پیشنهاد سردبیر

دیپلماسی یا جنگ؟ غرب در برابر دشوارترین انتخاب!

جنگ
گسترش رویارویی نظامی میان ایران و آمریکا، در صورت تداوم، دیگر صرفاً یک اختلاف دوجانبه نخواهد بود، بلکه بحرانی است که می‌تواند توازن‌های امنیتی، سیاسی و اقتصادی در غرب آسیا و حتی ساختار نظام بین‌الملل را تحت تأثیر قرار دهد.

خبرگزاری آنا، یاسر نظیفی گیلوان - تشدید تقابل نظامی میان ایران و آمریکا، صرفاً یک بحران دوجانبه تلقی نمی‌شود، بلکه رخدادی است که می‌تواند معادلات امنیتی، اقتصادی و سیاسی غرب آسیا و چه بسا نظام بین‌الملل را دستخوش تغییر کند. 

گسترش رویارویی نظامی میان ایران و آمریکا، در صورت تداوم، دیگر صرفاً یک اختلاف دوجانبه نخواهد بود، بلکه بحرانی است که می‌تواند توازن‌های امنیتی، سیاسی و اقتصادی در غرب آسیا و حتی ساختار نظام بین‌الملل را تحت تأثیر قرار دهد. در چنین شرایطی، ناظران بین‌المللی بر این باورند که هرگونه گسترش درگیری، افزون بر خسارت‌های انسانی و اقتصادی، آزمونی جدی برای کارآمدی سازوکار‌های حقوق بین‌الملل، نقش نهاد‌های چندجانبه و میزان همگرایی کشور‌های اسلامی خواهد بود.

 جنگ و دیپلماسی، تقابل دو مسیر متضاد

یکی از مهم‌ترین مباحث مطرح در تحلیل بحران‌های بین‌المللی، نسبت میان دیپلماسی و اقدام نظامی است. در تحولات اخیر، آنچه ناظران بین المللی را نگران ساخته است این واقعیت است که همزمان با تلاش‌های دیپلماتیک و مذاکرات غیرمستقیم، آمریکا و اسرائیل عملیات نظامی هماهنگ و گسترده‌ای را علیه ایران آغاز کردند. موضوعی که می‌تواند پرسش‌های مهمی درباره میزان اعتماد به روند‌های مذاکره و ضمانت‌های سیاسی توافق‌های آینده ایجاد کند.

از منظر حقوق بین‌الملل، استفاده از زور علیه یک دولت مستقل، مطابق منشور سازمان ملل متحد، تنها در شرایط مشخص و محدود قابل توجیه است و هرگونه اقدام نظامی خارج از چارچوب این مقررات، همواره محل مناقشه حقوقی و سیاسی بوده است. از همین رو، بسیاری از کارشناسان معتقدند استمرار چنین روندی می‌تواند اعتبار سازوکار‌های حل‌وفصل مسالمت‌آمیز اختلافات را با چالش جدی مواجه کند.

دو جنگ اخیر تحمیل شده علیه ایران، بیش از پیش اثبات می‌کند که واشنگتن هیچ‌گاه قصد واقعی برای برقراری صلح با ایران نداشته است. در نهم اسفند ۱۴۰۴، درست زمانی که نشانه‌هایی از پیشرفت در مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا با وساطت عمان مشاهده می‌شد، موشک‌ها و جنگنده‌های آمریکایی و اسرائیلی حملات هوایی گسترده‌ای را علیه ایران آغاز کردند که به شهادت دومین رهبر معظم انقلاب اسلامی آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، و بسیاری از زنان، کودکان و شهروندان بی‌گناه ایرانی انجامید. این حمله مصداق راهبرد «آغاز جنگ در پوشش مذاکره» است. این رویکرد جدید و محصول سیاست‌ورزی ترامپ نیست. این رویکرد سابقه‌ای طولانی در سیاست‌گذاری‌های آمریکا دارد. در سال ۲۰۰۹، مؤسسه بروکینگز یک گزارش سیاستی منتشر کرد و در آنجا بر استفاده از روند‌های دیپلماتیک برای توجیه اقدام نظامی در آینده تاکید کرده بود. این گزارش تصریح می‌کرد که پیگیری روند‌های دیپلماتیک این تصور را ایجاد می‌کنند که «ایران راه‌حل مسالمت‌آمیز را نپذیرفته است» و در نتیجه چاره‌ای جز اقدام نظامی باقی نمانده است.

پیامد‌های اقتصادی فراتر از مرز‌های منطقه

درگیری‌های نظامی گسترده معمولاً نخستین آثار خود را بر اقتصاد ملی و سپس بر اقتصاد منطقه‌ای و جهانی برجای می‌گذارند. اما ایران چاره‌ای جز تحمیل خسارت اقتصادی به آمریکا و متحدانش ندارد، چرا که نوع اهداف حملات آمریکا و اسرائیل نشان می‌دهد که واشنگتن قصد دارد تا با تحمیل خسارت‌های اقتصادی سنگین، کاهش اشتغال، اختلال در فعالیت صنایع، آسیب به زیرساخت‌های حمل‌ونقل و ایجاد محدودیت برای صادرات نفت، ایران را از لحاظ اقتصادی فلج کند..

هنگامی که موشک‌های آمریکا آسمان شب ایران را می‌شکافند، پل‌ها، نیروگاه‌ها و بیمارستان‌ها زیر آوار بمباران‌ها فرو می‌ریزند و زیرساخت‌های حیاتی کشور ویران می‌شوند، و در نتیجه مردم ایران بار سنگین جنگی ناعادلانه را بر دوش می‌کشند. در دو هفته اخیر و همزمان با هشتمین سالگرد خروج یکجانبه آمریکا از توافق هسته‌ای موسوم به برجام، واشنگتن نه تنها به تشدید تحریم‌های یکجانبه علیه ایران ادامه می‌دهد، بلکه با آغاز حملات نظامی گسترده، تأسیسات غیرنظامی را هدف قرار می‌دهد، مسیر‌های دریایی را مسدود می‌کند و بنا بر برخی تخمین‌ها خسارتی بالغ بر ۲۷۰ میلیارد دلار به اقتصاد ایران وارد و حدود دو میلیون نفر را از کار بیکار کرده است.

آنچه رخ داده صرفاً یک جنگ نظامی نیست، بلکه تلاشی سازمان‌یافته برای درهم شکستن یک حکومت مستقل و تمدنی کهن به شمار می‌رود. در این میان، آنچه بیش از همه تأسف‌برانگیز است، سکوت و تفرقه در جهان اسلام است؛ وضعیتی که زمینه را برای استمرار سلطه‌طلبی و تجاوز علیه ایران فراهم کرده است.

در چنین شرایطی، پیامد‌های بحران تنها محدود به ایران نخواهد بود. اختلال در تجارت انرژی، افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل دریایی، نوسان قیمت نفت و گاز و افزایش ریسک سرمایه‌گذاری، اقتصاد کشور‌های همسایه و بازار‌های جهانی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. تجربه بحران‌های گذشته در منطقه نیز نشان داده است که هرگونه ناامنی در آبراه‌های راهبردی، زنجیره تأمین جهانی را با مشکلات جدی مواجه می‌کند. از سوی دیگر، تخریب زیرساخت‌های غیرنظامی از جمله شبکه برق، حمل‌ونقل، صنایع و مراکز خدماتی، آثار بلندمدتی بر روند بازسازی اقتصادی و رفاه اجتماعی بر جای می‌گذارد. آثاری که حتی پس از پایان درگیری‌ها نیز برای سال‌ها ادامه خواهد داشت.

حقوق بین‌الملل و چالش حمایت از غیرنظامیان

یکی دیگر از محور‌های اصلی این بحران، مسئله حمایت از غیرنظامیان در زمان جنگ است. حقوق بشردوستانه بین‌المللی بر ضرورت تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامی و همچنین رعایت اصل تناسب در استفاده از زور تأکید دارد. آمریکا جنگ ۳۹ روزه، را با سه جنایت بزرگ جنگی آغاز کرد: حمله به مدرسه ابتدایی شجره طیبه در میناب، حمله به مجموعه ورزشی در لامرد استان فارس، و حمله به محل سکونت رهبر شهید و خانواده ایشان در تهران. از سوی دیگر، اگر مراجع ذی‌صلاح بین‌المللی عادلانه به مصاف جنایات آمریکایی در این جنگ می‌رفتند، حملات به زیرساخت‌های غیرنظامی و اقتصادی ایران می‌بایست زمینه‌ساز بررسی‌های حقوقی و سیاسی گسترده‌ای می‌شد. در حالی‌که هرچه دامنه آسیب به زیرساخت‌های حیاتی و زندگی شهروندان افزایش یابد، بازسازی اجتماعی و اقتصادی نیز دشوارتر خواهد شد و هزینه‌های انسانی جنگ ابعاد گسترده‌تری پیدا می‌کند.

امنیت منطقه‌ای، وابستگی یا استقلال؟

 تحولات اخیر بار دیگر موضوع معماری امنیتی خلیج فارس را به کانون توجه بازگردانده است. یکی از نتایج واضح تنش‌های یک سال گذشته این است که خبرگان رشته روابط بین‌الملل را به این یقین رسانده است که اتکای برخی کشور‌های منطقه به تضمین‌های امنیتی کشور‌های فرامنطقه‌ای، نه‌تنها امنیت پایدار ایجاد نکرده، بلکه آنان را در معرض تبعات مستقیم درگیری‌ها قرار داده است. طبیعی است که استفاده از پایگاه‌های نظامی کشور‌های منطقه برای انجام عملیات نظامی، می‌تواند آن کشور‌ها را نیز به بخشی از منازعه تبدیل کند و دامنه بحران را گسترش دهد. زمانی که جنگنده‌های آمریکایی از پایگاه‌های علی السالم کویت، العدید قطر و الظفره امارات متحده عربی برای حمله به ایران به پرواز درآمدند، این کشور‌ها نه امنیت، بلکه پیامد‌های مستقیم جنگ را نصیب خود کردند.

علت اصلی جسارت واشنگتن برای انجام عملیات نظامی در منطقه، استقرار پایگاه‌های نظامی آمریکا در کشور‌های اسلامی است. متاسفانه دولت‌های عربی منطقه، در ازای دریافت آنچه «تضمین‌های امنیتی» خوانده می‌شود، خاک و پایگاه‌های نظامی خود را در اختیار آمریکا قرار داده‌اند.

 این در حالی است که، برای سال‌ها توصیه گروهی از تحلیلگران مبنی بر ایجاد سازوکار‌های امنیت جمعی مبتنی بر همکاری کشور‌های منطقه، گفت‌و‌گو‌های چندجانبه و کاهش وابستگی به بازیگران خارجی، توسط اغلب حکام عربی نادیده قرار می‌گرفت. تحولات اخیر بار دیگر ثابت کرد که این سیاست بدیل (alternative) می‌توانست زمینه‌ساز ثبات پایدارتر در خلیج فارس باشد.

جهان اسلام در برابر یک آزمون سیاسی

یکی از مهم‌ترین ابعاد سیاسی این بحران، واکنش کشور‌های اسلامی است. برخی استراتژیست‌های منطقه‌ای، بر مبنای واقعیات میدانی یک سال گذشته، از آنچه «حمایت محدود کشور‌های اسلامی» توصیف شده، انتقاد کرده و خواستار همگرایی بیشتر جهان اسلام در برابر تهدیدات مشترک شده‌اند. دبیر سابق شورای عالی امنیت ملی، در اسفند گذشته نامه‌ای سرگشاده خطاب به مسلمانان و دولت‌های اسلامی منتشر کرد، که متاسفانه به اندازه کافی مورد بحث قرار نگرفت. در یکی از خطوط درخشان این نامه، شهید لاریجانی می‌نویسد: «در یک طرف نبرد امروز آمریکا و اسرائیل هستند و در یک طرف ایران مسلمان و نیرو‌های مقاومت. شما در کدام طرف قرار دارید؟»

 این نامه با جدیت عدم تطابق رفتار حکام کشور‌های اسلامی با آموزه‌های پیامبر اسلام را یادآوری می‌کند، و در یک نهیب جدی بازگشت به اصول مشترک دین اسلام را خواستار می‌شود: «ایران به راه مقاومت در مقابل شیطان بزرگ و کوچک (آمریکا و اسرائیل) ادامه می‌دهد، اما آیا رفتار دولت‌های اسلامی با سخن پیامبر (ص) که فرمود «اگر به فریاد مسلمانی تجاوب نکنید، مسلمان نیستید» در تناقض نیست؟ این چه مسلمانی است؟!» متاسفانه اختلافات سیاسی، مذهبی و ژئوپلیتیکی میان کشور‌های اسلامی، مانع شکل‌گیری موضعی هماهنگ در قبال بحران‌های منطقه‌ای شده است. در مقابل، برخی تحلیلگران نیز معتقدند دولت‌های منطقه، به دلیل وابستگی‌های امنیتی، اقتصادی و روابط خارجی خود، ترجیح می‌دهند از ورود مستقیم به چنین منازعاتی پرهیز کنند.

در هر صورت، تداوم این وضعیت می‌تواند شکاف‌های موجود در جهان اسلام را عمیق‌تر کرده و دستیابی به سازوکار‌های مشترک برای مدیریت بحران‌های آینده را دشوارتر سازد.

 آینده بحران، میان بازدارندگی و تشدید تنش

بررسی روند تحولات نشان می‌دهد که ادامه چرخه اقدام و واکنش نظامی، می‌تواند منطقه را وارد مرحله‌ای از بی‌ثباتی مزمن کند. در چنین فضایی، افزایش هزینه‌های نظامی، کاهش سرمایه‌گذاری، گسترش ناامنی و افزایش فشار‌های اقتصادی بر کشور‌های منطقه، از محتمل‌ترین پیامد‌ها خواهد بود. 

در مقابل، بازگشت به مسیر دیپلماسی، تقویت نقش نهاد‌های بین‌المللی و ایجاد سازوکار‌های منطقه‌ای برای مدیریت اختلافات، همچنان از گزینه‌هایی است که بسیاری از کارشناسان بر ضرورت آن تأکید دارند.

تحولات اخیر، فارغ از روایت‌های سیاسی موجود، بار دیگر نشان داده است که هرگونه رویارویی نظامی گسترده در غرب آسیا، پیامد‌هایی فراتر از مرز‌های یک منطقه خواهد داشت. امنیت انرژی، تجارت جهانی، ثبات اقتصادی، وضعیت انسانی و آینده همکاری‌های منطقه‌ای، همگی تحت تأثیر چنین بحران‌هایی قرار می‌گیرند.

از این منظر، مهم‌ترین چالش پیش روی بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی، یافتن راهکاری برای جلوگیری از گسترش درگیری و حفظ ثبات منطقه است، زیرا تجربه نشان داده است که هزینه‌های جنگ، صرف‌نظر از طرف‌های درگیر، در نهایت متوجه ملت‌ها و مضر برای توسعه منطقه خواهد بود.

انتهای پیام/

ارسال نظر