روایت یک روز در ایستگاه ۲۷ آتش‌نشانی تهران؛

ما خسته نیستیم، اما سختی کارمان را نمی‌بینند/ اینجا زنگ که می‌خورد، همه‌چیز تمام می‌شود

۷ مهر
هفتم مهر، روز آتش‌نشانی و ایمنی، بهانه‌ای شد تا ساعتی مهمان آتش‌نشان‌های ایستگاه ۲۷ تهران شویم؛ مردانی که زندگی‌شان میان صدای آژیر، دود، آوار و لحظه‌هایی می‌گذرد که چند ثانیه می‌تواند سرنوشت یک انسان را تغییر دهد. از خاطرات جنگ و پلاسکو تا اضطراب خانواده‌ها، مزاحمت‌های تلفنی و گلایه‌ای قدیمی به نام «سختی کار»؛ پای صحبت سه آتش‌نشان نشستیم تا ببینیم پشت آن لباس و کلاه چه می‌گذرد.

به گزارش خبرنگار گروه جامعه آنا، ظهر روز گذشته و در آستانه روز آتش‌نشان پس از هماهنگی‌های فراوان به ایستگاه ۲۷ آتش‌نشانی تهران رفتیم، شبیه خیلی از ایستگاه‌هایی است که در خیابان‌های شهر دیده‌ایم؛ اما چند دقیقه که داخلش بمانی، می‌فهمی زندگی اینجا با بیرون فرق دارد. اینجا حتی سکوت و آرامش هم موقت است؛ آرامشی که هر لحظه ممکن است با یک صدای آشنا تمام شود؛ آژیر خطر.

هفتم مهر است؛ روز آتش‌نشانی و ایمنی. برای همین آمده‌ایم پای صحبت آتش‌نشانان بنشینیم؛ کسانی که هرکدام بخشی از زندگی‌شان را میان دود، آوار، حریق، نجات و زنگ‌های ناگهانی گذرانده‌اند.

آتش نشانی شغل اجدادی من است

محمدعلی کندکلو را پس از اصرار های زیاد راضی کردیم تا با ما گفت‌وگو کند. از قدیمی‌های آتش‌نشانی تهران است و کوهی از تجربه و خاطره بود. از همان ابتدا سراغ خانواده می‌رود. انگار برای او آتش‌نشانی فقط یک شغل نیست؛ یک میراث خانوادگی است. پدربزرگش از نخستین نیرو‌های آتش‌نشانی تهران بوده، پدرش هم در همین سازمان بازنشسته شده و حالا خودش ۳۸ سال است که لباس آتش‌نشانی بر تن دارد.

می‌گوید حتی همسرش هم آتش‌نشان بوده و هشت سال است بازنشسته شده است. بعد هر مکثی می‌کند و می‌رسد به چیزی که بیشتر از هر حادثه‌ای برایش اهمیت دارد: سختی کار است.

سختی کاری که هنوز دیده نمی‌شود

‌می‌گوید آتش‌نشانی تهران هنوز در فهرست مشاغل سخت و زیان‌آور قرار نگرفته؛ راست هم می‌گوید. کمتر کسی باور است که باور کند آتش نشانی جزو مشاغل شخت و زیان آور به حساب نمی‌آید؛ آن هم شغلی که سال‌هاست آتش‌نشان‌هایش با حریق، آوار، سیل، زلزله، جنگ و مرگ سروکار دارند.

وقتی از فشار روانی کار می‌گوید، دیگر لحنش شبیه یک گلایه اداری نیست. از آژیر خطر می‌گوید؛ همان صدایی که برای مردم شاید فقط یک صدای معمولی باشد، اما برای آتش‌نشان‌ها بخشی از زندگی است.

آژیری که تا خانه آتش‌نشان‌ها هم می‌رود

می‌گوید در خانه، صدای تلفن را طوری تنظیم کرده‌اند که با صدای آژیر اشتباه نشود. چون بعد از سال‌ها، حتی یک بوق خودرو در خیابان می‌تواند بدن یک آتش‌نشان را بلرزاند. ادامه می‌دهد: ما فقط خودمون تحت فشار نیستیم؛ خانواده‌هامون هم این فشار رو تحمل می‌کنن.

این جمله، شاید یکی از مهم‌ترین حاشیه‌های گفت‌و‌گو باشد؛ اینکه پشت هر آتش‌نشان، خانواده‌ای ایستاده که هر بار حادثه ای در محدوده یک ایستگاه رخ می‌دهد تمام تن و بدنش می‌لرزد.

ورزش و آموزش؛ بخشی از آماده‌باش آتش‌نشان‌ها 

جعفر خدایی از سال ۱۳۸۴ وارد سازمان شده است. وقتی از روز‌های کاری در ایستگاه می‌پرسیم، توضیح می‌دهد که بخشی از زندگی روزانه آتش‌نشان‌ها اصلاً آن چیزی نیست که مردم از بیرون می‌بینند.

اگر از کنار ایستگاه رد شوید و چند نفر را ببینید که والیبال یا فوتبال بازی می‌کنند، شاید تصور کنید خبری نیست و آتش‌نشان‌ها «بیکارند». اما ورزش برای آنها بخشی از آماده‌سازی است. کار آتش‌نشانی کار تیمی است؛ و تیمی که قرار است چند دقیقه بعد وارد یک ساختمان در حال سوختن شود، باید قبل از آن هماهنگ باشد. خدایی می‌گوید برنامه آموزشی هم دارند؛ صبح‌ها زمانی مشخص برای آموزش و مرور حوادث و تجهیزات در نظر گرفته شده است.

اینجا زنگ که می‌خورد، فرصت فکر کردن هم نداریم

اما هیچ‌کس نمی‌داند زنگ بعدی چه زمانی به صدا درمی‌آید؛ و اینجا، همه چیز با همان زنگ تغییر می‌کند.

نوید فرخ‌پور حدود ۱۰ سال است که آتش‌نشان است. وقتی از اولین لحظه شنیدن زنگ می‌پرسیم، جوابش کوتاه است: استرس.

صدای زنگ، کسی را که خواب است از جا می‌پراند. اما آموزش و تجربه باعث می‌شود این استرس خیلی زود کنترل شود. در ایستگاه، کسی فرصت ندارد بنشیند و فکر کند چه اتفاقی افتاده؟ باید لباس بپوشد، سوار خودرو شود و برود.

از حریق تا خودکشی؛ مأموریتی که هر لحظه تغییر می‌کند

حادثه هرچه باشد؛ حریق، سقوط، محبوس‌شدن، خودکشی، تصادف، آوار یا حتی گاهی یک تماس اشتباه.

مزاحمت‌های تلفنی هم بخشی از داستان آتش‌نشان‌هاست؛ هرچند می‌گویند، با افزایش آگاهی مردم کمتر شده است. اما یک تماس اشتباه می‌تواند فقط یک شوخی بی‌مزه نباشد.

فرخ‌پور از حادثه‌ای می‌گوید که همزمان با یک مأموریت، تماس دیگری برای اقدام به خودکشی اعلام می‌شود. نیرو‌ها به سمت محل دوم اعزام می‌شوند، اما در همان مسیر مشخص می‌شود وضعیت فرد بسیار وخیم است.

فقط چند دقیقه اختلاف می‌توانست نتیجه را تغییر دهد. آتش‌نشان‌ها می‌گویند وقتی زنگ می‌خورد، نمی‌دانند چند ثانیه دیرتر رسیدن چه چیزی را از بین می‌برد؛ یک خانه، یک خودرو یا جان یک انسان.

وقتی صدای انفجار، خاطرات جنگ را زنده می‌کند

صحبت که به جنگ می‌رسد، فضای گفت‌و‌گو عوض می‌شود. ۲۳ خرداد ۱۴۰۴؛ ساعت ۳:۲۰ دقیقه بامداد.

کندکلو آن لحظه را با جزئیات به یاد دارد. خواب بوده که صدای انفجار می‌آید. می‌گوید همان لحظه از خواب پریده. او قبلاً صدای موشک را شنیده بود؛ سال‌های جنگ ایران و عراق را هم به یاد دارد. اما این بار خودش آتش‌نشان است و باید چند دقیقه بعد به دل حادثه برود.

می‌گوید با محل اولین اصابت به تهران تنها ۵ کیلومتر فاصله داشته و با تیم خود به محل حادثه می‌رسند. می‌گوید در همان محل تعدادی از نیرو‌های آتش‌نشانی هنوز زیر آوار بودند و همکارانشان مشغول جست‌و‌جو بودند که انفجار دیگری رخ می‌دهد.

برای چند ثانیه فقط به این فکر می‌کند که نیروهایش هنوز پایین هستند.

خطر فقط همان لحظه انفجار نیست؛ دشمن از انفجار‌های دوزمانه استفاده می‌کرد

در روایت هر سه آتش‌نشان، جنگ فقط موشک و انفجار نیست؛ «خطر پنهان» هم دارد. از موادی می‌گویند که بعد از انفجار در هوا پخش می‌شوند، از آتش‌هایی که حرارتشان از فاصله ده‌ها متری هم صورت نیرو‌ها را می‌سوزاند و از حوادثی که ممکن است اثرشان چند روز یا چند هفته بعد مشخص شود.

یکی از آتش‌نشان‌ها از همکاری می‌گوید که پس از حضور در یکی از این حوادث، به دلیل آسیب ریوی ۵۱ روز در بیمارستان بستری شده است.

یا از جنگ رمضان می‌گوید؛ زمانی که برای مهار انفجار انبار نفت شهران می‌روند و برای کنترل این آتش مجبور بودند ۵۰ متر از محل انفجار فاصله داشته باشند.

پلاسکو؛ زخمی که هنوز تازه است

نام پلاسکو که مطرح می‌شود اشک از چشمانشان جاری می‌شود، بعد گذشت ۱۱ سال از این حادثه باز هم این حادثه برای‌شان یک تراژدی بزرگ است. جایی که در یک لحظه ۱۶ آتش‌نشان جان باختند.

اما چیزی که از نگاه آنها کمتر دیده می‌شود، تعداد آدم‌هایی است که قبل از فروریختن ساختمان باید بیرون می‌آمدند. آتش‌نشان‌ها فقط برای خاموش‌کردن آتش وارد ساختمان نمی‌شوند؛ گاهی وارد جایی می‌شوند که می‌دانند ممکن است دیگر از آن بیرون نیایند، فقط برای اینکه نفر دیگری زنده بیرون بیاید.

کندکلو می‌گوید: بچه‌های ما اونجا پرپر شدن که مردم پرپر نشن؛ و شاید این جمله، خلاصه‌ترین توصیف از شغل آنها باشد.

وقتی زنگ حریق به صدا درمی‌آید، گلایه‌ها فراموش می‌شود

و دوباره برمی‌گردیم به همان سؤال اول:

چرا آتش‌نشانی؟ جواب‌ها متفاوت است، اما یک نقطه مشترک دارند.

علاقه.

عشق به کار.

و مردم.

آتش‌نشان‌ها می‌گویند شاید از خیلی چیز‌های سازمان ناراضی باشند، شاید نسبت به حقوق، سختی کار یا تصمیم‌های مدیریتی گلایه داشته باشند، اما وقتی زنگ حریق به صدا درمی‌آید، دیگر هیچ‌کدام مهم نیست. اگر با فرمانده مشکل داشته باشند، اگر از مدیرشان ناراضی باشند، باز هم سوار خودرو می‌شوند. چون کسی که آن طرف حادثه منتظرشان است، مردم است.

در پایان، وقتی از آنها می‌خواهیم فقط یک جمله برای مردم بگویند، جواب‌ها به یک نقطه می‌رسد: ایمنی را جدی بگیرید. چون شاید مهم‌ترین مأموریت آتش‌نشان، مأموریتی باشد که اصلاً لازم نباشد برای آن اعزام شود؛ و شاید پشت شماره ۱۲۵، فقط یک تلفن نباشد؛ آدم‌هایی هستند که وقتی همه در حال فرار از حادثه‌اند، به سمت آن می‌روند.

انتهای پیام/

ارسال نظر