پیشنهاد سردبیر
آقای موسوی! دقیقاً کجای تاریخ ایستاده‌اید؟

از نخست‌وزیری امام (ره) تا پژواک پهلوی| بیانیه‌ای برای «هیچ»

شاخه زیتون در دست، انگشت روی ماشه؛ دکترین جدید تهران

پیام صریح تهران به کاخ سفید از کانال آنکارا

چرا نسخه «فشار حداکثری» دیگر در تهران شفا نمی‌دهد؟

خطای محاسباتی در اتاق‌های فکر واشنگتن

عضو هیئت علمی دانشگاه در گفت‌وگوی تفصیلی با آنا بررسی کرد

چرا سناریوی جنگ در برابر تهران شکست می‌خورد؟/آمریکا در حال برنامه‌ریزی برای عقب‌نشینی از مخمصه خلیج فارس

پس از سال‌ها تهدید و اعمال فشار، واشنگتن به وضوح در یک بن‌بست استراتژیک گرفتار شده است. بر خلاف تصورات قدیمی، مدل «جنگ سریع و تمیز» در برابر ایران دیگر روی میز نیست؛ چرا که پاسخ تهران، برخلاف انتظارات پنتاگون، نه یک درگیری محدود، بلکه یک «جنگ هویتی» با تبعات دهه‌ها ثبات منطقه است. این تحلیل نشان می‌دهد که چگونه محدودیت‌های عملیاتی، هزینه‌های اقتصادی فلج‌کننده و افول اعتبار هژمونیک غرب، کاخ سفید را به جایی رسانده که تنها راه پیش رو، فرار از مهلکه باشد.

خبرگزاری آنا ـ حسین بوذری؛ در دهه‌ اخیر، ایالات متحده آمریکا وارد مرحله‌ای از دگرگونی ساختاری شده که ریشه آن نه در چالش‌های بیرونی، بلکه در بحران مشروعیت و انسجام درونی قرار دارد.

بروز اعتراضات اجتماعی گسترده از جمله جنگ و بحران مینیاپولیس، شکاف عمیق میان دولت و مردم را آشکار ساخت و نشان داد که الگوی کلاسیک دموکراسی آمریکایی دیگر توان پاسخ‌گویی به نیازهای جامعه‌ای چندپاره و متناقض را ندارد.

در نتیجه، «قدرت نرم» آمریکا که روزگاری محرک اصلی تصویر جهانی آن بود، اکنون به نقطه‌ فرسایش رسیده است.

این تنش‌های داخلی در کنار فقدان ساختار رهبری خردمند و باثبات، موجب شده تصمیم‌سازی‌های کلان در واشنگتن به‌شدت شخصی، واکنشی و فاقد پشتوانه نهادی شود.

زبان دیپلماسی، به جای اتکا بر منطق استراتژیک و کار کارشناسی، در فضای هیجانی شبکه‌های اجتماعی و رقابت‌های حزبی فرو کاسته؛ امری که چهره‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر و گاه غیرعقلانی از قدرت آمریکا در عرصه جهانی ترسیم کرده است.

در سطح بنیادین‌تر، بحران کنونی بازتاب شکست نظام سرمایه‌داری سودمحور آمریکایی است؛ نظمی که دهه‌ها بر مبنای منطق هزینه ـ فایده و سود اقتصادی، نه بر عدالت اجتماعی یا ارزش‌های انسانی، عمل می‌کرد. 

این الگو اکنون با نارضایتی اجتماعی و شکاف طبقاتی گسترده روبه‌روست و پیامد آن انتقال ناگزیر بحران از حوزه اقتصاد به عرصه سیاست خارجی است. از این منظر، ابزارهای قدرت آمریکا ـ از رسانه گرفته تا دلار ـ همگی دچار تضعیف کارکرد شده‌اند و دیگر کارایی گذشته را در حفظ سیطره هژمونیک ندارند.

همزمان، در حوزه سیاست خارجی، ایالات متحده با محدودیت‌های راهبردی آشکار روبه‌روست. تجربه جنگ‌های فرسایشی دو دهه گذشته و هشدارهای اندیشمندان برجسته‌ای چون جان میر‌شایمر نشان می‌دهد که هر اقدام نظامی علیه قدرت‌های منطقه‌ای، به‌ خصوص قدرت بلامنازع منطقه یعنی ایران اسلامی، اشتباهی پرهزینه و غیرقابل جبران خواهد بود.

از سوی دیگر، توان دفاعی و بازدارندگی ایران موجب شده واشنگتن میان نمایش قدرت و پرهیز از بحران واقعی سرگردان بماند و در نتیجه سیاست خارجی آن به سمت نوعی احتیاط منفعلانه سوق یابد.

مجموع این تحولات، تصویری نو از نظم بین‌المللی پدید آورده که در آن ایالات متحده از یک قدرت تعیین‌کننده به بازیگری مضطرب و واکنشی تبدیل شده است. بحران‌های اجتماعی، زوال سرمایه‌ نمادین و محدودیت‌های نظامی و اقتصادی، مشروعیت هژمونی آمریکایی را در سطح جهانی به چالش کشیده‌اند.

این روند نه‌تنها نشانگر افول یک قدرت که بازتاب آغاز عصری تازه در توازن قواست؛ عصری که در آن محورهای قدرت در حال بازتعریف‌اند و نظام سرمایه‌محور غربی در برابر واقعیت‌های جدید چندقطبی جهان به تدریج رنگ می‌بازد.

بحران کنونی در غرب هم که ایالات متحده آمریکا در قلب آن قرار دارد، نه یک چالش موقت، بلکه نشانه‌ای از تغییر پارادایم در نظم جهانی است. ظهور طیف وسیعی از چالش‌های داخلی، از شکاف‌های اجتماعی و سیاسی عمیق گرفته تا ناتوانی در مدیریت بحران‌های اقتصادی و مهاجرت، مشروعیت و کارآمدی مدل حکومتی غرب را در معرض پرسشی بنیادین قرار داده است.

در این میان، ناتوانی آمریکا در ارائه راه‌حل‌های پایدار برای مسائل داخلی خود، نه تنها اثربخشی «قدرت نرم» این کشور را کاهش داده، بلکه اعتبار هژمونیک آن را در صحنه بین‌المللی مخدوش ساخته است.

این روند، زمینه‌ساز ظهور و تقویت قدرت‌های نوظهور و شکل‌گیری جهانی چندقطبی است که در آن، غرب دیگر به عنوان محور و تنها الگوی موفق عمل نمی‌کند.

اتحادیه‌ اروپا که اختلافات عمیق خود را با ایالات متحده آمریکا در ماجرای گرینلند به روشنی عیان ساخت، در تلاش برای درگیر کردن آمریکا با ایران اسلامی است تا ذهن آمریکایی‌ها را از موضوع گرینلند منحرف کند.

خبرنگار آنا با این مقدمه سراغ «مهدی زارع» دکتری روابط بین‌الملل، عضو هیئت علمی دانشگاه و رئیس دانشگاه آزاد اسلامی لارستان رفته تا با محور «افول غرب از منظر اقتصادی، جمعیتی، هویتی و ژئوپلیتیکی» و عیان شدن اختلافات عمیق اروپا با غرب در ماجرای گرینلند و ... گفت‌و‌گویی را با این استاد دانشگاه ترتیب دهد.

گپ و گفت آنا با زارع در پی می‌آید:

شکاف میان کشور‌های ظاهراً متحد شده با آمریکا آشکارتر می‌شود 

آنا: جناب آقای دکتر،این روز‌ها شاهد اقدام کشور‌های اروپایی در قرار دادن نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست نهاد‌های تروریستی هستیم؛ اقدامی که قطعاً تصمیمی مغرضانه، مزورانه، سیاسی‌کارانه، غیرمنطقی و ناشی از ضعف اروپا بود، در این چارچوب، برخی تحلیلگران معتقدند که چنین رفتار‌هایی نشانه‌ای از افول تمدن غرب و دست‌وپا زدن آن در مواجهه با چالش‌های درونی است. لطفاً در ابتدای این گفت‌و‌گو دیدگاه خود را درباره وضعیت کنونی غرب از منظر واحد بودن یا چندپارگی تمدنی و نشانه‌های بحران درون‌ساختاری این مجموعه بیان کنید.

زارع: به باور من، «غرب» یک ساختار یکپارچه و منسجم نیست، به عبارت دیگر، نمی‌توان آن را به‌عنوان یک مجموعه متحد و منظم در نظر گرفت و غرب در واقع متشکل از مجموعه‌ پراکنده‌ای از فرهنگ‌ها و خُرده‌فرهنگ‌های گوناگون و بعضاً متضاد است که در کنار یکدیگر جمع شده‌اند تا آرمان‌های خود را به‌نوعی در عرصه جهانی محقق سازند.

به همین دلیل، اگرچه غربی‌ها تلاش دارند تا خود را به‌صورت یک قدرت منسجم و منظم نشان دهند، اما هرگاه با بحران‌های داخلی یا بین‌المللی دست‌به‌گریبان می‌شوند، این انسجام ظاهری فرو می‌ریزد و چالش‌های درونی‌شان آشکار می‌شود.

امروز مشاهده می‌کنیم که حتی با تهدید‌های ایالات متحده آمریکا ـ که بسیاری آن را به‌منزله ستون اصلی نظام غرب و پدرپزرگ اروپا می‌دانند ـ شکاف میان این کشور‌های ظاهراً متحد شده آشکارتر می‌شود و زمانی که ایالات متحده آمریکا تصمیمی اتخاذ می‌کند، متحدان اروپایی‌اش به‌وضوح دچار سردرگمی می‌شوند و ناتوان از هماهنگی با آن سیاست‌ها هستند و از پنهان‌سازی اختلافاتشان عاجز هستند.

به‌عنوان مثال، انگلستان که به لحاظ فرهنگی، زبانی و تمدنی نزدیک‌ترین متحد آمریکا در قاره اروپاست، امروزه به‌نوعی به چین نزدیک شده و دست به دامان چین می‌شود و می‌کوشد خود را به‌عنوان یک بازیگر مستقل در عرصه جهانی معرفی کند.

می‌دانیم که به‌لحاظ فرهنگی، تمدنی و زبانی کشورهای اتحادیه اروپا نزدیک‌ترین کشور به آمریکا همین کشور انگلستان است، درحالی که مشاهده می‌کنیم که اختلافات انگلیس با وجود اشتراکات زبانی، فرهنگی و تمدنی با آمریکا به‌همین راحتی عیان می‌شود و به شرق تمایل پیدا می‌کند؛ هرچند به صورت مقطعی.

این پدیده نشان‌دهنده آن است که چالش‌های درون تمدن غرب، چالش‌هایی چندوجهی‌اند؛ نه صرفاً متمرکز یا سیاسی، بلکه ترکیبی از بحران‌های هویتی، اقتصادی، فرهنگی و امنیتی‌اند که هریک نیازمند بررسی مستقل است.

به‌بیان دیگر، ما باید غرب را نه به‌عنوان یک تمدن یکدست، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از خُرده‌فرهنگ‌ها و منافع متعارض در نظر بگیریم؛ مجموعه‌ای که تلاش دارد خود را به‌زور در قالب یک فرهنگ و قدرت واحد به جهان معرفی کند.

آنا: در ادامه این بحث، می‌خواهم به موضوعی عینی‌تر بپردازیم. اخیراً اختلافات میان آمریکا و برخی کشور‌های اروپایی بر سر موضوع گرینلند افزایش یافته و ایالات متحده آمریکا در تلاش برای نفوذ و تسلط در این منطقه است؛ در حالی که دانمارک و برخی دیگر از کشور‌های اروپایی با این روند مخالفت کرده‌اند، از منظر شما، این تحولات چه معنایی در چارچوب رقابت استراتژیک آمریکا با چین و روسیه دارد و تا چه اندازه شکاف منافع بین آمریکا و متحدان اروپایی را در حوزه قطب شمال آشکار می‌کند؟

زارع: همان‌گونه که پیش‌تر اشاره کردم، بحران‌های که غرب درگیر آن است سبب می‌شوند تا ضعف انسجام درونی غرب بیش‌تر نمایان شود و نشان می‌دهد که نیروی منسجمی نیستند، چراکه قادر نیستند از ماهیت و یکپارچگی خودشان دفاع کنند و موضوع گرینلند یکی از نمونه‌های روشن این مسئله است.

گرینلند از نظر ژئواکونومیک، ژئوپلیتیک و اقتصادی اهمیت فراوانی دارد؛ چراکه دارای منابع معدنی غنی است و ایالات متحده آمریکا به‌عنوان یک استعمارگر نوین (ترامپ مرزهای استعمارگری را درهم شکسته و در تمایل برای استعمارگری سنتی و قدیم است) موقعیت جغرافیایی گرینلند را برای کنترل مناطق قطبی و خطوط کشتیرانی آینده دارای اهمیت استراتژیک می‌داند، به همین دلیل، ایالات متحده آمریکا تمایل شدیدی برای تسلط بر این منطقه دارد.

در این مسیر، واشنگتن در واقع به‌دنبال نوعی استعمارگری نوین است و گرایش بیشتری به بازتولید نفوذ مستقیم و مالکانه نشان داد.

اما این سیاست‌ها پیامد مهمی برای روابط فراآتلانتیکی داشت: آمریکا با این رفتارها، شکاف میان خود و متحدان اروپایی‌اش را عمیق‌تر کرد. کشور‌های اروپایی در حال حاضر احساس می‌کنند که ایالات متحده نه به‌عنوان شریک، بلکه به‌عنوان قدرت مسلطی عمل می‌کند که منافع آنان را نادیده می‌گیرد.

نباید فراموش کرد که اتحادیه اروپا زمانی با این امید شکل گرفت که بتواند به نوعی «ایالات متحده اروپا» بدل شود؛ قدرتی فراملی که در برابر آمریکا قرار گیرد، اما امروز می‌بینیم نه‌تنها چنین اتحادیه‌ای نتوانسته به انسجام برسد، بلکه در برابر تصمیمات واشنگتن نیز ناتوان است.

در این شرایط، به نظر می‌رسد که کشور‌های اروپایی، برای جبران این ضعف، می‌کوشند آمریکا را درگیر پرونده‌های دیگر در نقاط مختلف دنیا ازجمله مسائل مربوط به ایران، کنند، اقداماتی مانند قرار دادن سپاه مقتدر پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمان‌های تروریستی، می‌تواند در همین راستا تحلیل شود؛ تلاشی برای منحرف کردن تمرکز استراتژیک آمریکا از اروپا به مناطق دیگر جهان و به‌‌خصوص خاورمیانه.

بنابراین اتحادیه اروپا در پی آن است حتی به‌صورت مقطعی با درگیر کردن آمریکا با جمهوری اسلامی تمرکز ترامپ را از موضوع گرینلند منحرف کند.

بنابراین ایالات خیالی اروپا که زمانی قرار بود به رقیبی برای آمریکا تبدیل شود امروز نه‌تنها قدرت بازیگری و چانه‌زنی ندارد، بلکه تنها کاری که می‌تواند انجام دهد سرسپردگی خود را به محافل قدرتمند اقتصادی و رسانه‌ای دنیا مانند صهیونیست‌ها نشان دهد و با اقدامات سخیف و بزدلانه‌ای همچون قرار دادن نام نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لیست سازمان تروریستی بتواند خوش‌خدمتی به صهیونیست‌های کثیف و کودک‌کُش داشته باشد و هم اذهان آمریکایی‌ها را از موضوعات اروپایی (همچون موضوع گرینلند) منحرف کند.

از این رو، می‌توان گفت که چنین رفتار‌هایی نه از موضع قدرت، بلکه از ضعف و استیصال اروپا ناشی می‌شود. مجموعه‌ای که قادر نیست از منافع خود دفاع کند و تلاش می‌کند با نمایش همسویی سیاسی با آمریکا، موقعیتش را در نظام غربی حفظ کند.

در نهایت، آنچه امروز در سیاست‌های غربی مشاهده می‌کنیم، بیش از آنکه نشانه انسجام باشد، نشانه فروپاشی درونی و بحران مشروعیت تمدنی است؛ بحرانی که در عرصه‌های اقتصادی، فرهنگی، و ژئوپلیتیکی توأمان قابل مشاهده است.

اقتدار آمریکا در دنیا به‌کلی از بین رفته است

آنا: ایالات متحده آمریکا بیش از هر زمان دیگری گرفتار بحران‌های سیاسی و اجتماعی داخلی شده و وقایع اخیر در شهر مینیاپولیس و اعتراضات گسترده مردمی که در پی آن شکل گرفت، بازتاب گسترده‌ای درون و بیرون مرزهای آمریکا داشت. بسیاری از کارشناسان این رخداد را نشانه‌ای از آغاز نوعی «جنگ داخلی نرم» یا فروپاشی درونی نظم اجتماعی آمریکا می‌دانند. ارزیابی شما از این حوادث و پیامدهای آن چیست؟ براساس نظرسنجی‌هایی که اخیراً در خود آمریکا انجام شده، بیش از ۵۰ درصد از مردم این کشور مخالفت خود را با سرکوب معترضان اعلام کرده‌اند. این نکته بسیار مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد سطح اعتماد عمومی به نهادهای رسمی کاهش یافته است. به‌ویژه در دوره ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، که در قبال این اعتراضات عقب‌نشینی کرد و ناچار شد نیروهای فدرال را از مناطق بحران‌زده خارج کند.

زارع: به اعتقاد من، ایالات متحده آمریکا خود نیز واقف است که اقتدار و هژمونی واقعاً گذشته را ندارد و اقتدار خود را به‌کلی از دست داده است.

مشکلات داخلی آمریکا که بسیاری از آنها قابل رفع نیست؛ ازجمله اختلافات سنگین در هیئت حاکمه ایالات متحده آمریکا مانند پیش‌بینی‌ها و پیشگویی‌های موضوعات فرامنطقه‌ای که نشان می‌دهد آمریکایی‌ها مستأصل شده‌اند.

مشکلات داخلی آمریکا که بسیاری از آنها قابل رفع نیست؛ ازجمله اختلافات سنگین در هیئت حاکمه ایالات متحده آمریکا مانند پیش‌بینی‌ها و پیشگویی‌های موضوعات فرامنطقه‌ای که نشان می‌دهد آمریکایی‌ها مستأصل شده‌اند.

رخدادهای اخیر مینیاپولیس که مدتی است این کشور را درگیر کرده، بازتاب همان شکاف‌های عمیق اجتماعی، نژادی و سیاسی است.

همچنین آمریکا ازسوی حاکمانی اداره می‌شود که از حداقل خرد جمعی را دارند، یعنی این افراد آمریکا را بیشتر به سمت سقوط و نزول سوق داده‌اند، به‌همین دلیل است که تصمیمات نابخردانه و عجولانه اتخاذ می‌شود.

در جریان همین اعتراضات مینیاپولیس حتی دو نفر از شهروندان آمریکایی به دست نیروهای وابسته به اداره مهاجرت کشته شدند؛ رخدادی که عملاً افکار عمومی را علیه دولت برانگیخت.

به نظر من، این اتفاق‌ها نشانه‌ای از این است که ایالات متحده به درک تازه‌ای از واقعیت افول خود رسیده است؛ یعنی دیگر پذیرفته که آن اقتدار و هژمونی ثابت و بی‌چون‌وچرای چند دهه پیش را ندارد.

آمریکا امروز نمی‌تواند با همان «تشر» و قدرت نمادینی که روزگاری جهان را مرعوب خود می‌کرد، رفتار کند. مشکلات درونی این کشور بسیار پیچیده، عمیق و چندوجهی‌اند و بخش قابل توجهی از آن‌ها اساساً غیرقابل حل به نظر می‌رسند.

آنا: اشاره کردید که مشکلات داخلی آمریکا قابل حل شدن نیستند. از منظر شما، ریشه این ناکارآمدی در کجاست؟ آیا می‌توان گفت ایالات متحده دچار بحران در رهبری و تصمیم‌سازی نیز شده است؟

زارع: دقیقاً همین‌طور است. ایالات متحده آمریکا امروز توسط حاکمانی اداره می‌شود که حداقلی از خرد جمعی و تدبیر سیاسی را در تصمیم‌گیری‌هایشان نمی‌توان یافت. این افراد، به‌جای آنکه کشور را به سوی بازسازی و بازگشت به جمهوریت واقعی و ارزش‌های پایه‌ای خود هدایت کنند، در واقع آن را به سمت افول سوق داده‌اند.

تصمیمات عجولانه و نابخردانه‌ای که از کاخ سفید صادر می‌شود، نمایانگر همین بحران رهبری است. رئیس‌جمهور آمریکا به جای ایفای نقش یک رهبر جهانی، خود را در سطح یک کاربر رسانه‌ای جنجالی فرو کاسته است؛ کسی که مسائل راهبردی و امنیت ملی را در قالب چند توییت هیجانی و سطحی مطرح می‌کند؛ آن هم با واژگانی خام، پر از هیجانات کاذب و خالی از عمق فکری.

به بیان دیگر، ما شاهد نوعی بی‌خردی استراتژیک در ایالات متحده آمریکا هستیم که آن را به تعبیر من می‌توان «عقل توفانی» نامید ـ عقلی که نه توان اداره داخل را دارد و نه قدرت تصمیم‌گیری سنجیده در سیاست خارجی.

در همین چارچوب، رهبر معظم انقلاب اسلامی نیز در یکی از سخنرانی‌های اخیر خود اشاره‌ای داشتند مبنی بر اینکه رئیس‌جمهور آمریکا بهتر است مشکلات داخلی کشور خود را حل کند و این تعبیر کاملاً دقیق و خردمندانه است و ایالات متحده امروز با معضلاتی روبه‌روست که هم از نظر گستره و هم از نظر عمق به اندازه‌ای وسیع‌اند که اصولاً فرصت و ظرفیت پرداختن به بحران‌های بیرونی را از آن گرفته‌اند.

همان‌گونه که رهبر معظم انقلاب اسلامی فرمودند، اگر آمریکا تمایل واقعی به اصلاح دارد، باید نخست مشکلات داخلی خود را حل کند. واقعیت این است که اختلافات سیاسی، طبقاتی و حتی فرهنگی در جامعه آمریکا به حدی رسیده که دیگر یکپارچگی ملی آن کشور در معرض خطر قرار گرفته است.

در چنین وضعی، تمرکز واشنگتن بر دشمن‌سازی خارجی ازجمله درباره ایران، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، تلاشی برای فرار از بحران درونی است.

کسی در دنیا بر مهملات رئیس‌جمهور آمریکا وقعی نمی‌‌نهد

آنا: شما پیش‌تر به ساختار سرمایه‌داری آمریکا اشاره کردید. آیا می‌توان گفت بخشی از این بحران‌ها نتیجه نظام کاپیتالیستی و سودمحور آن کشور است؟

زارع: کاملاً بله. نظام سیاسی و اقتصادی آمریکا مبتنی بر سرمایه‌داری افراطی است و در نتیجه، همه تصمیم‌های راهبردی و تاکتیکی آن حول محور «سود» (هزینه ـ فایده)  می‌چرخد. در واقع، استراتژی‌های این کشور بر پایه تعادل میان هزینه و فایده تعریف می‌شود، بی‌آنکه اصول یا ارزش‌های انسانی در آن دخیل باشند.

اما اکنون به نقطه‌ای رسیده‌ایم که هزینه‌های مداخلات و جهت‌گیری‌های آمریکا بسیار سنگین‌تر از منافع آن شده است. همین امر سبب شده بسیاری از تحلیلگران، حتی در داخل آمریکا، نسبت به ادامه این سیاست‌ها دچار تردید جدی شوند و نسبت به تحرکات بین‌المللی آمریکا در مواجهه با قدرت‌های منطقه‌ای ازجمله ایران اسلامی با دیده تردید مواجه می‌شوند.

قدرت ایالات متحده که روزگاری بر پایه همین منطق سودآور و هژمونیک شکل گرفته بود، امروز به نمادی پوشالی و مضحکه در نگاه بسیاری از نخبگان جهانی و ملعبه‌ای برای توده‌های جامعه تبدیل شده است؛ تا آنجا که اظهارات رئیس‌جمهور، معاون اول، وزیر خارجه یا وزیر دفاع آمریکا، برای بخش قابل توجهی از جامعه بین‌المللی بیشتر شبیه نمایش‌های تبلیغاتی بی‌اعتبار است تا بیان سیاست‌های واقعی یک ابرقدرت.

بنابراین کسی وقعی نمی‌نهد بر مهملات رئیس‌جمهور فاسد آمریکا و برخی از اطرافیان وی. تصور می‌کنم رژیم آمریکا آنقدر درگیری‌های داخلی دارد که نهایتاً این درگیری‌ها و جنگ داخلی و تشتتی که میان متحدان اروپایی خود ایجاد کرده آغازی بر پایان ایالات متحده آمریکا و هژمونی جهانی این قدرت پوشالی شیطانی خواهد بود.

آنا: بله، حتی در میان نظریه‌پردازان برجسته آمریکایی، انتقاد از سیاست‌ خارجی کشورشان بسیار گسترده است. چهره شاخصی مانند جان مرشایمر، از متفکران مکتب «رئالیسم تهاجمی»، با صراحت گفته که اقدام نظامی مستقیم آمریکا علیه ایران یا هر کشور منطقه‌ای دیگر چیزی جز حماقت محض نخواهد بود.

زارع: نظرات جان مرشایمر از دانشمندان مکتب «رئالیسم تهاجمی» قطعاً مورد توجه استراتژیست‌های آمریکایی است و یک فرد معمولی نیست و طبیعتاً سخنان وی مورد توجه سیاستمداران آمریکایی در دهه گذشته قرار گرفته است. 

دقیقاً همینگونه است. ایران امروز به یکی از قدرت‌های نظامی و دفاعی بزرگ منطقه تبدیل شده و توانایی موشکی و مقاومت انعطاف‌ناپذیر آن به اندازه‌ای است که در صورت وقوع جنگ، نه‌تنها پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس بلکه حتی مناطقی همچون تل‌آویو و حیفا می‌توانند در معرض ویرانی کامل قرار گیرند.

همین واقعیت است که آمریکا را در حد فاصل میان تهاجم و تردید نگاه داشته است. آن‌ها بسیار محتاطانه عمل می‌کنند، چراکه می‌دانند درگیر شدن در جنگی با ایران، با توجه به توان دفاعی و انسجام ملی ایران، برایشان فاجعه‌بار خواهد بود.

ایالات متحده آمریکا در حال حاضر توانایی تحمل یک جنگ طولانی یا فرسایشی را ندارد. در نظریه‌های نظامی خود نیز ترجیح می‌دهد با ارعاب و فشارهای روانی و جنگ رسانه‌ای هزینه‌های خود را کاهش دهند و فایده‌هایی که می‌توانستند از طریق جنگ به دست آورند از طریق ایجاد هراس و ترساندن طرف مقابل به‌دست آورند و در صورت اجبار، تنها جنگ‌های کوتاه، تمیز، محدود و با بیشترین نتیجه را دنبال کند؛ جنگ‌هایی که با بیشترین نتیجه و کمترین هزینه به پایان برسند، اما درباره ایران، چنین چیزی اساساً ممکن نیست، چراکه ایران آشکارا اعلام کرده در صورت تجاوز دشمن، پاسخ آن نه‌تنها نظامی، بلکه ماهیتی و هویتی خواهد بود و جمهوری اسلامی اعلام کرده که اینبار پاسخ ما مانند قبل نخواهد بود و قطعاً اهداف سنگینی که آمریکا در منطقه برای خود ترسیم کرده، برای دهه‌ها به مخاطره خواهد برد. 

به همین دلیل، ادامه چنین ماجراجویی‌ای برای آمریکا به‌مراتب پرهزینه‌تر از هر منفعت قابل تصوری خواهد بود.

برخلاف گنده‌گویی‌ها و گزافه‌گویی‌های ترامپ رئیس جمهور نادان آمریکا قطعاً نگرانی بسیاری دارند و ترس و وحشت در اردوگاه آمریکایی‌ها و صهیونیست‌ها سایه افکنده و این کاملاً مشهود است و سخنان روان‌پریشانه رئیس جمهور آمریکا نشان می‌دهد که خودشان هم به خطای راهبردی واقفند و به عدم دقت که گریبانگیرشان شده، شده‌اند.

طبیعتاً آمریکایی‌ها حتی توانایی جنگ کوچک و محدود را هم ندارند و از یک‌سو با آوردن ناوهایشان به خلیج فارس مستأصل و نگران شده‌اند و از سوی دیگر به این موضوع و واقعیت واقفند که اقتصاد آمریکا تحمل به دوش کشیدن مشکلات و جنگ با جمهوری اسلامی را ندارد؛ از همین روست که ایالات متحده اکنون در برابر تصمیم‌گیری درباره جنگ در نوعی دوراهی استراتژیک و بن‌بست عقلانی قرار گرفته است.

از یک سو با حضور گسترده ناوها و نمایش نظامی در خلیج فارس سعی دارد هیمنه خود را حفظ کند و از سوی دیگر دقیقاً می‌داند که ورود به درگیری واقعی، اقتصاد نیم‌بند و آسیب‌دیده کشورش را نابود خواهد کرد.

آمریکا به دنبال راهی آبرومندانه برای خروج از مخمصه‌ای است که خود ساخته است، اما هنوز آن مسیر را پیدا نکرده، چراکه هم در داخل و هم در خارج، از بحران مشروعیت و سردرگمی رنج می‌برد.

انتهای پیام/

ارسال نظر