درس‌هایی از کودتای سوم اسفند

در تاریخ ایران، کودتای سوم اسفند مدلی از یک وضعیت تکرار شونده را به نمایش می‌گذارد که در آن ناامیدی اجتماعی زمینه‌های پیدایش افرادی با گرایشات پوپولیستی و فاشیستی را به وجود می‌آورد. پس مهم است که در شرایط حساس و بزنگاه‌های تاریخی، نخبگان و افکار عمومی تسلیم فاشیسم نشوند، عقلانی عمل کنند و بدانند که استبداد، استبداد است و منور یا تاریک هم ندارد.

«بشیر اسماعیلی» کارشناس مسائل بین‌الملل و عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی در یادداشتی برای خبرگزاری آنا نوشت: متن بازجویی‌های میرزا رضای کرمانی که بعد از ترور ناصرالدین شاه قاجار در حرم حضرت عبدالعظیم دستگیر شده بود، سند تاریخی جالبی برای فهم بن بست سیاسی و بحران ناکارآمدی در دوره ناصری است. معضلی که موجب شد جامعه عاصی شده ایران به دنبال راه برون رفتی از وضعیت آن دوره باشد و به همین دلیل بود که مشروطه خواهی به عنوان یک راهکار مدرن برای تغییر شرایط شکل گرفت و به پیروزی رسید. در واقع در کنار کنش‌های رادیکال مثل ترور ناصرالدین شاه یا تشکیل کمیته مجازات و غیره، مشروطه‌خواهان به دنبال ایجاد تغییرات بنیادین در سامان سیاسی ایران بودند تا مشکل را از ریشه حل کنند. 

اما بنا بر دلایلی که شرح آن مفصل است، جنبش مشروطه شکست خورد و هم انسداد سیاسی دوباره اعاده شد، هم بحران ناکارآمدی به اوج خود رسید. 

در دوره احمد شاه قاجار، قحطی بزرگ ایران میخ آخری بود بر تابوت یک نظام سیاسی به بن بست رسیده که در اثر سو مدیریت و دخالت بیگانگان، بحران قحطی را به یک فاجعه ملی عظیم با تلفات انسانی چشمگیر بدل کرد.

اما فقط مسأله قحطی نبود؛ شمال و جنوب ایران تحت نفوذ بیگانه قرار داشت. در عین حال، دولت مرکزی خارج از پایتخت قدرت چندانی نمی‌توانست اعمال کند و در هر خطه‌ای یک نفر علم حکومت محلی برداشته بود و ایران عملا در وضعیت دولت ناکام (Failed  State) قرار داشت. 

بنابراین باید کاری صورت می‌گرفت و یک منجی از راه می‌رسید که امور را سامان می‌داد. اینجا بود که جامعه ایران اعم از نخبگان سیاسی، نویسندگان و روشنفکران و بدنه جامعه یک تصمیم تاریخی اشتباه گرفتند و با جریانی همراه شدند که وقایع پنجاه سال بعد از آن را تحت تاثیر منفی قرار داد. چنین شد که کودتای سوم اسفند رخ داد و رضا خان به قدرت رسید.

ابعاد نادرست کودتای سوم اسفند عبارت بودند از

۱. درافتادن از چاه « استبداد قاجاری» به چاه ویل «استبداد منور» به امید اینکه یک شخص مقتدر ولو مستبد بتواند به اوضاع اسف‌بار مملکت سر و سامان دهد. 

۲. بی توجهی نخبگان سیاسی به اینکه انگلستان به عنوان یک عامل بیگانه بدنام و بدسابقه، در کودتا عاملیت داشته باشد و با روی کار آوردن مهره خود، موجب آفات بعدی شود.

بنابراین، بسیاری حتی به صرف میهن پرستی با این کودتا همراه شدند غافل از اینکه منجی مورد انتظار آنان، مثل منجی نمایشنامه «در انتظار گودو» از آب در می آید!

یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» می‌گوید که  پس از کودتا عارف قزوینی غزلی شاد و امیدبخش دربارهٔ اصلاحات و آینده امیدبخش ایران و ستایش از کودتا سرود. میرزاده عشقی مقالات تندی در حمایت از کابینه کودتا نوشت. محمد فرخی یزدی، لاهوتی، سلیمان میرزا و بهرامی بر گرد دولت جمع شدند و محمّدتقی بهار در جراید حکومت مقتدر را رواج می‌داد. علی اکبر داور، عبدالحسین تیمورتاش از حزب تجدد به مشاوران رضاخان تبدیل شدند و دستگاه فکری اش را سامان دادند و احزاب محافظه کار مجلس چهارم از جمله اصلاح‌طلبان، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها به حمایت از سردار سپه پرداختند.

روزنامه‌ها و مطبوعات وقت هم در این هیجان زدگی و رفتار از روی شور و نه شعور دخیل بودند؛ همانطور که «جان فوران» در کتاب «مقاومت شکننده» می‌گوید: کاظم‌زاده در مجله ایرانشهر، محمدعلی جمال‌زاده در مجله علم و هنر، تقی‌زاده در مجله کاوه و دیگر سردمداران روشنفکر گفتمان جدید را با حجم بالایی از نوشته‌ها و مقالات به جامعه تلقین می‌کردند و به ترویج لزوم استبداد منور و مرد آهنین برای سامان دادن به اوضاع پرداختند. روزنامه‌هایی از قبیل «ایران، ستاره ایران، کوشش، اطلاعات، ناهید، شفق سرخ» مروج استبداد شدند.

 به گفته جان فوران، در حالی که شهید مدرس به عنوان عمده‌ترین مخالف رضاخان همانند سدی در برابر استبداد او ایستادگی می‌کرد، تمامی روشنفکران، نویسندگان، دولتمردان و صاحبان مشاغل بالا تحت تأثیر رضاخان قرار گرفتند.

سراب« استبداد منور» برای رهایی از کویر استبداد را می‌توان به طور خلاصه و نمادین در این بیت شعر از ایرج میرزا مشاهده کرد که گفته است: « تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست/ امیدی جز به سردار سپه نیست».

پس چنین بود که سردار سپه را شاه کردند و بسیاری از همان‌هایی که چنین کردند، قربانی دوران استبداد رضاشاهی شدند. 

سرانجام رجالی مثل علی اکبرخان داور و تیمورتاش با تمام خدمتی که به رضا شاه کردند چیزی جز خودکشی و مرگ نبود. پزشک احمدی با آمپول هوای معروفش  بسیاری از رجال و غیر آن را که در نگاه پارانویایی رضاشاه خائن و مزاحم جلوه کرده بودند به قتل رساند.

روزنامه‌نگاران و روشنفکران هم با اختناق شدید دوره رضاشاه و از بین رفتن آزادی بیان، دستگیری، شکنجه و مرگ نتیجه حمایت اولیه خود از کودتا را دیدند؛ عشقی خیلی زود کشته شد، فرخی یزدی در زندان قصر جان باخت و ...

کودتای سوم اسفند مدلی از یک وضعیت تاریخی تکرار شونده را به نمایش می‌گذارد به این ترتیب که وقتی اوضاع یک کشور رو به وخامت رود و ناامیدی غالب شود، زمینه‌های پیدایش افرادی با گرایشات پوپولیستی و فاشیستی به وجود می‌آید. اگر غالب مردم و نخبگان سیاسی و روشنفکران با این افراد همراه شوند، آنها قدرت را به دست  گرفته و منشا مکافات های بعدی خواهند شد. 

ناپلئون پس از فرانسه‌ انقلاب زده، هیتلر در دوران آلمان جنگ زده‌ تحقیر شده و رضا خان در ایران قحطی زده و فروپاشیده، نمونه‌هایی از روی کار آمدن این قبیل حکومت‌ها در شرایط بحرانی است. 

پس مهم است که در شرایط حساس و بزنگاه‌های تاریخی، نخبگان و افکار عمومی تسلیم فاشیسم نشوند، عقلانی عمل کنند و بدانند که استبداد، استبداد است و منور و یا تاریک هم ندارد.
 
همچنین باید دانست و آگاه بود که دخالت خارجی هم هیچ وقت به نفع یک ملت نبوده و دیر یا زود باعث فاجعه و نگون بختی خواهد شد.

احمد شاه با کمترین مقاومت توسط حدود ۲۰۰۰ نفر نیرو ساقط شد یعنی غالب بخش ها به کودتا تن دادند و با آن همراه شدند. برخی اسناد حاکی از آن هستند که رضا خان را برای دوران گذار در نظر داشتند اما وقتی به قدرت رسید رها نکرد و حامیان و نزدیکانش را مثل مخالفان از دم تیغ گذراند.

اگر چه این روزها بحث درباره کودتای سوم اسفند هم مثل همه وقایع مربوط به دوران پهلوی‌ها، با جهت‌گیری های غیر علمی و غیر تاریخی مواجه شده و بخشی از اپوزوسیون سلطنت طلبان به هیچ روی مایل نیستند از رضاشاه انتقادی بشنوند؛ اما گذشته چراغ راه آینده است و برای اینکه تاریخ به یک چرخه باطل و سوراخی برای گزیده شدن‌های پیاپی بدل نشود، باید منصفانه و بدون پیش فرض‌ و فارغ  از اغراض سیاسی، تاریخ را تحلیلی خواند و از آن درس گرفت.

انتهای پیام/

ارسال نظر