«استبداد کبیر» در آمریکا؛ چگونه ترامپ سیاست امنیتی را به ابزار سرکوب سیاسی تبدیل کرد؟

دونالد ترامپ با امنیتی‌سازی سیاست مهاجرت و تمرکز اقدامات فدرال در شهر‌ها و ایالت‌های ناهمسو، الگویی از حکمرانی مبتنی بر ترس و فشار سیاسی را در آمریکا نهادینه کرده؛ الگویی که به‌گفته تحلیلگران، زنگ خطر فرسایش تدریجی دموکراسی در این کشور را به صدا درآورده است.

به گزارش خبرنگار گروه بین‌الملل خبرگزاری آنا، دونالد ترامپ از همان نخستین روز‌های ورودش به کاخ سفید، واقعیتی تیره و بحرانی از ایالات متحده ترسیم کرد. او در مراسم تحلیف با به‌کارگیری عبارت «قتل‌عام آمریکایی» کوشید جامعه‌ای را به تصویر بکشد که گرفتار فروپاشی، ناامنی و زوال است و تنها راه نجات آن، رهبری مقتدر، سخت‌گیر و بی‌ملاحظه است. آنچه در آن زمان برای بسیاری صرفاً یک اغراق پوپولیستی به نظر می‌رسید، امروز به یک چارچوب عملی برای حکمرانی تبدیل شده است.

اعزام گسترده مأموران اداره مهاجرت و گمرک آمریکا (ICE) به خیابان‌های شهر‌های بزرگ، آن هم نه به‌عنوان اقدامی صرفاً اداری بلکه در قالب نمایش قدرت و ایجاد فضای رعب، بیش از هر چیز یادآور منطق «امنیتی‌سازی سیاست» است. تصویری که از خیابان‌های برخی شهر‌ها مخابره می‌شود، نه تصویری از اجرای عادی قانون، بلکه منظره‌ای است که تداعی‌کننده وضعیت فوق‌العاده و حتی نشانه‌هایی از یک منازعه داخلی است.

آنچه تحلیلگران و رسانه‌هایی، چون روزنامه گاردین بر آن تأکید دارند، الگوی هدف‌گیری این اقدامات است. عملیات ICE به‌طور معناداری در شهر‌هایی متمرکز شده که تحت مدیریت دموکرات‌ها قرار دارند، اغلب دارای جمعیت قابل توجه اقلیت‌های نژادی هستند و در انتخابات‌های اخیر به ترامپ رأی نداده‌اند. این تمرکز، این پرسش جدی را مطرح می‌کند که آیا با یک سیاست مهاجرتی سخت‌گیرانه مواجه‌ایم یا با نوعی مجازات جمعی سیاسی؟

در ساختار فدرالی ایالات متحده، دولت‌های محلی از اختیارات قابل توجهی برخوردارند و اختلاف نظر میان دولت فدرال و ایالت‌ها امری مسبوق به سابقه است. با این حال، استفاده از نیرو‌های فدرال برای اعمال فشار مستقیم بر شهر‌های «ناهمسو»، مرز میان اعمال حاکمیت قانونی و انتقام‌جویی سیاسی را کمرنگ می‌کند. در چنین شرایطی، قانون نه به‌عنوان یک قاعده بی‌طرف، بلکه به‌عنوان ابزاری برای تنبیه مخالفان سیاسی عمل می‌کند.

دیوید اسمیت، تحلیلگر گاردین، این رفتار ترامپ را برگرفته از «کتاب راهنمای اقتدارگرایانه» می‌داند؛ الگویی که در آن رهبر سیاسی با شناسایی یک دشمن داخلی، همزمان چند هدف را دنبال می‌کند: بسیج پایگاه اجتماعی خود، منحرف کردن افکار عمومی از ناکامی‌ها، و ارسال پیام هشدار به دیگر مخالفان.

مقایسه ترامپ با چهره‌هایی، چون صدام حسین یا ژوزف استالین، نه به‌معنای همسان‌سازی کامل، بلکه اشاره به یک منطق مشترک است: شخصی‌سازی قدرت و استفاده از ترسکار عمومی از ناکامی‌ها، و ارسال پیام هشدار به دیگر مخالفان. مقایسه ترامپ با چهره‌هایی، چون صدام حسین یا ژوزف استالین، نه به‌معنای همسان‌سازی کامل، بلکه اشاره به یک منطق مشترک است: شخصی‌سازی قدرت و استفاده از ترس به‌عنوان ابزار حکمرانی.

در این منطق، «دیگری»، خواه یک اقلیت نژادی، یک شهر معترض یا یک ایالت نافرمان، به تهدیدی وجودی تبدیل می‌شود که باید مهار یا سرکوب شود. این روند، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت برای حامیان ره تبدیل می‌شود که باید مهار یا سرکوب شود. این روند، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت برای حامیان رهبر احساس امنیت یا اقتدار ایجاد کند، اما در بلندمدت بنیان‌های همبستگی ملی را تضعیف می‌کند.
در میان همه این شهر‌ها و ایالت‌ها، مینه‌سوتا جایگاه ویژه‌ای دارد.

ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۶، ۲۰۲۰ و ۲۰۲۴ در این ایالت شکست خورد و با وجود این شکست‌ها، اخیراً ادعا‌های نادرستی درباره پیروزی خود در آن مطرح کرده است. واقعیت آن است که از سال ۱۹۷۲ تاکنون، هیچ نامزد جمهوری‌خواهی حتی رونالد ریگان در مینه‌سوتا پیروز نشده است. اما اهمیت مینه‌سوتا تنها به نتایج انتخاباتی محدود نمی‌شود. قتل جورج فلوید در مینیاپولیس و اعتراضات گسترده پس از آن، این ایالت را به نمادی از اعتراض علیه خشونت ساختاری و تبعیض نژادی تبدیل کرد. 

گرت گراف، مورخ و روزنامه‌نگار آمریکایی، در یادداشتی هشدار می‌دهد که فاشیسم یا اقتدارگرایی مدرن، ناگهانی و یک‌شبه ظهور نمی‌کند. به تعبیر او، دموکراسی و استبداد دو نقطه کاملاً مجزا نیستند، گرایی مدرن، ناگهانی و یک‌شبه ظهور نمی‌کند. به تعبیر او، دموکراسی و استبداد دو نقطه کاملاً مجزا نیستند، بلکه در یک طیف قرار دارند و جوامع ممکن است به‌تدریج و نامحسوس در این طیف جابه‌جا شوند.

این تحلیل به‌ویژه در مورد آمریکا امروز قابل تأمل است. همه شهر‌ها و ایالت‌ها به یک اندازه این تغییر را تجربه نمی‌کنند، اما زمانی که یک شهر آمریکایی، به تعبیر گراف، «تحت اشغال پلیس مخفی ریاست‌جمهوری» قرار می‌گیرد، دیگر نمی‌توان این تحولات را صرفاً اختلافات سیاسی معمول دانست. این وضعیت، نشانه فرسایش تدریجی قواعد دموکراتیک است.

تداوم چنین رویکردی، پیامد‌های عمیقی برای جامعه آمریکا خواهد داشت. تشدید شکاف‌های نژادی و سیاسی، کاهش اعتماد عمومی به نهاد‌های حکومتی، و افزایش احتمال ناآرامی‌های داخلی، تنها بخشی از این پیامدهاست. افزون بر آن، ایالات متحده که دهه‌ها خود را به صورتی دروغین به‌عنوان مدافع دموکراسی و حقوق بشر معرفی کرده، با چنین رفتار‌هایی بخش مهمی از سرمایه نمادین و قدرت نرم خود را از دست می‌دهد. در نهایت، آنچه امروز در آمریکا جریان دارد، آزمونی تاریخی برای شهروندان این کشور است. پرسش اصلی این است که آیا جامعه سیاسی آمریکا قادر خواهد بود پیش از آنکه «قتل‌عام آمریکایی» از یک استعاره سیاسی به واقعیتی عینی تبدیل شود، مسیر خود را اصلاح کند یا نه.

انتهای پیام/

ارسال نظر