روزی که سردار زاهدی گفت: «حیف حاج قاسم»

سردار زاهدی و شهید حاج قاسم سلیمانی از همرزمان دوران دفاع مقدس بودند و رفاقت دیرینه‌ای باهم داشتند. وقتی سردار زاهدی خبر شهادت حاج‌قاسم را شنید، گفت: «حیف حاج قاسم».

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، «حاج‌قاسم حالا حالا‌ها باید می‌ماند. خیلی به وجودش نیاز داشتیم. وقتی در امور مربوط به جبهه مقاومت و منطقه جایی کارمان به سختی می‌افتاد و به قولی جایی گیر می‌کردیم، واقعاً کمبود حاج قاسم را حس می‌کردیم، دلمان می‌خواست بود و راهنمایی‌مان می‌کرد.» این چند جمله صحبت‌های شهید محمدرضا زاهدی است از سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی.

محمد مهدی زاهدی فرزند سردار شهید محمدرضا زاهدی، حاج‌قاسم را اینگونه روایت می‌کند که در ادامه می‌آید.

مردی جذاب و مهربان به نام حاج‌قاسم

تا مدت‌ها فامیلش را نمی‌دانستم؛ فقط می‌شنیدم که بابا از کسی صحبت می‌کند که اسمش قاسم است. مثلاً پشت تلفن صحبت از این بود که به حاج قاسم گفتم، یا اینکه حاج قاسم گفته....

محصل بودم و در سال‌های دوره ابتدایی که برای اولین بار در جایی که همراه پدر بودم، حاج قاسم را دیدم. جالب بود که همدیگر را به اسم صدا می‌زدند؛ قاسم و علی. برایم هم جالب بود و هم عجیب که از الفاظ حاجی و سردار استفاده نمی‌کردند. فهمیدم رابطه بین‌شان قدیمی و صمیمی است.

حالا برای قاسم، نامی که پشت مکالمات تلفن می‌شنیدم، یک چهره در ذهنم بود. چهره‌ای آرام و جذاب، هم صلابت داشت، هم صمیمیت و مهربانی. بعدها و کم کم اسم سردار سلیمانی را شنیدم و فهمیدم سردار سلیمانی که می‌گویند، منظورشان همان حاج قاسم است.

نگران حاج‌قاسم بودم

زمان گذشت و من تا حدودی فهمیدم که کار حاج قاسم چیست. کاری که دشمن را کلافه کرده و سبب عزت اسلام شده و دشمن به خونش تشنه بود. زمانی که غائله داعش در منطقه در اوج قدرت بود، حاج قاسم عزیز رجز می‌خواند و شمشیر می‌زد؛ دائم به مکان‌های پرخطر می‌رفت، برخی را پدرم هم حضور داشت. از طرفی دشمن تهدید می‌کرد و با توجه به رسانه‌ای شدن حضورشان در برخی نقاط، محافظت از ایشان کار سختی بود. نگرانشان بودم. 

با توجه به اینکه داعش، پروژه عظیم آمریکایی_صهیونیستی برای نابودی اسلام بود که با همت و تلاش و جانفشانی هزاران رزمنده و با هدایت و فرماندهی فرماندهانی همچون حاج قاسم، حکومتش نابود شده بود؛ شیطان بزرگ از خشم شکست این پروژه دندان به هم می‌فشرد و قصد انتقام داشت و این نگرانی طبیعی بود.

شبی که خبر شهادت حاج‌قاسم را شنیدیم

۱۳ دی ماه ۱۳۹۸؛ آن شب تا دیر وقت بیدار بودم. چندین بار و در روزهای قبل از آن، نیروهای تروریستی آمریکا به نیروهای حشدالشعبی عراق حمله کرده بودند و شهدایی داشتیم.

حتی خبر «انفجار در اطراف فرودگاه» هم چیز جدیدی نبود و در آن زمان به سبب حملات آمریکایی‌ها در چند روز قبل وجود داشت. منتهی خبر تکمیلی از شهادت چند تن از فرماندهان، موضوع جدیدی بود که خواب از سرم پراند.

ابتدا حرف از «ابومهدی» نامی بود، می‌دانستم پدرم الان در مکانی دیگر مشغول است ولی دیده بودم که گاهی سفرهای خارج از برنامه‌ای با حاج قاسم به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. اولش فکر کردم نکند بابا باشد، [شهید زاهدی را در منطقه سوریه و لبنان به ابومهدی می‌شناختند و اینکه ما در اصفهان بودیم و پدرم ساکن و شاغل در تهران] دقایقی بعد اسم و عکس شهید ابومهدی المهندس رسانه‌ای شد. چندماه قبل از ترور او، در آخرین سفر پیاده‌روی اربعینی که به همراه پدرم رفته بودیم، ابومهدی المهندس با پدر دیداری داشتند. یادم بود که بابا چقدر از ابومهدی تعریف می‌کرد.

یخ کردم، آمریکایی‌ها جنایت بزرگی کرده بودند ولی در آن دقایق ما هنوز نمی‌دانستیم بزرگی این جنایت تا چه حد است.

خبر و عکس بود که می‌آمد، از حضور فرماندهان ایرانی در محل حمله تا تایید و تکذیب حضور حاج قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی‌. نفس‌مان در سینه حبس شده بود. خبر که تایید شد، دنیا روی سرم خراب شد، هم پر از غصه و هم پر از خشم شدم. مطمئن بودم ایران به شدت و سرعت جواب قاطعی خواهد داد. حتی فکر می‌کردم جنگ تمام عیار شروع شده‌است. حاجی مهمان عراق بود؛ او را نه در میدان بلکه به نامردی زدند. 

صبح که شد، دیگر همه جا خبر پیچیده بود. از طریق پدر اوضاع را دقیق‌تر سوال کردم. من همیشه شهید زاهدی را در برابر شهادت دوستان و رفقا محکم و صبور دیده بودم و تنها چند استثنا در این میان بود که یکی از آنها حاج قاسم سلیمانی بود.

این مسئله طوری بود که گاهی دیده بودم در غم شهادت دوستان، دیگران را به صبر تشویق می‌کردند و از مقامات شهید می‌گفتند، یا ذکری از مصائب امام حسین (ع) می‌کردند تا دل اطرافیان کمی آرام بگیرد، اما این‌بار غم در چهره پدرم نمایان بود.

بعدها از مادرم شنیدم که وقتی پیکر ارباً اربا شده حاج قاسم را آورده بودند ایران، پدرم دائم تابوت را می‌دید و گریه می‌کرد.

حاج قاسم در خواب به پدرم گفت «نمی‌خواهی بیای این‌طرف؟»

از شهادت حاج‌قاسم تا روز شهادت پدرم بیش از ۴ سال گذشت و اتفاقات زیادی در این میان افتاد. پدرم حتی قبل از شهادتش در خواب شهید سلیمانی را دیده بود و شهید از پدر پرسیده بود که «نمی‌خواهی بیای این‌طرف؟» که پدر در جوابش گفته بود «شما زمینه را آماده کنید، من آماده‌ام».

۲۴ ساعت قبل از شهادت پدرم، شخصی که با پدرم همراه بود می‌گفت: «شهید زاهدی با چشمانی اشکبار به عکس حاج قاسم خیره شده بود و با او حرف می‌زد.»

صبح روز شهادتش وقتی به مناسبت ایام نوروز به همراهان پدرم هدیه داده بودند، یکی از حاضرین در جلسه طوری که همه بشنوند گفته بود: «پس عیدی حاج علی [چی میشه؟]» پدرم در جواب و بدون مکث گفته بودند: «عیدی من دیدار حاج قاسم است!»

و همین هم شد، عصر آن روز و اندکی قبل از غروب روز ۲۱ ماه رمضان، کیلومترها دورتر از وطن، همانطور که خود آرزو داشت، همانند مولایش امیرالمومنین(ع) در همان سن و در همان روز، نه در میدان جنگ رودررو بلکه با سه بمب سنگرشکن به دیدار رفقایش رفت.

من از روز شهادت حاج قاسم هیچگاه ایشان را در خواب ندیده بودم تا اینکه پس از شهادت پدرم چندین نوبت حاج‌قاسم و پدرم و بعضی دیگر از شهدا را کنار هم دیدم.

انتهای پیام/

ارسال نظر