آیت الله احمد مبلغی|

روز گرامیداشت حافظ و نگاهی به «نظرِ پاک و حکمت خطاپوشی صنع»

حافظ
خطاپوشی، کور کردن چشم بر واقعیت نیست؛ بلکه عبور کردن از ظاهر منفرد حادثه و جست‌وجوی جایگاه آن در معماری بزرگ‌تر هستی است.

به  گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، آیت الله احمد مبلغی، عضو مجلس خبرگان رهبری در یادداشتی که به صورت اختصاصی در اختیار خبرگزاری آنا قرارداده است، به بهانه روز حافظ، به جنبه‌هایی از تفکر این شاعر شوریده شیراز و چهره تابناک آسان ادب فارسی پرداخته است . متن این یادداشت در ادامه می آید:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

حافظ، آن قرآن‌پژوه بینای راز‌های هستی، گاه در یک بیت، دری را می‌گشاید که پشت آن جهانی دیگر ایستاده است؛ جهانی که برای دیدنش، نخست باید شیوه نگاه کردن را دگرگون کرد.

این سخن، دعوت به انکار تلخی جهان نیست؛ پرده‌ای بر رنج نمی‌کشد و تازیانه حادثه را انکار نمی‌کند. حافظ نمی‌خواهد زخم را زخم ندانیم؛ می‌خواهد از خود بپرسیم: آیا آنچه ما در آینه محدود زمان، شکست و فقدان می‌بینیم، تمام حقیقت آن است؟ شاید مسئله، پیش از آنکه در جهان باشد، در اندازه چشم ما باشد؛ در زاویه‌ای که از آن به جهان نگاه می‌کنیم.

یک انقلاب آرام در ساحت تماشا رخ می‌دهد: جهان همان جهان است، حادثه همان حادثه، رفتن همان رفتن؛ اما چشم، دیگر همان چشم نیست. آنچه در نگاه شتاب‌زده پراکنده، بی‌معنا و گاه بی‌رحمانه می‌نمود، در افقی وسیع‌تر می‌تواند جزئی از نظمی باشد که تمام هندسه آن از ظرفیت ادراک ما بیرون است.

انسان تا هنگامی که همه توان خویش را در کارزار با چهره عریان واقعیت می‌سوزاند، کمتر فرصت می‌یابد که خود واقعیت را تماشا کند. موجی که پیوسته تن خود را به صخره می‌کوبد، اگر لحظه‌ای از کوبیدن بازنایستد، چگونه می‌تواند به ژرفای دریایی بیندیشد که خود از آن برخاسته است؟ گاه نخستین شرط دیدن، آرام گرفتن است؛ نه آرامشی از جنس تسلیم بی‌پرسش، بلکه فروکش کردن غبار اعتراض تا آن سوی حادثه نیز مجال ظهور پیدا کند.

درست در همین لحظه است که معجزه تماشا آغاز می‌شود. وقتی هیاهوی درون اندکی فرو می‌نشیند، پرسشی از اعماق جان سر برمی‌آورد:

آیا در پس این همه رفتن، نظمی پنهان جریان دارد؟

آیا در آن سوی این دگرگونی‌های گاه ویران‌گر، تدبیری هست که چشم محدود ما هنوز همه خطوط آن را ندیده است؟

از اینجا جهان آهسته‌آهسته چهره دیگری نشان می‌دهد. خاکدان هستی دیگر صرفاً صحنه برخورد تصادف‌ها و ازدحام حادثه‌ها نیست؛ بلکه به تماشاخانه تدبیر تبدیل می‌شود. حوادث همچنان رخ می‌دهند، اما دیگر هر حادثه به تنهایی خوانده نمی‌شود؛ هر قطعه، در نسبت با کل دیده می‌شود. آنچه از نزدیک شکسته به نظر می‌رسد، شاید در فاصله‌ای دورتر جزئی از ساختن باشد؛ آنچه برای ما پایان آمده است، شاید در منظومه‌ای بزرگ‌تر تنها جابه‌جایی یک فصل باشد.

اینجاست که «نظر پاک» معنای خود را آشکار می‌کند:

نظر پاک: چشمی نیست که خطا را نمی‌بیند؛ چشمی است که خطا را آخرین تفسیر ممکن از جهان نمی‌داند.

خطاپوشی: کور کردن چشم بر واقعیت نیست؛ بلکه عبور کردن از ظاهر منفرد حادثه و جست‌وجوی جایگاه آن در معماری بزرگ‌تر هستی است.

هر هجرت، در این نگاه، صرفاً فقدانی تلخ نیست؛ هر غروب، لزوماً خاموشی بیهوده یک نور نیست. شاید غروب، قطعه‌ای از منظومه‌ای باشد که افق کوتاه دیدگان ما هنوز توان احاطه بر تمام هندسه آن را ندارد. انسان نمی‌گوید من همه حکمت پشت پرده را می‌دانم؛ بلکه با تواضعی عمیق‌تر می‌گوید: «نمی‌دانم، اما دیگر نمی‌خواهم نادانسته، جهان را بی‌معنا اعلام کنم.»

این همان نقطه‌ای است که اعتراض، جای خود را به جست‌و‌جو می‌دهد؛ نه جست‌وجویی که رنج را حذف کند، بلکه جست‌وجویی که در دل رنج، امکان معنا را زنده نگه دارد. آدمی از جنگیدن با اصل واقعیت اندکی کنار می‌رود تا بتواند آن را ببیند؛ و چه بسا در همین فاصله کوتاه، جهان از هیئت یک حادثه پراکنده بیرون آید و همچون متنی بزرگ، آرام‌آرام خوانده شود.

روز گرامیداشت حافظ و نگاهی به «نظرِ پاک و حکمت خطاپوشی صنع»

شاید راز بیت حافظ همین باشد: جهان همیشه همان چیزی نیست که چشم نخستین ما می‌بیند؛ گاهی برای دیدن خطاپوشی صنع، باید نخست از اسارت نگاه خطاپذیر خود رها شویم.

صبر در هجران و تمایز طریقت عشق از مصلحت‌بینی

باغبان گر چند روزی صحبت گل بایدش

در جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

بدان که هر گنجی را رنجی در پی است و هر نوشی را نیشی در قفا. آن‌که هوای هم‌نشینی گل در سر دارد، ناگزیر است که به جفای خارش تن در دهد، و آن‌که سودای وصال یار می‌پرورد، می‌باید که به شکیبایی بلبلان، تلخی فراق را بر خود هموار سازد.

چرا که شهد وصل را جز به زهر هجران به دست نیاورند و لذتِ دیدار را جز با طاقت انتظار به کام نچشند. آسایش در صحبت محبوب، بهای رنجوری در غیبت اوست و این قاعده‌ای است که بر لوح آفرینش نگاشته‌اند و اهل بصیرت بر آن واقف‌اند.

رند عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه کار

کار ملک است آن‌که تدبیر و تأمل بایدش

رندی که آتش در جان دارد، با حسابِ مصلحت چه نسبت؟ آن سوخته‌جانی که خرمنِ وجود خویش را به آتش عشق درانداخته، با تدبیرِ مُلک و سیاستِ مُلک‌داران چه کارش افتد؟

تأمل و درنگ، شیوه‌ی پادشاهان است برای پاسداری ملک، و سوختن و بی‌قراری، پیشه‌ی عاشقان برای طلبِ دل. آن یکی را سودای ساختن است و این دگر را پروای سوختن؛ و این دو طریقت از یکدیگر جداست، همچنان که عالم عشق از عالم عقل بیگانه است. پس رند را به حال خود واگذارید که منطق او، جز جنون نیست.

استمرار در گردش ساغر محبت

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

ای ساقی، این درنگ جام تا کی؟ چون نوبت به عاشقان رسد، گردش را ایستادن نشاید. دورِ محبت اگر آغاز شد، پیوستگی می‌طلبد و رشته‌ی شوق اگر گسست، هم شراب بی‌اثر شود و هم دل بی‌قرار.

در این میدان، وقف و فترت آفت است؛ که عشق با تسلسل زنده است، نه با توقف. جام را پیاپی باید گرداندن و شرابِ محبت را مسلسل باید بخشیدن؛ که آتش شوق را به وقفه‌ای کوتاه نتوان فرونشاند و تشنگانِ این وادی را به قطره‌ای مختصر سیراب نتوان کرد. پس بگردان جام را که رشته‌ی امید مستان، به تسلسلِ گردش ساغرِ تو بسته است.

انتهای پیام/

ارسال نظر