حاشیه‌نگاری از روز بیعت با امام خامنه‌ای/ دشمن ما را کنار هم قرار داد

میانه‌ی مناجات جوشن کبیر در شب قدر، خبر تاریخی آمد؛ «رهبر سوم انقلاب اسلامی معرفی شد». میدان‌ها، خیابان‌ها و مساجد در اشک و شادی و تکبیر غرق شدند.

به گزارش خبرگزاری آنا، ساعت یک بامداد هجدهم اسفند ۱۴۰۴ پیامکی رسید؛ فراخوان اجتماع بیعت با امام خامنه‌ای. همان لحظه با تمام وجود حس کردم زمان وداع با آقای شهیدمان فرا رسیده است. بار دیگر گویی خبر شهادتی تازه شنیده بودیم؛ دلمان آرام گرفته بود، اما اندوهی همیشگی در دل ماند.

شب طولانی‌مان سررسید و خسته از مراسم احیا و حضور میدانی، تردید داشتم بتوانم خودم را برسانم، اما رفتم. زودتر رسیدم؛ حدود نیم‌ساعتی مانده به آغاز مراسم. در بزرگراه صیاد، راهپیمایی خودرویی منتقمینِ «خامنه‌ایِ شهید» جریان داشت؛ برای بیعت با خامنه‌ای دوم آمده بودند، در حالی که موجی از وجد و امید در فضا پیچیده بود. 

شهر ظاهراً کم جمعیت‌تر شده ، اما این سیل خودروها از کجا سر برآورده بود؟!

از خیابان وصال که به سمت انقلاب رفتیم، جمعیت هر لحظه فشرده‌تر می‌شد. حوالی ساعت سه، میدان پر شده بود و نیروها مردم را به ضلع جنوبی هدایت می‌کردند. لحظه‌ای به اطراف نگاه کردم: روزهایی سخت و تاریخی را می‌گذرانیم باز هم دشمن بیرونی با هدف تجزیه، ما را در کنار هم قرار داده است؛ یک ملت زیر پرچم ایران، برای حفظ نظام و ایستادگی در برابر ستمگر.

مجری از تریبون شعار می‌داد و جنبش «زن، زندگی، آزادی» را فریبی معرفی می‌کرد. در میان جمعیت، زنی کم‌حجاب با همسرش نگاهی رد و بدل کردند و لبخندی زدند؛ با شعار بعدی «و خامنه‌ای رهبر» همراه شدند و «الله‌اکبر» گفتند. 

پدری، در حالی‌که صدای پدافندها از دور به گوش می‌رسید، کودکش را بر دوش گرفته بود و از مقابل ساختمان ژاندارمری، که چند روز پیش ویران شده بود، عبور می‌کرد.

همه خانواده‌ها آمده بودند از نوزادان در آغوش مادر تا پیرزن و پیرمردهایی که در کنار خیابان‌های اطراف انقلاب روی صندلی نشسته بودند. در دستانشان هنوز عکس رهبر شهید بود، با عشقی آرام و اندوهی عمیق.

عظمت جمعیت وقتی روشن‌تر شد که در مسیر بازگشت، از انقلاب به سمت وصال، هر چند قدم مجبور بودم بایستم تا راه باز شود؛ صحنه‌ای شبیه راهپیمایی بیست‌ودوم بهمن، اما پرجمعیت‌تر و پرشورتر. 

تعدد برنامه‌ها مانع از آن نشد که کسی از بیعت با امام خامنه‌ای دوم بازمانَد. سیل مردم در رفت‌و‌برگشت به هم گره خورده بود؛ نمی‌دانستی جمعیت بیشتر می‌آید یا می‌رود. تا دوردست‌ها فقط سر می‌بینی «سرسپرده به خدا» آماده در میدان.

انتهای پیام/

ارسال نظر