خیالم در زیر سقف آسمان و آفتابی سوزان و فروزان، به سوی سرزمینی دیگر به پرواز در میآید و میرود و میرود و میرود تا در میان اهالی شهر کوفه، بر روی یک نخل بلند و زیبا بنشیند و...
****
- ای جماعت! آیا میدانید اینک چه زمانی است؟
- تو از چه سخن میگویی ای مرد غریب؟!
- از زمان نور و روشنایی؛ زمان رفتن به میهمانی در ماهی شیرین و گوارا!
- میهمانی؟! کدامین میهمانی؟... ماه؟! کدامین ماه؟!
- ماهی که شب قدر را در دامان خود دارد؛ شبی که بیدار دلان عاشق، نیایشی عاشقانه دارند.
- چگونه؟!
- با مناجات و دعا؛ با سوختن، با گداختن تا رسیدن به وصال!... ای زنان و مردان کوفه! گوش کنید؛ من اینک از خلوتی دیگر و از عشق بازی خالق و مخلوق با شما سخن میگویم؛ از پروردگاری که زیبا است و همواره زیباییها را دوست دارد...
- باز هم برایمان بگو مرد؛ اینک در ماه تجلی بیشتر خداوند بر کائنات، دیگر از چه چیز باید سخن گفت؟
- از سحرها و شبهای این ضیافت الهی؛ زیرا در این ایام، لحظهها تابندگی خاصی دارند
- و زبان ها؟!
- عطر ذکر دارند و بوی خدا را!
- و دست ها؟!
- بوی تسبیح و استغفار و کتاب آیات حقیقت را؛ این زمان باید به رستگاری انسان اندیشید؛ به نجات او از گناه و عواقب آن!... اکنون باید دریچهای از نور به سیاهی قلب گشود و اشتیاق پرواز و فیض دیدار دوست آرزو کرد؛ پرواز و دیداری که گاه بس دشوار و پرخطر است و خون میطلبد؛ خونی که...
«فزت و رب الکعبه»
- این ندا از کدامین سوی به گوش میرسد؟!... آه خدایا!... چرا اینک زمین و زمان به لرزه در میآید و دنیایی از وحشت، مرا در برمی گیرد؟...... آیا شما نیز این صدا را میشنوید جماعت؟!
«فزت و رب الکعبه»
- این صدای کیست که رستگار میشود؟
- مولایمان علی است!
- علی؟!... علی که همواره رستگار است؛ چرا اکنون... تو بگو ای مرد غریب؛ حکایت چیست؟... چرا دَم فرو بسته ای و هیچ نمیگویی؟!... چرا بُغض کرده ای و به آرامی اشک میریزی؟!... آیا این صدای رستگاری، از آن...
- آری؛ این صدای امیری تشنه است که به زودی به آب گوارا و آرزوی دیرین خود میرسد
- شهادت؟!
- شهادت، علی را شاد میکند و از شادی این شهادت، فریاد شادی سر میدهد؛ فزت و رب الکعبه...
"یا رسول الله! علی به قربان چشمان گریانت؛ چرا اشک میریزی؟!"
- علی جان! تو در یکی از همین ماههای ماه مبارک رمضان به...
- خداوندا! چه میبینم؟! چرا آسمان چنین تیره و تار میشود؟... این صدای مهیب و رُعب انگیز صاعقه برای چیست؟!... الهی! این چه وقت بارش باران است؟! این خون کیست که چنین بر خاک فرود میآید؟... پروردگارا! چرا همه جا رنگ خون به خود میگیرد؟...
- ای جماعت! نهراسید! این خون ندای رستگاری مهربانترین مرد عالم ، علی بن ابی طالب است؛ رد خون را از محراب مسجد کوفه بگیرید... ای کودکان یتیم کوفه! علی از شما شیر میطلبد؛ او دیگر شبانه و با طعام، درِ خانه تان را به صدا در نخواهد آورد... او...
****
«تو را چه شده است مادر؛ چرا چنین ماتم زده و غمباری؟!... سخنی بگو مادر!... من اینک از سفر مدینه به کوفه میآیم و از همه چیز بی خبرم! چرا مردم، بی قرار و کوچهها سوگوارند؟ چرا چشمها گریان و گیسوان پریشانند؟ حکایت چیست مادر؟ برایم سخن بگو!»
- نمیتوانم مادر جان، نمیتوانم؛ حکایت، تلخ است!
- تلخ؟!
- آری تلخ؛ بسیار بسیار تلخ؛ آن قدر که همه وجودت را آتش خواهد زد!... ای وای خدایا! چگونه بگویم که ساعاتی قبل، فرزند کعبه در محراب مسجد با شمشیری...
- نه، نگو مادر؛ نگو!... یا علی چه میشنوم؟ الهی! مرا چه میشود؟ چرا بُغض سنگینی راه گلویم را میفشارد و آتش به جانم مینشاند؟... بیرون از این خانه چه میگذرد مادر؟ این کودکان با کاسههای پر از شیر، رو به کدامین سوی میروند؟ این زنان و مردان ژنده پوش چرا چنین ناله و فغان سر میدهند؟... من تحمل ماندن ندارم مادر؛ باید بروم... باید بروم...
- به کجا چنین شتابان؟
- میخواهم به آفتاب عالمتاب بنگرم مادر... یعنی آفتاب بار دیگر طلوع خواهدکرد مادر؟... کجایی مولای من؛ کجایی آفتاب من؟... خدایا، من مولا و آفتابم را از تو میخواهم... مولای من کجایی؟... علی جان کجایی؟!... علی!... علی!.... علی!...
****
«علی!... علی!... علی!...»
- آقا!... آقا!
- ب... بله؟!... چی شده؟!
راننده دستش را روی شانه ام میگذارد و با مهربانی به رویم لبخند میزند: هیچی جوون، نترس!... علی یارت!... حالا چرا این قدر داد میزنی و علی علی...
- من کجام؟!
- کرج؛ همه مسافرا پیاده شدن؛ شما نمیخوای...
به آرامی از ماشین سواری پیاده میشوم و در حالی که سعی میکنم راننده متوجه اشک هایم نشود، پس از پرداخت کرایه، پا درپیاده رو خیابان میگذارم و به سمت مقصدی نامعلوم گام بر میدارم. مردمان کوفه و نخل و مسجد و محراب و شمشیر و... تمام ذهن و وجود مرا در برگرفته و به شکل عجیبی ماتم زده و پریشان و سرگردان شده و حال و روز خود را نمیفهمم... در سکوت، راه پیاده رو را در پیش میگیرم و با چشمهای گریان، به سرعتِ قدم هایم میافزایم تا هر چه زودتر به خانه و به مادرم برسم و به اندازه یک دریا اشک بریزم و با اشک خود، افطار کنم:
«... کجایی مادر؟ کجایی که من اکنون از کوفه میآیم! من در کوفه بودم وقتی که شمشیری فرود آمد و فرق مبارک مولایمان را شکافت و محراب مسجد، رنگ خون به خود گرفت و آذرخشی وحشتناک، همه عالم را به لرزه درآورد؛ من از نزدیک، ندای رستگاری بزرگترین مرد زمان را در سرزمینی دور شنیدم که چگونه در خون غوطه ور بود و به زیبایی تمام، به خورشید عالمتاب لبخند میزد؛ من بارش باران خون را دیدم و ماه و ستارگان سوگوار و خورشیدی که میتابید و همزمان، اشک میریخت... کجاست رسول خدا (ص) تا در این ماه مبارک، باز هم برای علی گریه کند و... آه، ای علی جان! من به قربان چشمان خندانت؛ چرا پیامبر اینک چنین اشک میریزد؟!... یا رسول الله! نکند علی در ماه مبارک رمضان، با شمشیری زهرآگین...
من اکنون از کوفه میآیم مادر... من کودکان یتیم کوفه را دیدم که چگونه با چشمهای گریان و کاسههای پر از شیر، بی تاب و شتابان به سوی خانه مولایشان میدویدند... ای یتیمان کوفه! بشتابید؛ بشتابید و آخرین لبخند خونین مهربانترین امیر عالم را از نزدیک ببینید و از او بوسهای شیرین بستانید؛ بشتابید!... بشتابید!...»
انتهای پیام/