روایت آخر

ما تا روز پیروزی حقیقی پای آموزه‌هایمان می‌ایستیم. تا آن زمانی که این روزهای ما ختم به ظهور و نابودی دائمی ظالمان سراسر جهان شود.

به گزارش خبرگزاری آنا، زهراسادات میرغضنفری، فعال دانشجویی، از نخستین روزهای رمضان، دیدار با دانشجویان را کنج ذهنم نگه داشته بودم و دعادعا می‌کردم رزقش نصیبم شود. تلفنم که زنگ خورد و موظف به روایت شدم؛ در خیالاتم استجابت دعایم را جشن گرفتم. می‌گویند پیش‌پیش نباید ذوق کرد؟ به گمانم راست می‌گویند. من اما دلم نمی‌آید شانه‌هایم را از زیر بار مسئولیت مقدسی که برای آخرین بار بر عهده‌ام بود خالی کنم. وظیفه نوشته ما توصیف فضای حسینیه برای دیگران بود، ولی این بار مبتنی بر وظیفه اخلاقی، شرعی و نانوشته‌ام می‌خواهم برای شما روایت کنم آقا.

در پیامی که اسلوب نوشتن را مشخص کرده، آمده بود:«خرده روایت بنویسید.» امروز می‌خواهم از قلب‌هایی که در دهمین سحر ماه مبارک شکستند و صدای خرد شدنشان بلند شد، خرده روایت‌هایش را احصا کنم. غمی که واژگان تاب و توان ابلاغش را ندارند.

 آقا، این نادان‌ها گمان می‌کردند با زدن بیت رهبری کار تمام است. اما فکر این روزها را نکردند که با مورد هدف قرار دادن آن‌جا، بیت به تعداد خیابان‌های ایران تکثیر و به محل تجمع دوستداران و عزاداران شما مبدل می‌شود.

آقا، این دنیاپرستان در محاسباتشان تنها فراخوان‌های از راه دور را دیده‌اند، نمی‌دانند خبر شهادت شما به مانند جد غریبتان خودش بزرگترین فراخوان ضدظلم و حیات‌بخش برای شیعیان ایرانی، آزادگان و مستضعفان جهان محسوب می‌شود.

آقا، همان جوان‌هایی که در دیدار سال گذشته دانشجویان، با قاطعیت از استمرار اعتمادتان به وجودشان گفتید، امروز محکم‌تر از روزهای حضورتان ایستاده‌اند. آن روزها اگر ته دلشان قرص بود که شما را دارند که قصورهای احتمالیشان را با حکمتتان جبران کنید، این‌ شب‌ها دیگر تمام عزمشان را جزم کرده‌اند برای حراست از میراث شما؛ برای حفظ جمهوری اسلامی ایران.

آقا، هر مرتبه خبر شهادتی به گوشمان رسید، دست روی زانوهایمان گذاشتیم، بلند شدیم و زیر لب نجوا کردیم:«سر خم می سلامت.» ما، همان کسانی که هم‌نوا با آن مهمان جانباز بیت که صدا بلند کرد:«به آقا بگویید حرف از رفتن نزند، بخدا از دیشب قلبم گرفته.» قلبمان گرفت؛ این روزها که تقدیر خدا بر زنده‌بودنمان است گوش به سخنان خودتان سپرده‌ایم و مرهم حزن عظیممان شده طنین صدای دلنشین شما:« گاهی دل از غم مالامال می‌شود، هست از این قبیل قضایا در زندگی انسان. چه زندگی فردی چه زندگی اجتماعی. اما عزم و اراده باید راسخ بماند، گام باید محکم برداشته بشود. غم‌هایی هست که کوه‌ها را می‌شکند انسان مومن را نمی‌تواند بشکند؛ راه رو باید ادامه داد.»

آقا، هر چه از مشی متفاوت و ساده‌زیستی شما می‌گفتیم، باور نمی‌کردند. مگر می‌شود شخص اول مملکت بود و اینگونه زیست؟ حالا که تصویر آن میز پلاستیکی، صندلی‌ها و تلویزیون چند اینچی منتشر شده، رسوا شده‌اند. علی‌رغم تمام اکاذیبی که سال‌ها پخش‌ کردند این روزها اما تصویر زهرای چهارده‌ماهه دست به دست می‌شود. نخستین تصویر حقیقی از نوه‌های شما که الصاق شده به خبر شهادتشان. عاقبت روزگار به شکلی حقیقت را بیان کرد که هیچ پرده‌ای از دروغ قابلیت انکارش را ندارد.

آقا، جگرمان سوخته ولی حق کیفیت بودن شما چیزی جز شهادت نبود. شما به سمت میدان نبرد پرواز کردید چون خداوند راه شکست را بر ما بسته. ما شما را تا سال‌های سال برای ایران می‌خواستیم. اما خودخواهی بود که خواست ما مانع تحقق آرزویتان شود.

آقا، حکمت شما بارها برای ما اثبات شده و اطمینان داریم که هر تصمیمتان، قدمی بود به سمت قله پیروزی و موفقیت ملت ایران. ماندنتان در میان انبوهی از تهدید‌ها و انتخاب آگاهانه شهادت هم قطعا برآمده از حکمت و درایت شماست. زمانی که با اتکا به قران می‌گویید به زودی پیروزی را در قلب‌هایمان احساس می‌کنیم، یقینا وعده شما حق است. ما عزادار غم شماییم اما به همان کیفیتی که خود شما پس از شهادت سید حسن تبیین کردید:«ما گرچه در عزا هستیم، امّا عزای ما به معنی ماتم گرفتن و افسرده شدن و یک گوشه نشستن نیست؛ جنس عزای ما از جنس عزای سیّدالشّهدا (علیه السّلام) است؛ زنده و زنده‌کننده است. عزاداریم امّا این عزا ما را به حرکت و پیشرفت و شوق بیشتر به کار وادار میکند. من میخواهم این پیام را در دل و جان خودمان، به معنای واقعی کلمه نفوذ بدهیم، احساس کنیم عزاداریِ ما هم باید ما را به پیش ببرد.» 

ما تا روز پیروزی حقیقی پای آموزه‌های شما می‌ایستیم. تا آن زمانی که این روزهای ما ختم به ظهور و نابودی دائمی ظالمان سراسر جهان شود. آقای حسینیِ ایرانی ما؛ فرزندانتان را دعا کنید که برای ایران و اسلام مفید باشیم و عاقبت ما هم ختم به شهادت شود. ان‌شاءالله.

 

انتهای پیام/

ارسال نظر