روایتی استعاری از فروپاشی اخلاقی و تابآوری انسانی در گذر از فاجعه/ آیا نمادگرایی به قیمت از دست دادن مخاطب تمام میشود؟
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، نمایش «اسبهای طاعون» از گروه تئاتر «ژاو» قزوین، در بخش مسابقه ایران چهلوچهارمین جشنواره تئاتر فجر، با نگاهی شاعرانه و فضایی سوررئال، روایتگر شهری درگیر طاعون و بحران اخلاقی است. این اثر که به کارگردانی میثم ملازینل و نویسندگی رضا گشتاسب روی صحنه رفت، با نمادپردازی قوی و ساختاری اپیزودیک، مخاطب را با پرسشهایی بنیادین درباره وجدان، انتخاب و امید در مواجهه با فاجعه مواجه میسازد.
«اسبهای طاعون» به جای روایت خطی، از ساختاری اپیزودیک و تصاویر نمادین بهره میبرد. میثم ملازینل کارگردان اثر معتقد است که نمایش برای واکاوی فرضیههای ذهنی یک مادر که قهرمان داستان است ، به فضایی غیرواقعگرایانه و سوررئال گرایش پیدا کرده است. این رویکرد، امکان کاوش در لایههای روانی شخصیتها و ارائه تفسیری چندوجهی از فاجعه را فراهم میآورد.
سؤال اصلی اینجاست: آیا تمرکز بیش از حد بر نمادپردازی و پایان بازِ ابهامآلود، باعث نشد پیام اصلی اثر در میان تاریکی و انتزاع گم شود؟ بسیاری از مخاطبان پس از تماشا میپرسند: «خب، که چی؟ این نمایش چه حرف تازهای برای گفتن داشت؟

تاریکی مفرط؛ آیا امید واقعاً دیده میشود؟
کارگردان معتقد است که نمایش در نهایت «بارقههای امید» را تزریق میکند. اما در عمل، فضای غلبهیافته بر صحنه، تاریکی، مرگ و فروپاشی است. آنقدر نمادهای منفی و صحنههای هولناک قوی هستند که آن «بارقههای کوچک امید» در انتها ممکن است توسط بسیاری از تماشاگران نادیده گرفته شود یا به عنوان امری تحمیلی و ناپخته به نظر برسد. در شرایطی که جامعه از فشار روانی رنج میبرد، آیا هنرمند مسئولیتی در قبال ایجاد تعادل میان نمایش واقعیت و امیدبخشی ندارد؟
پایان باز یا پایان گنگ؟ مسئله این است
یکی از نقاط ضعف اصلی نمایش، پایانبندی آن است. اثر در جایی متوقف میشود که مخاطب پس از تحمل ساعتی فضای سنگین و نمادین، انتظار دارد جمعبندی، راهحل یا حتی پرسش روشنی در برابرش گذاشته شود. اما به نظر میرسد نمایش ترجیح داده است در هالهای از ابهام باقی بماند. این «پایان باز» اگر با پشتوانه مفهومی قوی همراه نباشد، فقط حس سرگردانی و بیثمری به مخاطب میدهد. جمله معروف «خب که چی؟» دقیقاً از همین جا سرچشمه میگیرد.
نمادپردازی قوی، اما ارتباط ضعیف
غرق شدن در نمادها (مانند اسبها، طاعون، شهر ویران) میتواند اثر را به سمت نوعی خودشیفتگی هنری ببرد. یعنی هنرمند آنقدر در دنیای نمادهای خود غرق میشود که فراموش میکند باید پلی به سوی درک و احساس مخاطب بزند. در «اسبهای طاعون»، برای تماشاگر عام یا حتی علاقهمندِ غیرحرفهای، ممکن است این پیوند به درستی برقرار نشود. در نتیجه، مخاطب با وجود تحسین زیباییشناسی صحنه، از لحاظ عاطفی و فکری با اثر همراه نمیشود.

فرصت از دسترفته برای گفتوگو با جامعه
این نمایش میتوانست فرصتی باشد برای واکاوی ریشههای خشونت و بحران اخلاقی در جامعه امروز و طرح پرسشهایی ملموس. اما با انتخاب فضای کاملاً سوررئال و تاریخی-استعاری (شهری در گذشته با طاعون)، ممکن است احساس شود اثر از مسائل عینی و روز جامعه فاصله گرفته است. گویی به جای سخن گفتن از «اینجا و اکنون»، در جهانی انتزاعی و کلیشده سیر میکند که کمتر مخاطب را به تأثیر مستقیم واقعه بر زندگی خودش حساس میکند.
«اسبهای طاعون» بدون شک نمایشی است با نیت هنری بالا، اجرای گروهی منسجم و طراحی صحنهای تأملبرانگیز. اما شاید بزرگترین ضعفش این باشد که «بسته» است. یعنی بیشتر شبیه یک بیانیه شخصی و درونگروهی است تا دعوتی گسترده برای مشارکت فکری و عاطفی مخاطب. در نهایت، این سؤال برای جشنوارهای مانند تئاتر فجر مطرح میشود: آیا وظیفه تئاتر صرفاً ایجاد فضایی زیبا، اما تاریک و دلسردکننده است، یا باید بتواند در مخاطب خود انگیزه، پرسش روشن و یا حتی انرژی برای اندیشیدن به راهحل ایجاد کند؟
این نقد نه برای نادیده گرفتن زحمات گروه، که برای طرح این پرسش کلیدی در تئاتر امروز ایران است: چگونه میتوان بین «صداقت هنری در نمایش تاریکیها» و «مسئولیت اجتماعی در قبال روان مخاطب و نیاز جامعه به امید» تعادل ایجاد کرد؟ «اسبهای طاعون» به این پرسش پاسخی قانعکننده نمیدهد.
انتهای پیام/
- تبلیغات در گوگل
- بهترین کارگزاری بورس
- ثبت نام آمارکتس
- سایت رسمی خرید فالوور اینستاگرام همراه با تحویل سریع
- یخچال فریزر اسنوا
- گاوصندوق خانگی
- تاریخچه پلاک بیمه دات کام
- ملودی 98
- خرید سرور اختصاصی ایران
- بلیط قطار مشهد
- رزرو بلیط هواپیما
- ال بانک
- آهنگ جدید
- بهترین جراح بینی ترمیمی در تهران
- اهنگ جدید
- خرید قهوه
- اخبار بورس