نویسنده «جندی مکلّف؛ خاطرات اسارت یک محافظ»:

سهم برقرارکنندگان امنیت از بخش فرهنگی کم است

نویسنده «جندی مکلّف؛ خاطرات اسارت یک محافظ» جان‌مایه این کتاب را اسیری می داند که هویت خود را جعل می‌کند تا هم جان خود را از دست عراقی‌ها نجات دهد و هم اطلاعات را حفظ کند.

محسن صالحی‌خواه از نویسندگان جوانی است که به تازگی کتابی با موضوع خاطرات اسارت سردار حسین اصغری را به نگارش درآورده است. محافظی که در دوران جنگ به اسارت نیروهای بعثی درآمد. وی در خصوص روند نگارش کتاب «جندی مکلّف؛ خاطرات اسارت یک محافظ» توضیحاتی را به خبرنگار حوزه ادبیات و کتاب گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری آنا ارائه کرده که در ادامه آن را می‌خوانید:


سوژه پرداختن به اسارت یک محافظ از کجا به ذهنتان خطور کرد؟ شروع مرحله نگارش چگونه بود؟


همان‌طور که در پیش‌گفتار کتاب هم آمده این سوژه، یک سوژه اتفاقی بود. یکی از اقوام راوی که از دوستان من است به خاطرات اسارت محافظی اشاره کرد که سال‌ها اسیر بوده، مفقود می‌شود و بعد از 50 و چند ماه به کشور باز می‌گردد.


طبق روایتی که یکی از اقوام وی از این محافظ داشت، همه اقوام و دوستانش فکر می‌کردند که وی به شهادت رسیده، به طوری که حتی برای او مراسم ختم گرفته می‌شود و قبری هم به نام آرامگاه وی در نظر می‌گیرند اما مدتی بعد اتفاق‌هایی‌ می‌افتد و از زنده بودن وی باخبر می‌شوند. محافظ اصغری که چندین سال محافظ مقامات تراز اول کشوری مثل آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی (رئیس‌ وقت مجلس)، حجت‌الاسلام والمسلمین ناطق‌نوری (وزیر کشور وقت) و ... بوده، آزاد می‌شود و سال 1369 به میهن باز می‌گردد. به همین دلیل این موضوع برای من تبدیل به سوژه‌ای برای نگارش این کتاب شد.


آنچه در انتخاب موضوع شما را بیشتر ترغیب کرد چه بود؟


نقطه تمایز این سوژه برای من قصه عجیب و ناب راوی بود؛ چرا که وی تنها محافظی است که در طول جنگ اسیر شده، البته مواردی وجود داشته که افرادی از سپاه به منطقه جنگی اعزام شده‌اند و آنجا اسیر و سپس آزاد شده‌اند و به سپاه حفاظت از شخصیت‌ها پیوستند ولی چنین موردی نداشته‌ایم که فرد اعزامی، محافظ شخصیت‌های تراز اول باشد و اسیر شده باشد.


جان‌مایه این کتاب اسیری است که هویت خود را جعل می‌کند تا هم جان خود را از دست عراقی‌ها نجات دهد و هم اطّلاعات خود را حفظ کند.


این کتاب براساس تحقیقات میدانی تکمیل شده؟


به خاطر حساسیت موجود که ممکن بود این کتاب به وجود آورد، عکس‌هایی که در انتهای کتاب آمده است و اینکه به عنوان تاریخ تعریف می‌شود، برخی از افراد ترجیح دادند تا همکاری در این باره نداشته باشند.


تعریف کردن خاطرات اسارت محافظ شخصیت‌های سیاسی، اتفاق تازه‌ای بود و به همین دلیل بسیاری از افراد از بیان یا یادآوری آن می‌ترسیدند و از حاشیه‌های آن هراس داشتند.


اگرچه در چنین مواردی لازم است که تحقیقات، تکمیل‌کننده متن باشد تا بتوانیم خاطرات فردی را بعد از 32 بنویسیم. اما به خاطر این شرایطی که گفتم، به تحقیقات مجازی روی آوردم. با توجه به مطالعات گسترده‌ای که درباره اسرا داشتم مجدداً بازخوانی کتاب‌ها را آغاز کردم و این‌بار به دنبال اطلاعاتی برای کامل شدن قصه بودم.


در این میان یکی از اسرای کلیدی اردوگاه رمادی 9 که در کتاب هم از وی با عنوان علیرضا محمودی‌مظفر نام برده شده، وبلاگی داشت. محمودی مظفر فرهنگی بازنشسته و از هم‌اردوگاهی‌های راوی بود که اتفاقاً در بخشی از کتاب نقش محوری دارد. وی عکس‌هایی از اردوگاه را در وبلاگ خود منتشر کرده بود. خاطراتی نوشته بود. این موارد توانست در بحث توصیفات کمک قابل توجهی به من کند و من بتوانم فضای اردوگاه، فضای آسایشگاه و حیاط اردوگاه و هر چه را که برای تکمیل جزئیات نیاز داشتم به دست بیاورم.


پروسه نگارش کتاب چقدر طول کشید؟روند چاپ چطور پیش رفت؟


نوشتن کتاب را از سال 1394 شروع کردم. چیزی حدود 12 ساعت فایل داشتیم. چند تا از مصاحبه‌ها را در مهندس سید عزت‌الله ضرغامی انجام دادیم. بعد از آن پروسه پیاده‌سازی آغاز شد. مراحل نگارش و آماده‌سازی کتاب در پاییز 1395 به اتمام رسید و من نوشته‌های خود را به ناشری ارائه کردم که 6 ماه تأیید یا رد آن به طول انجامید و در نهایت تصمیم بر آن شد تا کتاب را به نشر کتابستان ارائه کنم.


نمی‌دانم عکس‌های کتاب باعث رد درخواست چاپ شد یا نوع نگارشم یا اینکه من چهره‌ شناخته‌‌شده‌ای نبودم اما در نهایت بعد از 6 ماه معطلی احساس کردم که شاید اصرار بیشتر برای انتشار کار چندان خوبی نباشد.


وقتی کتاب را برای نخستین بار به انتشارات ارائه کردم، فکر می‌کردم با توجه به زمینه‌های کتاب شاید با جواب مقطعی برای چاپ نشدن کتاب روبه‌رو شوم اما چنین چیزی نشد و من هم کمی در بحث ماهوی و محتوایی آنچه را که می‌خواستند اعمال نکردم؛ چرا که نمی‌خواستم قصه را از کودکی این محافظ آغاز کنم. نقطه آغاز داستان در جایی است که وی پاسدار و محافظ شده است. من کتاب قطور دوست ندارم و معتقد هستم کتاب باید در کیف هر فرد جا شود تا در مترو هم قابل خواندن باشد. آوردن خاطرات از زمان‌های گذشته این محافظ، بخش زیادی به محتوای این کتاب اضافه می‌کرد که باعث قطورتر شدن آن می‌شد.


البته برای اینکه اطلاعات جامعی جمع‌آوری کنم، منابع هم محدود بود. شاید یکی از دلایلی که باعث شد اولین ناشر که کتاب را به او معرفی کردم از چاپ سر باز زند این باشد که تمایل داشت بخشی از گذشته این فرد نیز به محتوا اضافه شود.


در این مدت دو بار کتاب را بازنویسی کردم و در آخر حتی فصل‌بندی کتاب هم تغییر کرد. بر اثر یک اتفاق با دوستان در انتشارات کتابستان وارد مذاکره شدم و با تأیید اثر بحث نمونه‌خوانی و دریافت مجوز انجام شد و کتاب در دومین یا سومین روز نمایشگاه کتاب امسال توزیع شد.


آنچه امروز به چاپ رسیده است، متن اولیه‌ای است که به اولین ناشر ارائه کردید یا متنی است که پس از بازنویسی مجدد تکمیل شد؟


متنی که تصحیح شده بود را برای چاپ به کتابستان ارائه کردم چرا که تغییرات را به این چشم ایجاد کردم که می‌خواهم ایرادها و نقایص کتاب را برطرف کنم و نه تغییر محتوای آن. این باعث شد که سعی کنم متن بهتر شود.


کدام بخش از محتوای کتاب به نظر شما برای مخاطب جوان امروز، جذاب است؟


جوانان و هم‌نسل‌های من جمهوری اسلامی را نمی‌شناسند. اگر یک فرد چهار فیلم آمریکایی دیده باشد شاید نام پلیس فلان ایالت را بداند اما به جوان ما اگر بگوییم فرق فلان دستگاه امنیتی با دستگاه دیگر چیست نمی‌داند. جوانان ما نمی‌دانند که محافظان چه کسانی هستند چون در این باره چیزی ندیده‌اند. مخاطب جوان درباره حفاظت از رئیس‌جمهور یا مسائلی از این دست، فیلمی ندیده در حالی‌ که فیلم‌های متعددی با موضوع حفاظت از رئیس‌جمهور آمریکا یا هر کشور دیگری ساخته شده است. نه‌تنها این موضوع، موضوعات دیگری که مربوط به امنیت یا ساختارهای یک کشور است.


من دست ابراهیم حاتمی‌کیا را می‌بوسم که فیلم «بادیگارد» را ساخته و دست پرویز پرستویی را می‌بوسم که نقش حاج حیدر را به زیبایی در این فیلم بازی کرده تا گوشه‌ای از اتفاقاتی که در این حوزه رخ می‌دهد را به تصویر کشند.


من با نگارش این کتاب سعی کردم ادای دینی به بچه‌های محافظ داشته باشم. به نظر من سهم بچه‌هایی که برای امنیت کشور در حوزه‌های مختلف کار می‌کنند واقعاً از حوزه فرهنگی کم است. ما در این باره غیر از بادیگارد نه فیلم خوبی داریم نه کتاب خوبی داریم تا هم بتوانیم معرفی کنیم و هم به جوانان بشناسانیم.


اگر جوان ما در فضای اینترنت کلمه محافظ را جستجو کند، با اطلاعات محدودی مواجه می‌شود. با مطالب حاشیه‌ای مواجه می‌شود. این سهم بچه‌هایی که در ایران کار حفاظت شخصیت انجام می‌دهند، از رسانه است. در رسانه از این قشر آدم‌ها اطلاعاتی وجود ندارد. سهم این جماعت طی 40 سال همین میزان است و کسی به اینکه این افراد در ترور دهه 60 چه نقشی داشتند نپرداخته است. در جنگ کجا بوده‌اند، قصه‌شان مهجور مانده.


در حالی‌که سپاه حفاظت اگر دقیق خاطرم باشد چیزی بیشتر از 200 شهید دارد و در بهار هر سال به مناسبت سالروز تشکیل سپاه حفاظت انصار، بزرگداشتی برای این شهدا برگزار می‌کنند. این در حالی است که ما اصلاً هیچ کدام از این شهدا را نمی‌شناسیم البته بخشی از این موارد به بحث اطلاعات، طبقه‌بندی افراد، محرمانه‌ بودن مسائل و ... ختم می‌شود، اما این امر نباید از تعریف یک قصه فرهنگی ممانعت کند.


می‌توان با این موضوعات قصه خیالی نوشت. ممکن است قصه ابراهیم حاتمی‌کیا ما‌به‌ازای بیرونی نداشته باشد، اما وی توانسته اثری با این موضوع تولید کند. سهم بچه‌های حفاظت از این بخش صرفاً حاشیه است و اگر ابراهیم حاتمی‌کیا این فیلم را نمی‌ساخت شاید تا 50 سال آینده هم کسی به فکر پرداختن به این مضمون نمی‌افتاد. مثل بچه‌های مدافع حرم که اگر حاتمی‌کیا فیلم «به وقت شام» را نمی‌ساخت باز کسی به سمت این موضوع نمی‌رفت.


شاید دلیل این موضوع این باشد که زیرساخت فرهنگی در ذهن جامعه نیست یا جامعه تقاضا ندارد و یا اگر تقاضا دارد وقتی فرد می‌بیند تولید ایرانی وجود ندارد، ترجیح می‌دهد تولید خارجی را به تماشا بنشیند. شاید نیز لازم است تا کلیشه‌شکنی انجام شود و کسی که برای کشور کار می‌کند نه به عنوان آدم‌های آسمانی بلکه به عنوان فردی عادی و معمولی نشان داده شوند. کسانی که اشتباه می‌کنند. ضعف دارند، قوت دارند. فراز و فرود دارند.


آیا باز هم در خصوص این تیپ آدم‌ها موضوع یا سوژه‌ای برای نوشتن دارید؟


قطعاً موضوع وجود دارد، ما از بچه‌های امنیتی افراد زیادی داشتیم که اسیر شدند اما پرداختن به این موضوع بسیار سخت است و نمی‌شود آن را تعریف کرد. اگر بخواهیم روی سوژه سردار اصغری تمرکز کنیم شاید اگر سینما دغدغه داشت می‌شد آثاری با این مضامین کار کرد.


شاید اگر آدم‌هایی مثل حاتمی‌کیا و مهدویان و امثال آن‌ها که تعدادشان کم است دارای دغدغه نبودند، همین کارهای انگشت‌شمار امروز هم تولید نمی‌شد. این افراد وقتی اثری تولید می‌کنند به قدری مورد انتقاد دیگران قرار می‌گیرند که اگر کس دیگری بود شاید سال‌ها کار نمی‌کرد. ای کاش این پرداختن به این دغدغه‌ها برای هنرمندان مهم باشد.


انتهای پیام/4072/4031/


انتهای پیام/

ارسال نظر