سفرنامه دیپلمات آلمانی به چاپ دوم رسید/داستان سفر به ایران عصر قاجار در معیت سفیر روسیه

کتاب «مسافرت به ایران؛ به معیت سفیرکبیر روسیه در سال ۱۸۱۷» نوشته موریس دوکوتزبوئه با ترجمه محمود هدایت توسط انتشارات امیرکبیر به چاپ دوم رسید.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، کتاب «مسافرت به ایران؛ به معیت سفیرکبیر روسیه در سال ۱۸۱۷» نوشته «موریس دوکوتزبوئه» با ترجمه محمود هدایت به تازگی توسط انتشارات امیرکبیر به چاپ دوم رسیده است. چاپ اول این سفرنامه هم امسال عرضه شده بود که مدتی پس از آن، نسخه‌های چاپ دوم به بازار عرضه شدند.

کتاب پیش رو نخست به زبان آلمانی نوشته و سپس توسط مردی به نام موسیو برتون به زبان فرانسوی ترجمه شده است. چند حاشیه نگاری هم بر آن نوشته شده که مترجم فارسی، آن‌ها را در این نسخه آورده و ترجمه کرده است.

»موریس دوکوتزبوئه» نویسنده آلمانی این سفرنامه، یک دیپلمات بود که سال ۱۸۱۷ با سفیرکبیر روسیه راهی ایران شد. این سرزمین در آن مقطع، برای دوکوتزبوئه ناشناخته و پر رمز و راز بود. او از تبریز، تهران و اصفهان عبور کرد و رسوم، زندگی روزمره و مناسبات اجتماعی مردم ایران را با نگاهی غرب گرا ثبت و ضبط کرد.

«مسافرت به ایران» از دید نویسنده اش، درباره جامعه‌ای است که بین سنت و دگرگونی قرار دارد. تصویری که موریس دوکوتزبوئه از ایران آن زمان ارائه می‌کند، گاهی با واقعیت آن روز‌ها فاصله دارد و در فراز‌هایی هم تبدیل به سیاه نمایی می‌شود، اما مطالعه اش از دو جهت مفید به فایده دارد؛ اول این که نگاه غربی‌ها و اروپایی‌های قدیم را نسبت به ایران نشان می‌دهد و دیگر این که اوضاع اجتماعی کشور را در مقطع زمانی مورد اشاره به تصویر می‌کشد.

سفرنامه مورد اشاره در ۳۰ بخش یا فصل نوشته شده است.

در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:

روز بیست و پنجم از شوسه‌ای که شاه عباس کبیر ساخته و هنوز بعضی از قسمت‌های آن خوب مانده بود، به راه افتاده، به جانب قافلانکوه پیش رفتیم. این کوه آذربایجان، یعنی مدی قدیم را از عراق عجم که مملکت قدیم پارت هاست، جدا می‌کند. این جاده از میان تخته سنگ‌های عظیم سیاه رنگ گذشته، به شکل قشنگی روی دامنه کوه مارپیچی می‌شود.

چون به مرتفع‌ترین نقاط کوه رسیدیم، قدری ایستاده نظری به جوانب افکندیم. از طرفی میانج و رشته جبالی که تا تبریز ممتد است، دیده می‌شد. از سمتی قللی نمایان بود که در افق زرد روشنی محو شده، حاشیه‌ای از ابر‌های آبی رنگ بر آن احاطه داشت. این مرتفعات همان جبال اطراف سلطانیه بود.

این نواحی از حیث مناظر طبیعی خیلی فقیر است، نه درخت دارد و نه علف. تمام چشم انداز این نواحی را زمین زرد رنگ شن زاری فرا گرفته که گاه تیره و زمانی روشن‌تر است، روی هم رفته با ایالت آذربایجان خیلی تفاوت دارد. پس از آنکه مدتی این مناظر را بدون وحشت از بادی که به گوش‌های ما می‌خورد، تماشا کردیم، از همان راه مارپیچی پایین آمدیم. در سمت چپ کوه عظیمی ظاهر شد که خرابه قلعه‌ای به نام دختر بر آن نمایان بود. گویند بانی آن اردشیر است و، چون دختری در آن محبوس بوده، به نام او معرف شده است. شاه عباس کبیر، چون این قلعه بعدا مامن و ملجا دزدان و راهزنان شده و مسافرت از این کوه را خطرناک کرده، بدون ملاحظه قدمت آن را خراب کرده است، البته هنوز دیواری از آن باقی است که به طرز زیبایی با سنگ‌های مطبق بنا شده. این دیوار به هوای پستی و بلندی زمین ساخته شده و در وسط آن بنای خانه مانندی است که در و پنجره ندارد و بامش ایوانی تشکیل داده، علی‌ای حال جای عجیبی است. روی بام آن سوراخی پیدا کردم که سنگ انداختن در آن سر و صدای طولانی خفه‌ای تولید می‌کرد. مقدار زیادی شن و صدف آنجا یافتم و یکی از همراهان یک جفت صدف کمیاب پیدا کرد که کاملا محجر و یکپارچه شده بود. از رنگ کوه پیداست که منابع ثروت معدنی در آن بسیار است.

بالا رفتن از این قله سهل‌تر از پایین آمدن از آن است؛ چنانکه در مراجعت مجبورا چهار دست و پا پایین آمدیم.

چاپ دوم این کتاب با ۱۷۴ صفحه و شمارگان ۳۰۰ نسخه عرضه شده است.

انتهای پیام/

ارسال نظر