درباره دو قسمت ابتدایی سریال «گل‌سنگ»   

تردیدهای زناشویی با چاشنی جنایت!

اگر قسمت اول «گل‌سنگ» با شوک آغاز شد، قسمت دوم با خراش ادامه پیدا می‌کند. دیگر خبری از ضربه اولیه نیست؛ این بار زخم آرام ‌آرام خودش را نشان می‌دهد. 

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، «گل سنگ» جزو سریال‌های جدید شبکه خانگی است که به کارگردانی ابراهیم ایرج‌زاد از طریق سکوی شیدا منشر می‌شود.

در خلاصه داستان سریال آمده: محبوبه و ایرج، به‌همراه دو فرزندشان پروانه و پرهام، پس از سال‌ها کار و پس‌انداز سرانجام خانه‌ای برای خرید پیدا می‌کنند؛ خانه‌ای که رازهای بسیاری را فاش می‌کند.

اگر قسمت اول «گل‌سنگ» با شوک آغاز شد، قسمت دوم با خراش ادامه پیدا می‌کند. دیگر خبری از ضربه اولیه نیست؛ این بار زخم آرام ‌آرام خودش را نشان می‌دهد. 

در قسمت دوم، روایت به‌ جای گسترش افقی معما، به عمق روان محبوبه فرو می‌رود. کنجکاوی او درباره هویت مستاجر قبلی، از یک سوتفاهم ساده آغاز می‌شود؛ اشتباه گرفتن او با «فریبا» توسط نصاب ماهواره. اما این کنجکاوی به ‌سرعت رنگ سوظن می‌گیرد. سوظنی که نه صرفا حاصل یک اتفاق بیرونی، بلکه برآمده از شکافی در رابطه‌ای است که از پیش ترک برداشته. «گل‌سنگ» اینجا هوشمندانه از ژانر جنایی فاصله می‌گیرد و به قلمرو تردیدهای زناشویی نزدیک می‌شود.

نقطه عطف قسمت دوم، مواجهه محبوبه با دوست فریباست؛ جایی که یک جمله مبهم «فکر می‌کنم یک ‌بار دیده باشمش» کافی است تا ذهن زن، جهانی از احتمالات را بسازد.

درام اینجا نه بر پایه کشف حقیقت، بلکه بر مبنای ترس از حقیقت پیش می‌رود. درخواست طلاق محبوبه، بیش از آنکه نتیجه یک مدرک قطعی باشد، محصول همین فضای معلق و بی‌اعتماد است. 

محبوبه در حال کندن کاغذدیواری است و در همین حین، ایرج با پیامکی مواجه می‌شود که نشان می‌دهد درخواست طلاقش از سوی محبوبه دریافت شده است. این لحظه، اوج قسمت دوم است؛ جایی که بحران، دیگر بیرون از خانه نیست.

برخلاف قسمت اول که با انبوهی از علامت سوال مخاطب را در وضعیت تعلیق نگه می‌داشت، قسمت دوم دست‌ کم یکی از گره‌ها را باز می‌کند؛ هویت فریبا و سرنوشت احتمالی‌اش. اشاره به قتلی ناموسی توسط برادر، لایه‌ای اجتماعی به روایت می‌افزاید؛ خشونتی که بیرون از این خانه رخ داده، اما سایه‌اش به درون آن کشیده شده است.

با این حال، فیلمنامه در این قسمت چالش تازه‌ای خلق نمی‌کند و به‌ جز بحران طلاق، تعلیق عمده‌ای اضافه نمی‌شود. این تصمیم می‌تواند دو معنا داشته باشد؛ یا سازندگان آگاهانه ضرباهنگ را پایین آورده‌اند تا بستر روانی شخصیت‌ها شکل بگیرد، یا سریال در میانه راه، از تب ‌و تاب اولیه فاصله گرفته است.

در خطوط فرعی نیز حرکت‌هایی آرام دیده می‌شود. علاقه احتمالی بنگاه‌ دار با بازی امیر نوروزی به دختر خانواده و تنش پدر و پسر بر سر رفتن و نرفته به سربازی، بیش از آنکه دراماتیک باشند، فعلا کارکرد فضاسازی دارند. 

از نظر بازیگری، همچنان مرکز ثقل سریال مهتاب کرامتی است. چرخش‌های چهره و نگاه‌های مردد او، بار روانی قسمت دوم را حمل می‌کند. او نه زنی عصبی و پرخاشگر، بلکه انسانی در حال فروپاشی تدریجی را به خوبی تصویر می‌کند. 

«گل‌سنگ» در دومین گامش، به ‌جای آنکه بر تعداد معماها بیفزاید، یکی را می‌بندد و تمرکزش را بر پیامدهای ذهنی آن می‌گذارد. این انتخاب جسورانه است؛ چون سریال‌های معمایی معمولا از باز کردن گره‌ها هراس دارند.

اکنون پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه کسی فریبا را کشت؟» بلکه این است که «بی‌اعتمادی چه بر سر یک رابطه می‌آورد؟» قسمت دوم شاید از حیث هیجان، هم‌ تراز افتتاحیه پرتنش سریال نباشد، اما بذر بحرانی عاطفی را می‌کارد که می‌تواند خطرناک‌تر از هر جنایتی باشد. اگر قسمت اول با جسد آغاز شد، قسمت دوم با احتمال فروپاشی یک زندگی مشترک ادامه می‌یابد. باید دید «گل‌سنگ» در قسمت‌های بعد، این طلاق در آستانه وقوع را به کدام سمت می‌برد.

رد باقی ‌مانده از کاغذدیواری‌ با گل‌های سرخ کنده شده، گواه ترک‌هایی است که حالا دیگر زیر لایه‌ای پنهان نیستند؛ دیوارهایی که مستقیما ترک‌هایشان نمایان است و حالا باید دید در قسمت سوم، این ترک‌ها دقیقا به کجا می‌رسند و آیا همچنان مخاطب تمایل خواهد داشت روایت‌شان را دنبال کند یا خیر؟

انتهای پیام/

ارسال نظر