ضرورت بازگشت چهره‌ها به مردم و در مذمت پیامبران بی‌معجزه متن

هنرمند اگر از هیاهوی فضای مجازی بترسد و آن را معادل صدای مردم بگیرد، هم خود را گم کرده و هم مخاطب واقعی خود را. بازگشت به مردم به معنای تسلیم‌شدن به موج‌های گذرای فضای مجازی نیست؛ بلکه دقیقاً به معنای فاصله‌گرفتن از همین هیاهوی سطحی و شنیدن صدای عمیق‌تر جامعه است.

گروه فرهنگ خبرگزاری آنا، تیمور آقامحمدی ـ در سنت ادبی و هنری، نسبت میان هنرمند و مخاطب نسبتی روشن بود: هنرمند پیش می‌رفت و مخاطب به دنبال او می‌آمد. شاعر، نویسنده یا هنرمند نه آینه سلیقه روز، بلکه چراغی برای دیدن جهان و هستی بود. مخاطبان از او می‌آموختند، نگاهشان را اصلاح می‌کردند و گوش و چشمشان به سخن و اثر او بود. در آن سنت، هنرمندان پیشاپیش حرکت می‌کردند و مخاطبان در پی آنان راه می‌پیمودند.

اما امروز این نسبت در بسیاری از موارد به‌طرز نگران‌کننده‌ای وارونه شده است. بسیاری از هنرمندان دیگر پیشرو نیستند؛ بلکه دنباله‌روی منفعل آن چیزی شده‌اند که در هیاهوی روزمره به نام «سلیقه مخاطب» معرفی می‌شود. به جای آن‌که هنرمندان نگاه تازه بسازند، صرفاً در پی تأیید آن چیزی هستند که از پیش در فضای عمومی رواج یافته است. به جای آن‌که جهان را عمیق‌تر و دقیق‌تر نشان دهند، آن را ساده و دم‌دستی می‌کنند. گویی مأموریت هنرمند نه کشف حقیقت، بلکه حفظ مخاطب به هر طریقی است.

در وضعیت تازه، هنرمندان، پیرو شده‌اند؛ چه تلخ و تأسف‌بار! این وارونگی بی‌دلیل نیست. نیرو‌های قدرتمندی در شکل‌گیری آن نقش دارند.

نخست ترس از دست‌دادنِ جایگاه؛ هنرمند در جهانی زندگی می‌کند که توجه عمومی سرمایه اصلی او شده است. ریزش مخاطب، خطر دیده‌نشدن و در نهایت کاهش اثرگذاری تلقی می‌شود.

دوم، فشار دائمی فضای مجازی؛ جایی که هر اثر در معرض داوری فوری، هیاهو و موج ستایش یا تخریب قرار می‌گیرد. هنرمند برابر سیلی از نظرات، خشم‌ها و «هِیْت»‌ها قرار می‌گیرد؛ موجی از حمله و نفرت که می‌تواند اعتبار او را ظرف چند ساعت زیر سؤال ببرد. طبیعی است که بسیاری برای گریز از این فشار، راه امن‌تری انتخاب کنند: گفتن آنچه گمان می‌کنند مخاطب می‌خواهد بشنود.

گسترش شبکه‌های اجتماعی در آغاز با وعده‌ای جذاب همراه بود: گفت‌و‌گو، تضارب آرا، شکستن انحصار صدا‌ها و نزدیک‌ترشدن هنرمند و مخاطب به یکدیگر. قرار بود میدان عمومی تازه‌ای شکل بگیرد که در آن صدا‌های مختلف شنیده شود. اما در عمل، در بسیاری از موارد چیزی جز شکل جدیدی از فشار پدید نیامد.

در این فضا، پست و کامنت و لایک نه ابزار سنجش حقیقت، بلکه گاه ابزار اعمال قدرت شده‌اند. جمع‌های پرصدا با هجوم هماهنگ، با موج‌های «هیت»، با حذف و بایکوت، می‌کوشند نظر خود را نه از راه گفت‌و‌گو، بلکه از راه فرسودن و ترساندن تحمیل کنند. نوعی فاشیسم نرم و روزمره شکل گرفته است؛ فاشیسمی که نه با سانسور رسمی، بلکه با فشار روانی، تحقیر جمعی و تهدید به حذف و بی‌آبروکردن عمل می‌کند.

اما خطای بزرگ آن است که این صدا‌های پرهیاهو با «مردم» یکی گرفته شوند. آنچه در فضای مجازی دیده می‌شود، همه جامعه نیست؛ حتی لزوماً نماینده آن هم نیست. بسیاری از کسانی که با الگوی فشار، هتاکی و حملات جمعی می‌کوشند خواسته‌های خود را پیش ببرند، گروهی محدودند که صدایشان بلندتر از وزن واقعی‌شان در جامعه است. افزون بر این، بخشی از این هیاهو حتی از سوی هویت‌های غیرواقعی، حساب‌های جعلی و سازوکار‌های مصنوعی تقویت می‌شود.

مردم چیزی بسیار واقعی‌تر و گسترده‌تر از این تصویر مجازی‌اند. مردم همه کسانی‌اند که از دل این سرزمین برآمده‌اند؛ کسانی که زندگی واقعی دارند، در خیابان‌ها و خانه‌ها و شهر‌ها حضور دارند، کار می‌کنند، رنج می‌کشند، امید می‌ورزند و روح مشترکی را شکل می‌دهند که می‌توان آن را «روح ملت» نامید. آنان نه «آدم‌های مجازی»‌اند و نه چهره‌های بی‌هویت پشت صفحات غیرواقعی.

هنرمند اگر از هیاهوی فضای مجازی بترسد و آن را معادل صدای مردم بگیرد، هم خود را گم کرده و هم مخاطب واقعی خود را. بازگشت به مردم به معنای تسلیم‌شدن به موج‌های گذرای فضای مجازی نیست؛ بلکه دقیقاً به معنای فاصله‌گرفتن از همین هیاهوی سطحی و شنیدن صدای عمیق‌تر جامعه است.

هنرمند باید به این مردم باور داشته باشد. باید بداند که جامعه واقعی بسیار پیچیده‌تر، صبورتر و عمیق‌تر از آن چیزی است که در میدان‌های مجازی دیده می‌شود.

تاریخ هنر معاصر پر است از هنرمندانی که حاضر نشدند دنباله‌رو هیاهوی زمانه شوند. نیمایوشیج و احمد شاملو وقتی شعر فارسی را دگرگون کردند با موجی از تمسخر و مخالفت روبه‌رو شدند؛ اما اگر به پسند زمانه تن می‌دادند، شعر فارسی هنوز در همان قالب‌های کهن می‌چرخید. در بین نویسندگان ایرانی نیز جلال آل‌احمد نمونه بارز یک هنرمند اصیل و شجاع است؛ کسی که نه از مخاطب هراس داشت و نه از قضاوت جامعه یا حتی خانواده در برابر تغییرات فکری و عقیدتی‌اش. شجاعانه نظرات خود را بیان می‌کرد و در نوشته‌هایش صداقتی تکان‌دهنده و جسارتی کم‌نظیر حضور داشت. کافی است آثار داستانی‌اش -به‌ویژه «سنگی بر گوری» - و مجموعه یادداشت‌ها و اعتراف‌های صریح و بی‌پروایش را مرور کنید تا ببینید چگونه بی‌واهمه‌ترین کار‌ها و افکار را روی صفحه می‌آورد. کیست که از خاطرات سفر‌های اروپایی‌اش چنین بی‌پرده سخن بگوید! در ادبیات جهان نیز نمونه‌هایی می‌توان یافت: جیمز جویس با «اولیس» و «شب‌بیداری فینیگان‌ها» و ساموئل بکت با نمایشنامه‌های ابزورد خود بار‌ها با سردی یا حتی خشم مخاطبان روبه‌رو شدند؛ اما مسیر خود را رها نکردند. بکت حتی پس از اعلام خبر دریافت جایزه نوبل ادبیات نیز از مسیر همیشگی خود فاصله نگرفت؛ در یک مصاحبه تلویزیونی حاضر شد، اما بدون آن‌که حتی یک کلمه بر زبان بیاورد. مصاحبه‌ای سراسر سکوت؛ سکوتی که شاید از بسیاری از گفته‌ها رساتر بود.

در بحبوحه جنگ رمضان نیز چنین نمونه‌هایی را هرچند اندک، ولی می‌شود یافت. هنوز هستند هنرمندانی که از هیاهوی لحظه‌ای نمی‌هراسند و حقیقت را پیش چشم جامعه می‌آورند. هنرمندانی، چون محمود دولت‌آبادی، محمدحسن شهسواری، مهدی یزدانی‌خرم، محسن چاوشی، محسن نامجو و مسعود بهنود از جمله کسانی‌اند که نشان داده‌اند هنر می‌تواند بی‌واهمه سخن بگوید. آنان با این‌که بار‌ها زیر فشار موج‌های مجازی، هجوم هِیت و حملات هماهنگ قرار گرفته‌اند؛ ولی از بیان آنچه حقیقت می‌دانسته‌اند عقب ننشسته‌اند. چنین ایستادگی‌ای همان چیزی است که هنر را از سرگرمی صرف جدا می‌کند و به آن شأنی اجتماعی می‌بخشد. تاریخ فرهنگ این سرزمین معمولاً با تأخیر قضاوت می‌کند، اما در نهایت نام کسانی را به یاد می‌سپارد که در لحظه‌های دشوار، در کنار مردم و وطن ایستاده‌اند. بی‌تردید نام اینان نیز در شمار همان هنرمندان مردمی ثبت خواهد شد؛ هنرمندانی که جرأت داشتند حقیقت را نه پنهان کنند و نه به مصلحت زمانه تقلیل دهند.

هنر وقتی زنده است که جلوتر از زمان خود حرکت کند، نه در ادامه آن. اگر هنرمند تنها پژواک صدای جمع‌های پرهیاهو باشد، دیگر چیزی به جهان اضافه نمی‌شود. هنر در چنین وضعی به بازتولید اموری تبدیل می‌شود که از پیش وجود داشته. جامعه نه پیش می‌رود و نه حتی خود را بهتر می‌فهمد؛ فقط تصویر خود را بار‌ها و بار‌ها در آینه‌ای کم‌عمق و پرزنگار می‌بیند.

هنرمندان بخشی از وجدان بیدار جامعه‌اند. کار آنان فقط توصیف جهان نیست؛ بلکه آشکارکردن لایه‌های پنهان نیز از رسالت‌های آنان به‌شمار می‌رود. گاه حتی خود هنرمند هم نمی‌داند اثر او امکان خبرآوردن از آینده را دارد. معنای بسیاری از آثار بزرگ هنری سال‌ها بعد آشکار شده؛ گویی هنرمند پیش از آن‌که رویداد‌ها رخ دهند، سایه‌ی آنها را دیده.

از این جهت می‌توان گفت هنرمندان پیامبران عصر مدرن‌اند؛ پیامبران متن. آنان نه وحی آسمانی، بلکه شهود انسانی را به زبان اثر درمی‌آورند و معجزه آنان کلمات زنده و آفرینش ادبی و هنری است. اما پیامبری که معجزه خود را برای جلب رضایت جمع به هیچ بفروشد، دیگر پیامبر نیست؛ میرزابنویسی بخت‌برگشته است!

بازگشت هنرمند به مردم، به معنای ایستادن پشت سر موج‌های مجازی نیست؛ بلکه به معنای ایستادن در کنار جامعه واقعی است. یعنی فهمیدن زندگی آنان، شنیدن رنج‌ها و امیدهایشان و باورکردن اینکه حقیقت جامعه در زندگی روزمره همین مردم جریان دارد، نه در هیاهوی گذرای صفحات مجازی.

هنرمند واقعی نه پشت مردم پنهان می‌شود و نه در پی رضایت فوری آنان است؛ بلکه در کنارشان می‌ایستد و یک گام جلوتر راه می‌رود. او صدای جامعه است، نه پژواک غوغا‌های لحظه‌ای.

امروز که وطن در مخاطره است و حقیقتی از این آشکارتر نمی‌توان یافت، بسیاری از هنرمندان که باید سخن می‌گفتند در سکوت و بی‌اعتنایی فرو رفته‌اند. امید بستن به هنرمندانی که دغدغه‌شان شمار لایک‌ها و کامنت‌هاست، بیش از یک خیال خام نیست. آنان که اعتبار خود را از تحسین‌های زودگذر فضای مجازی می‌گیرند، نه توان پرسش از قدرت را دارند و نه جرأت همدلی با رنج مردم. این‌گونه «شهرت»، کاغذی و پوشالی است و با نخستین باد و باران از بین خواهد رفت.

جامعه را هنرمندانی نجات نخواهند داد که درد وطن را تنها در کلیپ‌های خبری تماشا می‌کنند. اگر امیدی باشد، آنجاست که صدای زندگی جاری است؛ در میان مردم، در خیابان‌ها، در قلب کسانی که هنوز پای وطن ایستاده‌اند؛ هرچند خسته و رنجور، هرچند با چشمانی خیس و دلی پر از درد و اعتراض، ولی همچنان امیدوار به اصلاح و بهبود.

هنرمندی که به این مردم باور داشته باشد، دیگر اسیر هراس از هیاهوی گذرا نمی‌شود. او می‌داند که ریشه‌های جامعه در خاک واقعی این سرزمین است؛ ریشه‌ای را که در زمین واقعی خانه دارد، هیچ طوفانی نمی‌تواند برکَنَد.

انتهای پیام/

ارسال نظر