تأملی بر داستان بلند «پرواز را فراموش نکن»: پیوند ادبیات مقاومت با تمثیل فانتزی

کتاب
کتاب «پرواز را فراموش نکن» تلاشی جسورانه و ساختارشکن برای خروج از این ایستایی فرمی است: اثری که می‌کوشد واقعیتِ سبعانهٔ یک برههٔ تاریخی را از مجرای فرمی تمثیلی–فانتزی عبور دهد و با اتکا به صناعت آشنایی‌زدایی، خوانشی نامتعارف از رنج، آگاهی و استقامت خلق کند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا ـ سیدقاسم خرازانی: بازنمایی تاریخ مبارزات انقلابی در ادبیات داستانی ایران، سال‌هاست در گرداب تکرار و الگو‌های مألوفِ «رئالیسم تاریخیِ صرف» دست‌وپا می‌زند. بسیاری از آثاری که به دهه‌های چهل و پنجاه و جهانِ هولناکِ «کمیته مشترک ضدخرابکاری» پرداخته‌اند، غالباً یا از زاویه‌دید اول‌شخص مبارز بهره برده‌اند یا از سوم‌شخص دانای کلِ همه‌چیزدان؛ و به همین دلیل، بار‌ها در مرز باریک میان «داستان» و «گزارش مستند شکنجه» متوقف مانده‌اند.

در این میان، «پرواز را فراموش نکن» تلاشی جسورانه و ساختارشکن برای خروج از این ایستایی فرمی است: اثری که می‌کوشد واقعیتِ سبعانهٔ یک برههٔ تاریخی را از مجرای فرمی تمثیلی–فانتزی عبور دهد و با اتکا به صناعت آشنایی‌زدایی، خوانشی نامتعارف از رنج، آگاهی و استقامت خلق کند.

این رمان نوجوان به قلم یوسف قوجُق در سال ۱۴۰۴ از انتشارات موزه عبرت ایران منتشر شد. آنچه در پایین به عنوان «نقد» نوشته شده، ساختار این نقد به‌گونه‌ای است که هم به زیبایی‌شناسی روایی و فنون دراماتیک اثر می‌پردازد و هم ابعاد تاریخی، معناشناختی و دلالت‌های گفتمانی آن را پوشش می‌دهد:

۱- انتخاب راوی و آشنایی‌زدایی

بزرگ‌ترین قمار تکنیکی نویسنده در این اثر، انتخاب زاویه‌دید است: روایت اول‌شخص از منظر یک طوطی محبوس در کمیته مشترک. این انتخاب، به‌خوبی به خلق نوعی آشنایی‌زدایی می‌انجامد؛ زیرا فضایی که سال‌ها در ادبیات زندان با روایت‌هایی تلخ، رئالیستیِ صرف و خشونت‌بار بازنمایی شده، این‌بار از نگاه موجودی دیده می‌شود که در آغاز، «معنای شکنجه» را نمی‌فهمد و تخت شکنجه، فریاد‌ها و کابل‌ها را با کد‌های ذهنیِ حیوانی تفسیر می‌کند.

ویکتور شکلوفسکی، نظریه‌پرداز فرمالیست، آشنایی‌زدایی را فرایندی می‌داند که در آن، اشیای روزمره یا مفاهیم شناخته‌شده از چنگ ادراک خودکار رها می‌شوند و در هیأتی غریب، تازه و کشف‌پذیر ظاهر می‌گردند. در «پرواز را فراموش نکن»، کابل شکنجه، آپولو، سلول نمور، ناخن‌کشی و فریاد‌های زیر هشت، همگی از فیلتر ذهن پرنده‌ای عبور می‌کنند که هیچ درک پیشینی از مفاهیمی، چون ایدئولوژی، مبارزه، استبداد و شکنجه ندارد.

طوطی در آغاز، جهان را با حواس زیستی و شرطی‌شدهٔ خود تفسیر می‌کند: صدای شکستن استخوان برای او صرفاً آوایی ناهنجار در قفسی بزرگ است و کابل شکنجه، طنابی مارگونه. همین خامی ادراکی، خشونتی را که مخاطب در تاریخ‌نگاری‌ها بار‌ها شنیده و به آن خو گرفته، عریان‌تر و هولناک‌تر پیش چشم او می‌گذارد. شوک روایی اثر دقیقاً از همین‌جا شکل می‌گیرد: از لحظه‌ای که خواننده درمی‌یابد قساوت جلادانی، چون «آرش»، «حسینی» و «منوچهری» چنان از مرز‌های حیوانیت نیز فراتر رفته است که حتی غریزهٔ یک پرنده هم از فهم چرایی آن عاجز می‌ماند.

تحول کانون‌دید

زاویه‌دید در طول نه بخش داستان، به‌تدریج دچار استحاله می‌شود. طوطی از موجودی که صرفاً مقلد صدا و مطیع امر آرش است، به شاهدی آگاه و حامل نوعی ادراک اخلاقی بدل می‌شود. او دیگر فقط پژواک‌دهندهٔ صدا‌ها نیست، بلکه به‌مرور به فهمی حسی و سپس معنایی از رنج نزدیک می‌شود. در این مسیر، پرواز به بازار مولوی و دیدار با پیرمرد نابینا، نقطهٔ عطف ادراکی اوست؛ لحظه‌ای که راوی از مرز تقلید صرف عبور می‌کند و به مرحله‌ای تازه از شناخت می‌رسد.

۲- هندسهٔ تقابل‌های دوگانه و لایه‌های استعاری

داستان از منظر نشانه‌شناسی بر پایهٔ شبکه‌ای منسجم از تضاد‌های دراماتیک بنا شده است و از این حیث، «مهندسی روایی» قابل تأملی دارد:

الف) کلام در برابر سکوت؛ بازتعریف مرز خیانت و مقاومت

ترجیع‌بند بازجو‌ها جملهٔ کوتاه «باید حرف بزنی!» است. پارادوکس متن در این‌جاست که برای مبارزِ زیر شکنجه، «حرف زدن» به معنای اعتراف، خیانت و شکستن است و شرف در «سکوت» تعریف می‌شود؛ اما برای طوطی، در آغاز، حرف زدن رمز پاداش، تحسین و بقاست. نویسنده به‌ظرافت نشان می‌دهد که راوی چگونه از ستایش کلام به ستایشِ سکوتِ مقاومت‌گران میل می‌کند.

ب) طوطیِ راوی در برابر طوطیِ داریوش؛ تقابل آگاهی رنج‌آور و جهل طلایی

یکی از درخشان‌ترین ابزار‌های دراماتیک اثر، خلق «طوطیِ داریوش» است: پرنده‌ای که نماد تیپیکال طبقهٔ مسخ‌شده، رفاه‌طلب و بی‌درد است؛ موجودی که رفاه قفس، دانه‌های مفت و حتی معماری مدور و مهیب شکنجه‌گاه را «زیبایی» می‌بیند و ضجه‌ها را نمی‌شنود؛ نوعی استکهلمِ داوطلبانه که در آن، زندانیِ خوش‌خوراک، زندانبان را تأیید می‌کند. در برابر او، طوطیِ راوی به رهایی و پیام‌رسانی می‌اندیشد.

ج) حکایت طوطی و کلاغ؛ و پژواک‌های ادبیات کلاسیک

در رگ‌های قصه، طنینی زیرپوستی از «منطق‌الطیر» عطار و تمثیل «طوطی و بازرگان» مولانا جاری است. نویسنده با جابه‌جایی کارکرد «رنگ» و «صدا»، نشان می‌دهد زیبایی و صداپیشگی می‌تواند موجب حبس و رنج شود؛ اما راوی در پایان، از این دام فراتر می‌رود و «بال گشودن» را به انتخاب نهایی بدل می‌کند. در مولانا، طوطی با «مردنِ صوری» راه رهایی را می‌آموزد؛ در این اثر، طوطی با خاموشی در برابر جلاد و حفظِ حافظهٔ رنج‌ها برای شهادت دادن به تاریخ، به رهایی نزدیک می‌شود.

۳- لایه‌های استعاری و تقابل‌های دوگانه

متن از منظر نشانه‌شناسی و نمادپردازی، از «مهندسی روایی» قابل‌تأملی برخوردار است و شبکه‌ای از تقابل‌های معنا‌ساز را پیوسته فعال نگه می‌دارد:

الف) کلام در برابر سکوت؛ بازتعریف مرز خیانت و مقاومت

ترجیع‌بند بازجو‌ها جملهٔ کوتاه «باید حرف بزنی!» است. پارادوکس متن در این‌جاست که برای مبارزِ زیر شکنجه، «حرف زدن» به معنای اعتراف، خیانت و شکستن است و شرف در «سکوت» تعریف می‌شود؛ اما برای طوطی، در آغاز، حرف زدن رمز پاداش، تحسین و بقاست. نویسنده به‌ظرافت نشان می‌دهد که راوی چگونه از ستایش کلام به ستایشِ سکوتِ مقاومت‌گران میل می‌کند.

ب) طوطیِ راوی در برابر طوطیِ داریوش؛ تقابل آگاهی رنج‌آور و جهل طلایی

یکی از درخشان‌ترین ابزار‌های دراماتیک اثر، خلق «طوطیِ داریوش» است: پرنده‌ای که نماد تیپیکال طبقهٔ مسخ‌شده، رفاه‌طلب و بی‌درد است؛ موجودی که رفاه قفس، دانه‌های مفت و حتی معماری مدور و مهیب شکنجه‌گاه را «زیبایی» می‌بیند و ضجه‌ها را نمی‌شنود؛ نوعی بردگیِ خودخواسته که در آن، زندانیِ خوش‌خوراک، زندانبان را تأیید می‌کند. در برابر او، طوطیِ راوی به رهایی و پیام‌رسانی می‌اندیشد.

ج) حکایت طوطی و کلاغ؛ و پژواک‌های ادبیات کلاسیک

در رگ‌های قصه، طنینی زیرپوستی از «منطق‌الطیر» عطار و تمثیل «طوطی و بازرگان» مولانا جاری است. نویسنده با جابه‌جایی کارکرد «رنگ» و «صدا»، نشان می‌دهد زیبایی و صداپیشگی می‌تواند موجب حبس و رنج شود؛ اما راوی در پایان، از این دام فراتر می‌رود و «بال گشودن» را به انتخاب نهایی بدل می‌کند. در مولانا، طوطی با «مردنِ صوری» راه رهایی را می‌آموزد؛ در این اثر، طوطی با خاموشی در برابر جلاد و حفظِ حافظهٔ رنج‌ها برای شهادت دادن به تاریخ، به رهایی نزدیک می‌شود.

۴- استحالهٔ کانونی‌شدگی: از تقلید صرف تا شهود و کنشگری

پیرنگ اثر به مشاهده‌گری ایستا بسنده نمی‌کند و راوی دارای «کمان تحول شخصیتی» است. کانون‌دید در نُه بخش رمان، گام‌به‌گام دگرگون می‌شود:

الف) فاز تقلید غریزی:

طوطی در آغاز، ابزاری تزئینی بر شانهٔ بازجوی مخوف (آرش) است؛ دانه‌خورِ مطیعی که هنر زیستی‌اش تکرار طوطی‌وارِ واژه‌های اتاق بازجویی است: «حرف بزن!»، «منافق!». او کلمات را تکرار می‌کند بی‌آن‌که معنای آنها را در زیست انسانی لمس کند.

ب) فاز تردید و ادراک درد:

مواجههٔ حسی با قربانیان زن ــ به‌ویژه رضوانه و مادرش مرضیه حدیدچی/دباغ ــ ترک‌هایی بر شیشهٔ ادراک پرنده می‌اندازد. بوی خون، اشک و مواجهه با چشم‌های قربانی، طوطی را از «ضبط‌صوت متحرک» به «همدل خاموش» بدل می‌کند.

ج) نقطه عطف ادراکی:

خروج موقت از کمیته و پرواز بر فراز بازار مولوی و تقاطع نگاه با پیرمرد نابینا، بزنگاهِ بازتولد راوی است. او از حیوان خانگیِ قفس‌نشین به پرنده‌ای دارای رسالت ارتقا می‌یابد؛ پرنده‌ای که دیگر نمی‌تواند مانند گذشته تماشاگر رنج دیگران بماند.

۵) تلفیق هارمونیکِ مستندنگاری تاریخی با تمثیل فانتزی

یکی از دشوارترین چالش‌های ادبیات پایداری، نسبتِ میان «وفاداری به سند» و «آزادی داستان» است. در این اثر، حضور شخصیت‌های تاریخی، چون مرضیه دباغ، رضوانه، ربانی شیرازی در یک قطب، و چهره‌های شناخته‌شدهٔ ساواک، چون آرش، حسینی، منوچهری، رسولی در قطب دیگر، اثر را به سندی زنده نزدیک می‌کند.

نقطه قوت کار، توانایی نویسنده در ادغام جزئیات مستند (نظیر شکنجهٔ روانی با موش در سلول برای ترساندن زنان، ناخن‌کشی و آپولو) در بافت روایی است، بی‌آن‌که متن به بیانیه‌ای صرفاً تاریخی یا مرثیه‌سرایی شعاری تقلیل یابد. لحنِ راوی و فیلترِ ادراک پرنده، مانع از افتادن اثر به دام شعارزدگی می‌شود و به تاریخ، کیفیتی «تجربه‌پذیر» می‌دهد.

۶- ریتم، زبان و نثر

نثر با جملات کوتاه، ضرباهنگ تند و تغییر‌های سریعِ قاب‌های بصری، متناسب با حرکت بال‌ها و نگاه چرخان یک پرنده شکل گرفته است. رفت‌وآمد میان توصیفِ محیطِ خاکستری و نمورِ سلول‌ها و آسمان بازِ تهران/بازار مولوی، کنتراست فضاسازیِ موفقی پدید می‌آورد و تنظیم اتمسفر را ارتقا می‌دهد.

دیالوگ‌ها نیز با زبان شکستهٔ تهرانی و لحن بازجو‌ها و سرباز‌ها نوشته شده‌اند؛ امری که حس رئالیستیِ بخش‌های مستند را تقویت می‌کند و در کنار فرم فانتزی، یک دوگانگیِ پویای «واقعیت/تمثیل» می‌سازد.

۷- نکات کارگاهی: فرصت‌هایی برای درخشش بیشتر

با وجود برجستگی‌ها، اثر از منظر نقد فنی–کارگاهی با دو لغزشگاه کوچک روبه‌روست که توجه به آنها می‌تواند افق داستان را وسیع‌تر کند:

الف) خطرِ همه‌چیزدانی در لحن راوی

در برخی فرازها، راویِ پرنده به تحلیل‌هایی سیاسی یا اصطلاحات سازمانی و اطلاعات نامتعارفی (مانند تحلیل ساختار‌های تشکیلاتی یا پیوند‌های حزبی) نزدیک می‌شود که از ظرفیت شناختی یک پرنده ــ حتی پرنده‌ای باهوش ــ فراتر می‌رود. توجیه متن این است که طوطی اینها را از شنیدن بازجویی‌ها آموخته؛ با این حال، هرچه نویسنده راوی را در مقام «گزارشگرِ حواس حیوانی و ادراک دیداری» نگه دارد و تفسیر ایدئولوژیک را بیشتر به ضمیر خواننده واگذارد، آشنایی‌زدایی اثر بکرتر و ماندگارتر می‌شود.

ب) فرجام‌بندی و ضرورت پیش‌آگاهی شنیداری

پایان‌بندی اثر با تلمیح به شعر مشهور فروغ فرخزاد («پرواز را به خاطر بسپار…») گره خورده است. برای عمق ساختاری بیشتر، می‌شد طنین این عبارت یا پژواک شنیداری آن در میانهٔ متن نیز کاشته شود (مثلاً زمزمهٔ تب‌دارِ یک زندانی روشنفکر یا لالاییِ مادری پشت میله‌ها)، تا بازگشتِ عبارت در پایان، نتیجهٔ یک «بازتاب ادراکی» همگون در سیر روایت باشد.

«پرواز را فراموش نکن» داستانی نمادین، خوش‌خوان، با زاویه دید هوشمندانه و بافتی تاثیرگذار است که توانسته درونمایه‌های سنگین تاریخ مقاومت و اختناق را با بیانی تمثیلی و جهان‌شمول به تصویر بکشد.

شاهدی است بر این مدعا که ادبیات مقاومت و تاریخ انقلاب هنوز سرزمین‌های بکرِ فتح‌نشده‌ای برای خلاقیت‌های زبانی و روایی دارد. این اثر نشان می‌دهد که برای ادای دین به قهرمانان شکنجه‌گاه‌ها، نیازی به شعارزدگی و مرثیه‌سرایی‌های تاریخ‌مصرف‌دار نیست؛ گاهی نشاندن حقیقت بر دوش بال‌های یک پرنده و نگریستن به دهان گرگ از چشمان شاهدی غریب، حقانیت مظلوم را به مراتب بُرّنده‌تر و ابدی‌تر در جان مخاطب حک می‌کند. این داستان کوتاه/بلند، گامی موفق در پیوند زدن فرم مدرن با درونمایه آرمانی است و ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به الگویی کارگاهی در بازآفرینی ادبی تاریخ معاصر دارد.

انتهای پیام/

ارسال نظر