برچسب ها - شهرداری
صدای مهیب ویرانی آمد، همه جا تاریک بود؛ فقط صدای سوختم... سوختم... پسرم را میشنیدم. نمیتوانستم از شدت حرارت کف زمین راه بروم. در این فکر بودم که زلزله آمده یا آتشفشان شده که به خود آمدم و دیدم یک کامیون در وسط پذیرایی خانه است. در تاریکی به دنبال صدای پسرممیرفتم که متوجه همسرم شدم که زیر کمد بزرگی گیر افتاده بود. نمیدانم با چه توانی یا چگونه اما به تنهایی همسر و پسرم را نجات دادم.
کد خبر: ۱۵۰۷ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۱۴