جنگ بی‌راهبرد در سایه سیاست‌های ترامپ

در حالی‌که ترامپ تلاش می‌کنند جنگ اخیر در خاورمیانه را اجتناب‌ناپذیر جلوه دهد، شواهد نشان می‌دهد بسیاری از ریشه‌های این بحران به تصمیمات گذشته، از جمله تضعیف دیپلماسی و خروج از توافق‌های بین‌المللی بازمی‌گردد؛ مسیری که نه‌تنها به مهار تنش‌ها منجر نشد، بلکه منطقه را در چرخه‌ای از تشدید و بی‌ثباتی گرفتار کرده است.

به گزارش خبرگزاری آنا، آنچه بیش از هر چیز در روایت‌های حامیان دونالد ترامپ درباره جنگ اخیر در خاورمیانه به چشم می‌آید، تلاشی هدفمند برای بازتعریف یک بن‌بست راهبردی به‌عنوان «ضرورت تاریخی» است. در حالی‌که این روایت، جنگ را ادامه‌ای اجتناب‌ناپذیر از یک تقابل چند دهه‌ای معرفی می‌کند، واقعیت این است که بسیاری از شرایطی که به این نقطه انجامیده، محصول تصمیمات خود ترامپ به‌ویژه در دوره نخست ریاست‌جمهوری‌اش بوده است. خروج از توافق هسته‌ای، تضعیف مسیرهای دیپلماتیک، و ترجیح رویکردهای تنش‌زا، همگی زمینه‌ساز وضعیت کنونی‌اند.

برخلاف ادعای ترامپ مبنی بر «مهار تهدید فزاینده»، حالا شواهد نشان می‌دهد که سیاست‌های او عملاً به تقویت انگیزه‌های تقابلی در منطقه انجامیده است. زمانی که ابزارهای دیپلماتیک کنار گذاشته می‌شوند، خلأ حاصل نه‌تنها به کاهش تنش منجر نمی‌شود، بلکه بازیگران منطقه‌ای را به سمت گزینه‌های سخت‌تر سوق می‌دهد. این همان چیزی است که اکنون در قالب یک چرخه خطرناک از تشدید و پاسخ متقابل مشاهده می‌شود.

همچنین، تأکید مکرر ترامپ بر گذشته از جمله وقایع دهه‌های پیش، بیش از آنکه تحلیلی راهبردی باشد، نوعی بهره‌برداری سیاسی از حافظه تاریخی است. این رویکرد، به‌جای ارائه راه‌حل برای وضعیت فعلی، به بازتولید احساسات خصمانه کمک می‌کند و فضای لازم برای هرگونه مصالحه را محدودتر می‌سازد. در سیاست خارجی، تمرکز بر گذشته بدون ارائه مسیر آینده، اغلب نشانه فقدان راهبرد است، نه قدرت آن.

از منظر داخلی نیز، برجسته‌سازی تهدید خارجی همواره ابزاری کارآمد برای بسیج سیاسی بوده است. اما این ابزار زمانی خطرناک می‌شود که به‌جای مدیریت بحران، به تشدید آن منجر گردد. در این چارچوب، می‌توان استدلال کرد که این جنگ، بیش از آنکه ناشی از دغدغه‌های امنیتی باشد، در خدمت اهداف سیاسی کوتاه‌مدت قرار گرفته است.

فروپاشی دیپلماسی و هزینه‌های راهبردی آن

تصمیم به کنار گذاشتن توافق‌های پیشین، به‌ویژه آن‌هایی که با اجماع بین‌المللی همراه بوده‌اند، پیامدهایی فراتر از یک پرونده خاص دارد. این اقدام، اعتماد به تعهدات ایالات متحده را در سطح جهانی تضعیف می‌کند و این پیام را مخابره می‌سازد که توافق با واشنگتن ممکن است با تغییر دولت‌ها بی‌اعتبار شود. در نتیجه، انگیزه سایر کشورها برای ورود به مذاکرات جدی کاهش می‌یابد.

در مورد ایران، خروج از مسیر دیپلماسی نه‌تنها به محدود شدن برنامه‌های حساس منجر نشد که هیچ به مقاومت بیشتر ایران نیز انجامید. زمانی که گزینه تعامل بی‌نتیجه جلوه داده شود، طبیعی است که رویکردهای تقابلی مشروعیت بیشتری پیدا کنند.

از سوی دیگر، اتکای بیش از حد به ابزار نظامی، بدون پشتوانه یک استراتژی سیاسی روشن، خطر گرفتار شدن در جنگی فرسایشی را افزایش می‌دهد. تاریخ مداخلات نظامی نشان داده است که پیروزی تاکتیکی، لزوماً به موفقیت راهبردی منجر نمی‌شود. در غیاب یک چشم‌انداز سیاسی قابل تحقق، حتی دستاوردهای میدانی نیز ناپایدار خواهند بود.

در چنین شرایطی، پرسش اصلی این نیست که آیا می‌توان فشار بیشتری وارد کرد، بلکه این است که این فشار به چه هدفی قرار است منتهی شود. اگر پاسخ روشنی برای این پرسش وجود نداشته باشد، ادامه مسیر فعلی بیشتر به یک واکنش غریزی شباهت دارد تا یک تصمیم حساب‌شده.

توهم پیروزی نظامی و واقعیت‌های میدانی

یکی از فرض‌های کلیدی در استدلال حامیان جنگ، امکان دستیابی به یک «پیروزی قاطع» از طریق فشار نظامی است. اما تجربه‌های مشابه نشان داده‌اند که ساختارهای سیاسی ریشه‌دار به‌سادگی فرو نمی‌پاشند. حتی در صورت وارد آمدن ضربات سنگین، این ساختارها معمولاً توان بازسازی خود را دارند.

طرح‌هایی مانند ایجاد تغییر در رهبری از درون، یا شکل‌گیری یک جریان همسو با منافع آمریکا، اغلب بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی باشند، بر نوعی خوش‌بینی غیرواقعی استوارند. این سناریوها، پیچیدگی‌های داخلی کشورها را نادیده می‌گیرند و نقش عوامل بومی را دست‌کم می‌گیرند.

از سوی دیگر، گسترش دامنه تجاوز نظامی از حملات محدود تا احتمال مداخله زمینی تلفات دشمن را به‌صورت تصاعدی افزایش می‌دهد. هرچه درگیری عمیق‌تر شود، هزینه‌های انسانی، مالی و سیاسی نیز بیشتر خواهد شد. در چنین وضعیتی، خروج از جنگ به‌مراتب دشوارتر از ورود به آن خواهد بود.

سیاست خارجی به‌مثابه ابزار داخلی

نمی‌توان نقش ملاحظات داخلی را در تداوم این جنگ نادیده گرفت. در بسیاری از موارد، سیاست خارجی نه صرفاً بر اساس ضرورت‌های بیرونی، بلکه در پاسخ به نیازهای سیاسی داخلی شکل می‌گیرد. در این چارچوب، نمایش قاطعیت در برابر یک کشور خارجی، می‌تواند به تقویت جایگاه سیاسی در داخل کمک کند.

اما این رویکرد، زمانی که به قیمت بی‌ثباتی منطقه‌ای و افزایش ریسک‌های جهانی تمام شود، به یک بازی خطرناک تبدیل می‌شود. استفاده ابزاری از بحران‌های بین‌المللی، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت سودآور باشد، اما در بلندمدت می‌تواند هزینه‌های سنگینی به همراه داشته باشد، هزینه‌هایی که نه‌تنها متوجه یک کشور، بلکه کل نظام بین‌الملل خواهد بود.

در نهایت، پرسش اساسی این است که آیا ادامه این مسیر واقعاً به امنیت بیشتر منجر خواهد شد یا صرفاً به تعمیق بحران می‌انجامد. شواهد موجود، بیش از آنکه از یک راهبرد موفق حکایت داشته باشد، نشان‌دهنده نوعی سردرگمی در تعریف اهداف و ابزارهاست.

انتهای پیام/

ارسال نظر