جنگ تحمیلی آمریکا علیه زندگی مردم

حملات گسترده به زیرساخت‌های ایران در این دوره، از تأسیسات خدماتی و شبکه‌های حیاتی گرفته تا مراکز آموزشی و درمانی، نشان داد که جنگ از سطح تقابل نظامی عبور کرده و به عرصه‌ای وارد شده است که می‌توان آن را «جنگ علیه زندگی» نامید.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، محمدمهدی سیدناصری حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بین‌الملل کودکان: جنگ، در ذهن بسیاری، با تصویر میدان‌های نبرد، تانک‌ها و درگیری‌های نظامی گره خورده است؛ اما تجربه جنگ چهل‌روزه اخیر نشان داد که ماهیت جنگ‌های معاصر به‌طور بنیادین دگرگون شده است. در این نوع جنگ‌ها، هدف صرفاً تضعیف توان نظامی طرف مقابل نیست، بلکه ساختار‌های حیاتی جامعه آنچه زندگی روزمره مردم را ممکن می‌سازد به‌طور مستقیم در معرض حمله قرار می‌گیرد.

حملات گسترده به زیرساخت‌های ایران در این دوره، از تأسیسات خدماتی و شبکه‌های حیاتی گرفته تا مراکز آموزشی و درمانی، نشان داد که جنگ از سطح تقابل نظامی عبور کرده و به عرصه‌ای وارد شده است که می‌توان آن را «جنگ علیه زندگی» نامید. در این چارچوب، شهروندان عادی، به‌ویژه کودکان، به اصلی‌ترین قربانیان تبدیل می‌شوند؛ نه به‌دلیل حضور در میدان نبرد، بلکه به‌دلیل وابستگی کامل زندگی آنان به زیرساخت‌هایی که هدف قرار گرفته‌اند.

تغییر ماهیت جنگ: از اهداف نظامی به ساختار‌های حیاتی

در حقوق بین‌الملل، یکی از بنیادی‌ترین اصول، تفکیک میان اهداف نظامی و غیرنظامی است. این اصل، که ستون اصلی قواعد حاکم بر مخاصمات مسلحانه محسوب می‌شود، بر این ایده استوار است که حتی در شرایط جنگ نیز باید از غیرنظامیان و اموال غیرنظامی حفاظت شود. اما آنچه در حملات اخیر مشاهده شد، نشانه‌ای از تضعیف عملی این اصل است. زیرساخت‌هایی که ذاتاً غیرنظامی هستند مانند شبکه‌های آب، برق، خدمات درمانی و آموزشی به اهدافی بدل شدند که آثار حمله به آنها مستقیماً متوجه زندگی مردم عادی است. این تغییر، صرفاً یک تحول نظامی نیست، بلکه نشانه‌ای از جابه‌جایی مرز‌های اخلاقی و حقوقی در جنگ‌های معاصر است. در چنین شرایطی، مفهوم «هدف» در جنگ دچار دگرگونی می‌شود: هدف دیگر یک پایگاه نظامی نیست، بلکه «توان زیستن» یک جامعه است.

زیرساخت‌ها به‌مثابه ستون‌های حیات انسانی

برای درک عمق این مسئله، باید به این نکته توجه کرد که زیرساخت‌ها صرفاً مجموعه‌ای از تأسیسات فیزیکی نیستند، بلکه شبکه‌ای از عناصر به‌هم‌پیوسته‌اند که امکان زندگی عادی را فراهم می‌کنند. قطع یا تخریب این زیرساخت‌ها، پیامد‌هایی زنجیره‌ای دارد: اختلال در خدمات درمانی، که مستقیماً حق سلامت را تهدید می‌کند، توقف یا کاهش دسترسی به آموزش، که آینده نسل‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد، اختلال در تأمین آب و انرژی، که حتی بقا را با خطر مواجه می‌سازد، افزایش ناامنی روانی، که به‌ویژه در کودکان آثار عمیقی بر جای می‌گذارد. در نتیجه، حمله به زیرساخت‌ها را نمی‌توان صرفاً یک اقدام نظامی تلقی کرد؛ این حملات، در واقع حمله به مجموعه‌ای از حقوق بنیادین انسان هستند.

در میان تمام گروه‌های اجتماعی، کودکان بیش از دیگران از پیامد‌های این نوع حملات آسیب می‌بینند. آنان نه توانایی مقابله با شرایط بحرانی را دارند و نه امکان درک کامل آنچه رخ می‌دهد. تخریب مدرسه، برای کودک فقط از دست دادن یک مکان نیست؛ بلکه از دست دادن مسیر رشد و یادگیری است. آسیب به مراکز درمانی، تنها یک اختلال خدماتی نیست؛ بلکه تهدیدی مستقیم برای سلامت و حتی حیات اوست. اما شاید مهم‌ترین پیامد، آسیب‌های روانی باشد. کودک در مواجهه با ناامنی‌های مکرر، احساس ثبات خود را از دست می‌دهد. این وضعیت، اگر تداوم یابد، می‌تواند به اضطراب پایدار، کاهش اعتماد به محیط و حتی اختلال در رشد عاطفی منجر شود.

به بیان دیگر، جنگ در بدن کودک پایان نمی‌یابد؛ در ذهن او ادامه پیدا می‌کند. حملات به زیرساخت‌ها، تنها یک نوع از نقض حقوق را به‌دنبال ندارد، بلکه مجموعه‌ای از حقوق را به‌طور هم‌زمان تحت تأثیر قرار می‌دهد: حق حیات، در اثر کاهش دسترسی به خدمات حیاتی، حق سلامت، به‌دلیل آسیب به نظام درمانی، حق آموزش، به‌واسطه تخریب یا تعطیلی مراکز آموزشی، حق امنیت، در نتیجه گسترش ناامنی فیزیکی و روانی، حق کرامت انسانی، به‌دلیل فروپاشی شرایط زندگی شایسته. این هم‌پوشانی نقض‌ها، نشان می‌دهد که حمله به زیرساخت‌ها، نه یک اقدام محدود، بلکه ضربه‌ای ساختاری به نظام حقوقی حمایت از انسان است.

یکی از خطرناک‌ترین ابعاد این وضعیت، پیامد‌های بلندمدت آن است. زیرساخت‌ها را می‌توان بازسازی کرد، اما آثار اجتماعی و روانی آنها به‌سادگی جبران نمی‌شود. کودکی که امروز از آموزش بازمی‌ماند، فردا با محدودیت‌های جدی‌تری در زندگی مواجه خواهد شد. جامعه‌ای که با اختلال در خدمات حیاتی روبه‌رو می‌شود، در مسیر توسعه دچار وقفه می‌گردد؛ و نسلی که در فضای ناامنی رشد می‌کند، ممکن است در آینده با چالش‌های عمیق‌تری در حوزه اعتماد اجتماعی و مشارکت مدنی مواجه شود.

به همین دلیل، باید این حملات را نه‌تنها در چارچوب زمان حال، بلکه در افق آینده نیز تحلیل کرد. در برابر چنین وضعیتی، نخستین گام، مستندسازی دقیق و علمی وقایع است. بدون ثبت منظم و قابل استناد این حملات و پیامد‌های آنها، امکان پیگیری حقوقی و مطالبه پاسخگویی کاهش می‌یابد. مستندسازی، تنها ثبت اعداد و آمار نیست؛ بلکه روایت دقیق از تأثیر این حملات بر زندگی واقعی مردم است. این روایت، می‌تواند در آینده به‌عنوان پایه‌ای برای پیگیری‌های حقوقی و نیز آگاهی‌بخشی جهانی مورد استفاده قرار گیرد.

آنچه در جریان حملات به زیرساخت‌های ایران رخ داد، نشان‌دهنده نوعی جابه‌جایی خطرناک در ماهیت جنگ است؛ جابه‌جایی از تقابل نظامی به تخریب بنیان‌های زندگی. در این میان، بیشترین هزینه را مردمی می‌پردازند که هیچ نقشی در آغاز جنگ نداشته‌اند. کودکان، به‌عنوان نمایندگان آینده، در مرکز این آسیب قرار دارند. هر مدرسه‌ای که تخریب می‌شود، هر بیمارستانی که از کار می‌افتد، و هر شبکه‌ای که مختل می‌گردد، در واقع بخشی از آینده یک جامعه را تضعیف می‌کند.

اگر قرار است حقوق بین‌الملل همچنان معنا داشته باشد، باید بتواند در برابر چنین تحولات نگران‌کننده‌ای واکنش نشان دهد. در غیر این صورت، فاصله میان قواعد و واقعیت، به نقطه‌ای خواهد رسید که دیگر نه از حقوق، بلکه از «فقدان آن» سخن خواهیم گفت؛ و در این میان، آنچه بیش از همه در معرض خطر است، نه فقط زندگی امروز، بلکه آینده‌ای است که در چهره کودکان این سرزمین دیده می‌شود.

انتهای پیام/

ارسال نظر