در پیشانی خط مقدم نبرد با داعش
به گزارش خبرنگار حوزه حماسه و مقاومت گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری آنا، شهید هادی ذوالفقاری متولد سال ۱۳۶۷ در تهران است. او که از طلبههای حوزه علمیه نجف بود در بیست و ششم بهمن ماه سال ۱۳۹۳ و در نبرد با تروریستهای تکفیری داعش به شهادت رسید.
پیکر این شهید بزرگوار طبق وصیت خودش در قبرستان وادیالسلام نجف به خاک سپرده شد. یادمان وی در گلزار شهدای بهشت زهرای تهران، قطعه ۲۶، ردیف یک، شماره ۲۵ واقع شده است. خاطره زیر از صفحه 118 کتاب پسرک فلافلفروش (زندگینامه و خاطرات شهید ذوالفقاری) به نقل از محمدرضا ناجی انتخاب شده است:
از مؤسسه اسلام اصیل با هادی آشنا شدم. بعد از مدتی از مؤسسه بیرون آمد و بیشتر مشغول درس بود. ما در ایام محرم در مسجد هندی نجف همدیگر را میدیدیم. بعد از مدتی، بحران داعش پیش آمد. هادی را بیشتر از قبل میدیدم. من در جریان نمایشگاه فرهنگی با او همکاری داشتم.
یک روز میخواستم به منطقه عملیاتی بروم که هادی را دیدم. او اصرار داشت با من بیاید. همان روز هماهنگ کردم و با هادی حرکت کردیم.
او خیلی آماده و خوشحال بود. انگار گمشدهاش را پیدا کرده. در آنجا روی یک کاغذ نوشته بود: عاشق مبارزه با صهیونیستها هستم. من هم از او عکس گرفتم و او برای دوستانش فرستاد.
بعد از چند روز راهی شهر شیعهنشین «بلد» شدیم. این شهر محاصره شده بود و تنها یک راه مواصلاتی داشت. این مسیر تحت اشراف تکتیراندازهای داعش بود. هر کسی نمیتوانست بهراحتی وارد شهر بلد شود.
صبح به نیروهای خطه مقدم ملحق شدیم. هادی با اینکه بهعنوان تصویربردار آمده بود، اما یک سلاح در دست گرفت و مشغول شد. چند تصویر معروف را آنجا از هادی گرفتیم.
همانجا دیدم که هادی پیشانیبندهای زیبای یازهرا (س) را بین رزمندگان پخش میکند. آن روز در تقسیم غذا بین رزمندگان کمک کرد. خیلی خوشحال و سرحال بود.
میگفت: جبهه اینجا حال و هوای دفاع مقدس ما را دارد. این بچهها مثل بسیجیهای خود ما هستند. هادی مدتی در منطقه عملیات بلد حضور داشت. در چند مورد پیش روی و حمله رزمندگان حضور داشت و خاطرات خوبی را از خودش به یادگار گذاشت.
در آن ایام همیشه دوربین در دست داشت و مشغول فیلمبرداری و عکاسی بود. یک روز من را دید و گفت: آنجا را ببین. یک دکل مخابراتی هست که پرچم داعش بالای آن نصب شده. بیا برویم و پرچم را پایین بکشیم.
گفتم شاید تله باشد. آنها منتظرند ببینند چه کسی به این پرچم نزدیک میشود تا او را بزنند. تازه، شما تجربه بالا رفتن از دکل داری؟ این دکل خیلی بلند است. ممکن است آن بالا سرگیجه بگیری. خلاصه راضی شد که این کار را انجام ندهد.
عملیات بلد تمام شد و این شهر آزاد شد. هادی تقاضای اعزام به سامرا داشت. رفتم و کار اعزام او را انجام دادم. با او راهی منطقه سامرا شده و به زیارت رفتیم.
سه روز بعد با هم به یک منطقه درگیری رفتیم. منطقه تحت سیطره داعش بود. من و برخی رزمندگان، خیلی سرمان را پایین گرفته بودیم. واقعاً میترسیدیم.
هادی شجاعانه جلو میرفت و فریاد میزد: لاتخاف، لاتخاف، ماکوشیء ... نترس، نترس چیزی نیست. ما آنقدر جلو رفتیم که به دشت باز رسیدیم. از صبح تا عصر در آنجا محاصره شدیم. خیلی ترس داشت. نمیدانستیم چه کنیم اما هادی خیلی شاد بود! به همه روحیه میداد.
عصر بود که راه باز شد و برگشتیم. از آنجا با هم راهی بغداد شدیم. بعد هم نجف رفتیم و چند روز بعد هادی بهتنهایی راهی سامرا شد.
ما از طریق شبکههای اجتماعی با هم در ارتباط بودیم. یک شب وقتی با هادی صحبت میکردم، گفت: اینجا اوضاع ما بحرانی است! من امروز در یکقدمی شهادت بودم.
او ادامه داد: یک انتحاری پشت سر ما در میان نیروها منفجر شد. من بالای پشتبام خانه بودم که بلافاصله یک انتحاری دیگر در حیاط خانه خودش را منفجر کرد و ...
چند روز بعد هادی به نجف برگشت. زیاد در شهر نماند و به منطقه مقدادیه رفت. از آنجا هم راهی سامرا شد. دو تن از دوستانم با او رفتند. دوستان من چند روز بعد برگشتند. با هادی تماس گرفتم و گفتم: کی برمیگردی؟
گفت: انشاءالله مصلحت ما شهادت است! من هم گفتم این هفته پیش شما میآیم تا با هم فیلم و عکس بگیریم، اما چند روز بعد روز دوشنبه بود که از دوستان شنیدم که هادی شهید شده.
انتهای پیام/4072/4104/
انتهای پیام/