هنگام حمله تروریستها حتی لباس فرم بسیج هم به تن نداشتم /پزشکان میگفتند زنده ماندن تو معجزه بود
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، ۱۸ دی ماه بود که این جوان ۳۶ ساله، سوار بر موتور رفته بود تا محافظ جان و مال مردم باشد؛ در خیابانهایی که پر از دود و آتش بود و گهگاه صدای گلوله در خیابانهای شهر میپیچید.
او نه سلاح داشت و نه حتی لباس ضدگلوله. به خیابانی در محله تهرانپارس میرسد و خیابانی خلوت و در حال حرکت بود که ۳ گلوله به طرفش شلیک میشود و یکی از گلولهها به استخوان ترقوهاش مینشیند. گلولهای که انگار نمیخواست شاهرگ یا قلب این جوان را نشانه برود؛ این جوان که پدر ۳ دختر است میماند تا برای ما از شب حادثه بگوید.
به مناسبت میلاد حضرت ابوالفضل(ع) و روز جانباز پای صحبتهای آقای موسوی که جانباز اغتشاشات دی ماه ۱۴۰۴ است، مینشینیم.
در ابتدا میخواهیم از شبهایی که برای تأمین امنیت در خیابانهای تهران حضور داشتید، برایمان بگویید.
از روزهای دوشنبه و سهشنبه ۱۵ ـ ۱۶ دی ماه که اعتراض در بازار شروع شد، اخبار را دنبال میکردیم. روز چهارشنبه از بسیج به ما مأموریت دادند که تا مراقبت کنیم آشوبی ایجاد نشود. چهارشنبه اتفاق خاصی نیفتاد. روز پنجشنبه من سر کار بودم و از محل کار به شرق تهران رفتم. دوستان دیگر قبل از ما در محل حاضر شده بودند. برای بنده و تعدادی از دوستان که دیر رسیده بودیم، حتی لباس مخصوص نرسید. با شلوار لی و کاپشن در صحنه حاضر بودیم.
در میدان اول تهرانپارس فضا ملتهب بود اما آشوب نشده بود. افراد به سمت اتوبان شهید باقری حرکت کردند و در ابتدا تنش و برخوردی ایجاد نکردند. ساعت ۹ شب با دوستان به جاهای مختلف سرکشی میکردیم. میدان اول تهرانپارس دست اغتشاشگران افتاده بود. موتور و خودرو آتش زده بودند و سوخته بود و خاموش شده بود. خیابان بسته بود و کسی در آنجا حضور نداشت. من به سمت دوستان برگشتم. سیاهی جمعیت در خیابان موازی با خیابان تهرانپارس در حال حرکت بودند که آمدم و به دوستان اطلاع دادم تا حواسشان به ایجاد امنیت باشد.
شما در کجا گلوله خوردید؟
من و یکی از دوستان در ترک موتورم، در اطراف خیابان تهرانپارس جای ایمنتری بودیم و در همان حوالی منتظر دستور فرمانده ماندیم. جایی که ما بودیم، خیابان خلوتی بود؛ در آنجا صدای ۱۰ شلیک گلوله شنیدیم؛ از پشت سرم صدای سفیر گلوله را هم شنیدم. به واسطه صدای شلیک خواستم برگردم. در بلوار اصلی که بودیم، دور زدم برگردم، خودرویی خلاف جهت ما آمد، بناچار عمود شدم به کوچه؛ در همین حال، صدای ۲ گلوله از کنار سرم شنیدم. سومین گلوله به سمت سینهام اصابت کرد. آن موقع متوجه نشدم گلوله خوردم. فقط احساس کردم یکی با جفت پا زد به سینهام. کتفم عقب رفت و برگشت. تنگی نفس شدیدی گرفتم. دوستی که ترکِ موتورم بود و حالم را پرسید، گفتم: «احساس کردم یک چیزی به من خورد.»
از معرکه خارج شدیم. به جایی رسیدیم تا ببینیم چه شده! تمام اسکلت سمت چپم از جمجمه، فک، کتف و قفسه سینه شروع کرد به تیرکشیدن و درد شدید. با همان حال به دوستان پیوستیم. با چراغ موتور نگاه کردند و دیدند کاپشن و پلیورم سوراخ شده. بعد دیدیم که بین کتف و سینهام به اندازه یک بند انگشت، شکاف دارد.
در آن شرایط چطور به بیمارستان رسیدید؟
بهخاطر حرکتی که کرده بودم، خونریزی شروع شده بود. بچهها هر طور که بود، من را به بیمارستان بعثت رساندند. چون نزدیکترین بیمارستان همانجا بود. من تا آن زمان نمی دانستم که گلوله وارد بدنم شده. تا اینکه پزشک آمد و بر اساس تصویربرداری که کرده بودند، با تعجب گفت: یک گلوله جنگی به زیر گلو و روی ترقوه اصابت کرده و شانس آوردی چون این گلوله ۵ میلیمتر آن طرفتر اصابت میکرد، به سمت قلب و ریه میرفت.
من را بستری کردند و منتظر ماندیم تا یک جراح بپذیرد و من را عمل کند. بهخاطر شرایط سختی که داشتم و اینکه عمل جراحی خطر پارگی عروق اصلی را هم در پی داشت، بعد از ۴ روز یکی از جراحان توانست من را عمل کند.
عمل هم خطرات خودش را دارد؛ عمل چطور بود؟
جراح به من گفته بود که سعی میکنیم ابتدا از زیر پوست وارد شویم و گلوله را خارج کنیم؛ در غیر این صورت عمل باز میکنیم. پزشکان خود را برای خونریزی شدید آماده کرده بودند. بالاخره عمل هم به این صورت بود که از زیر پوست وارد شدند؛ آنها تا دقایق پایانی نمیتوانستند گلوله را پیدا کنند و آماده میشدند برای عمل باز. تا اینکه دوربینی که زیر پوست بود، به گلوله برخورد میکند و میتوانند گلوله را خارج کنند. این عمل ۳ ساعت طول کشید و اگر موفق نمیشدند، باید ۳ ساعت دیگر من را تحت عمل جراحی قرار میدادند. که به گفته پزشک دو بار خداوند من را از خطر جدی نجات داد.
شما متوجه شدید از کجا به شما شلیک شد؟
در کوچه هیچ کسی نبود؛ ماشینی هم که در آن خیابان بود، مردم عادی بودند که انگار میخواستند به منزلشان بروند. من حس کردم که از بالکن یا پشتبام منزل اطراف به من شلیک شد. به خاطر هیجان خروج از آنجا، به جایی توجه نکردم.
با توجه به اینکه شب ۱۸ دی تعداد مجرحان زیاد بود، درباره شرایط بیمارسسبب پارگی تان برایمان بگویید.
آن شب اورژانس بیمارستان خیلی شلوغ بود. اکثرا به مردم عادی تیراندازی شده بود و افراد از گردن به بالا تیر خورده بودند. فردی در اورژانس بود که همسرش از ناحیه پیشانی تیر خورده و شهید شده بود؛ مثل مرغپر کنده در اورژانس میچرخید؛ او میگفت: «همسرم رفت سر کوچه خرید کند، او را زدند.»
نیروهای انتظامی و امنیتی اصلا شرایط خوبی نداشتند. تعدادی از آنها کنارم بستری بودند که آنها با سنگ و چاقو زده بودند. من چهره یکی از بچههای فراجا را دیدم، خیلی ناراحت شدم. صورت او را طوری با سنگ و لگد و هر چیز محکمی زده بودند که قابل شناسایی نبود. آنقدر بیمارستان مجروح داشت که حتی زخم برخی از مجروحان را روی تخت اورژانس بخیه میزدند.
آن شب کف زمین بیمارستان آنقدر خون بود که پرسنل بیمارستان وقت نمیکردند خونها را از زمین پاک کنند. در صف اتاق جراحی، ۱۰ تا تخت بود. در چندین سالی که با فتنهها درگیر بودیم، اولین بار بود، بیمارستان را به این شکل میدیدم.
انتهای پیام/
- تبلیغات در گوگل
- بهترین کارگزاری بورس
- ثبت نام آمارکتس
- سایت رسمی خرید فالوور اینستاگرام همراه با تحویل سریع
- یخچال فریزر اسنوا
- گاوصندوق خانگی
- تاریخچه پلاک بیمه دات کام
- ملودی 98
- خرید سرور اختصاصی ایران
- بلیط قطار مشهد
- رزرو بلیط هواپیما
- ال بانک
- آهنگ جدید
- بهترین جراح بینی ترمیمی در تهران
- اهنگ جدید
- خرید قهوه
- اخبار بورس