شهید هوافضایی که همکارانش او را «دوبلهزن موشک» صدا میزدند
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا؛ شب از ده گذشته بود. سمیرا بختیاری در آشپزخانه مشغول آماده کردن سحری فردا بود و برنج را تازه روی گاز گذاشته بود که تلفنش زنگ خورد. روی صفحه نام «نسرین» نقش بست؛ همسر برادرش. همان لحظه دلش آشوب شد. نسرین معمولاً آن وقت شب تماس نمیگرفت. تماس را که پاسخ داد، صدایی آشفته از آن سوی خط گفت: «زدن…»
در ابتدا سمیرا فکر کرد مثل شبهای قبل فقط خبر یک حمله دیگر است. اما وقتی در میان حرفهای نسرین نام «رضا» را شنید، انگار همه چیز در خانه متوقف شد. چند دقیقه بعد همراه بچههایش سوار ماشین شد و در تاریکی جادهها به راه افتاد. آن شب برای او فقط یک سؤال داشت: رضا کجاست؟
ستون خانه
رضا بختیاری، متولد اردیبهشت ۱۳۶۷، تنها پسر خانواده و از نیروهای هوافضا بود. با این حال برای خانوادهاش پیش از هر عنوانی، تکیهگاه خانه محسوب میشد. سمیرا که سه سال از او بزرگتر است میگوید در خانه پدری هر وقت مشکلی پیش میآمد، همه سراغ رضا میرفتند؛ از کارهای اداری و بانکی گرفته تا خرید و رسیدگی به پدر و مادر. به گفته او، اعتماد عجیبی میان اعضای خانواده نسبت به رضا وجود داشت. اگر مسئلهای پیش میآمد، همه مطمئن بودند او راهی برای حلش پیدا میکند.

پای ثابت هیئت
در کنار مسئولیتپذیری، روحیهای صمیمی و مذهبی داشت. از نوجوانی با هیئتهای مذهبی آشنا شده بود و سالها به عنوان خادم در یکی از هیئتها فعالیت میکرد. دوستانش میگویند اگر میفهمید جایی مراسمی برگزار میشود، خودش را به آنجا میرساند. آخرین حضورش در هیئت هم به جشن میلاد حضرت علیاکبر (ع) برمیگشت.
پدری که دلش برای بچههایش میتپید
رضا زندگی سادهای در کنار همسر و دو فرزندش داشت؛ دختری دهساله و پسری چهار ساله. علاقهاش به فرزندانش باعث میشد همیشه به فکر خوشحال کردن آنها باشد. سمیرا یکی از آخرین دیدارهای خانوادگی را به یاد میآورد؛ شبی که برای افطار به خانه مادرشان رفته بودند. رضا به دخترش قول داده بود برایش عروسک بخرد. بیرون رفت و با دو خرس عروسکی برگشت. وقتی خانواده با شوخی گفتند باید به بچهها عیدی هم بدهد، با خنده جواب داده بود: «عیدی هم میدهم، بچهاند دیگر.» برای پسر کوچکش هم یک ماشین اسباببازی خریده بود.
رویای یک باغ خانوادگی
چند ماه قبل از آن، آرزوی همسرش را هم برآورده کرده بود. همسر رضا همیشه دوست داشت به کربلا سفر کند. رضا تصمیم گرفت او و بچهها را با هواپیما به این سفر ببرد. بعد از بازگشت، بارها با شوق از آن زیارت برای خانواده تعریف میکرد.
محبت او فقط به همسر و فرزندانش محدود نمیشد. مدتی پیش از شهادت، پدر و مادرش، خانواده همسرش و چند نفر از بستگان را به سفر مشهد برد. چند روزی را در کنار هم گذراندند و خاطرهای خوش برای همه ساختند. مادرش هرچه گفت اجازه بده بخشی از هزینهها را پرداخت کند، رضا قبول نکرد. بعد از سفر، مادر با خوشحالی گفته بود: «خدا هر آرزویی داری برآورده کند. خیلی به ما خوش گذشت.» مدتی بعد هم در نیمه شعبان دوباره خانواده را به جمکران برد.
چند روز پیش از شهادتش در جمع خانواده از تصمیم تازهای صحبت کرده بود. میخواست باغی بخرد تا آخر هفتهها همه دور هم جمع شوند. به گفته سمیرا، او معتقد بود این دورهمیها باعث میشود اعضای خانواده از هم دور نشوند.
در میدان مأموریت
در کنار زندگی خانوادگی، رضا در مأموریتهای نظامی هم حضوری جدی داشت. یکی از همرزمانش بعدها برای خانواده تعریف کرد که در عملیاتها بسیار فعال و تأثیرگذار بوده است. به گفته او، میان نیروها شوخی رایجی وجود داشت؛ میگفتند اگر هر کسی یک موشک شلیک کند، رضا دو تا شلیک میکند. شبی که یکی از عملیاتها با موفقیت انجام شده بود و موشک به هدف خورده بود، رضا و دوستش از خوشحالی نام اهل بیت (ع) را صدا میزدند.

آخرین ساعتها
اما روز بعد حال و هوای رضا تغییر کرده بود. وقتی خبر شهادت امام خامنهای را شنید، بسیار متأثر شد. یکی از دوستانش بعدها نقل کرد که رضا میگفت بعد از شنیدن آن خبر، زندگی برایش معنای دیگری پیدا کرده است.چند ساعت بعد، همان روز و نزدیک غروب، او در مأموریت به شهادت رسید.
اما خانواده از این ماجرا خبر نداشتند. تماس نسرین آغاز شبی پر از اضطراب بود. سمیرا و چند نفر از خانواده تا صبح به بیمارستانهای مختلف سر زدند، اما هیچ خبری از رضا پیدا نکردند. حتی سردخانهها را هم جستوجو کردند. در این میان سرما شدید بود، اما امید داشتند نشانی از او پیدا کنند.
لحظهای که حقیقت روشن شد
صبح روز بعد از محل خدمت رضا با آنها تماس گرفته شد. وقتی به آنجا رسیدند، فرمانده او ابتدا درباره سختیها و خطرات این مسیر صحبت کرد. سمیرا میگوید همان لحظه احساس کرده بود حقیقت را میداند. در نهایت جملهای گفته شد که همه چیز را روشن کرد.
بعد از آن، نوبت به سختترین بخش رسید؛ گفتن خبر به پدر و مادر. قرار بود ابتدا بگویند رضا مجروح شده است تا شوک ناگهانی کمتر شود. اما وقتی به خانه رسیدند، مادر از همان ابتدا متوجه شد اتفاقی افتاده است.چند لحظه بعد حقیقت گفته شد و خانه خیلی زود پر از جمعیتی شد که برای همدردی آمده بودند.
ردّی که هنوز مانده است
حالا چند روز از آن شب گذشته، اما نشانههای حضور رضا هنوز در خانه بختیاریها دیده میشود؛ در اتاق بچهها، در خاطرات سفرها و در هیئتی که دیگر یکی از خادمانش را ندارد. سمیرا وقتی روزهای آخر زندگی برادرش را مرور میکند، احساس میکند او پیش از رفتن، انگار دل همه را به دست آورده بود؛ خانواده را به سفر برده بود، فرزندانش را خوشحال کرده بود و برای آینده دورهمیهای خانوادگی برنامه داشت. او در پایان میگوید: «ما همیشه فکر میکردیم رضا پشت سر ماست و مراقب همه چیز. اما حالا که نگاه میکنم، میبینم انگار خیلی جلوتر از ما راه افتاده بود.»
انتهای پیام/
- تور استانبول
- غذای سازمانی
- خرید کارت پستال
- لوازم یدکی تویوتا قطعات تویوتا
- مشاوره حقوقی
- تبلیغات در گوگل
- بهترین کارگزاری بورس
- ثبت نام آمارکتس
- سایت رسمی خرید فالوور اینستاگرام همراه با تحویل سریع
- یخچال فریزر اسنوا
- گاوصندوق خانگی
- تاریخچه پلاک بیمه دات کام
- ملودی 98
- خرید سرور اختصاصی ایران
- بلیط قطار مشهد
- رزرو بلیط هواپیما
- ال بانک
- آهنگ جدید
- بهترین جراح بینی ترمیمی در تهران
- اهنگ جدید
- خرید قهوه
- اخبار بورس