مردم ایران پیش از ساعت چگونه زمان را میسنجیدند
تاریخ علم معمولا روایت دانشمندان، رصدخانهها، ابزارهای دقیق و کتابهای علمی است؛ اما بخش بزرگی از تجربه انسانی در گذشته، یعنی زندگی روزمره مردم عادی، کمتر در اسناد تاریخی ثبت شده است.
یکی از این پرسشهای کمتر پاسخداده شده این است که مردم پیش از رواج ساعتهای دقیق چگونه زمان روز، فصلهای سال و زمان مناسب برای فعالیتهای خود را تشخیص میدادند. آیا کشاورزان و دامداران بر اساس ستارگان و نشانههای طبیعی عمل میکردند؟ آیا تقویمهای محلی بازمانده نظامهای قدیمیتر بودند؟ و نقش مسجد، اذان و آیینهای اجتماعی در نظم زمانی جامعه چه بود؟
آناتک در گفتوگو با دکتر حنیف قلندری، عضو هیات علمی و رئیس پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران، به سراغ این پرسشها رفته است؛ گفتوگویی که بیش از آنکه پاسخهای قطعی ارائه دهد، نشان میدهد بازسازی زندگی روزمره گذشتگان تا چه اندازه برای تاریخنگاران دشوار و وابسته به شواهد محدود است.
پیش از رواج ساعت، مردم عادی ـ نه دانشمندان دربار ـ چگونه میفهمیدند چه ساعتی از روز است؟
از نظر تاریخی، در این باره نمیتوان با قطعیت سخن گفت، زیرا اطلاعات مستقیمی درباره اینکه مردم عادی در زندگی روزمره چگونه زمان را تشخیص میدادند در اختیار نداریم. با این حال، وجود ساعتهای آفتابی در مکانهای عمومی میتواند نشانهای از آن باشد که دستکم گروهی از مردم با روش کار این ابزارها آشنا بودهاند، یا اینکه افرادی که چنین دانشی داشتهاند در این مکانها در دسترس مردم بودهاند؛ بنابراین نباید تصور کرد که دانش زمانسنجی صرفاً در اختیار دانشمندان و متخصصان بوده است. وجود ابزارهای زمانسنجی در فضاهای عمومی نشان میدهد که این دانش، دستکم در برخی سطوح، با زندگی روزمره مردم ارتباط داشته است؛ هرچند درباره میزان آشنایی عموم مردم با شیوه کار این ابزارها نمیتوان داوری دقیقی کرد.
آیا بین «زمانسنجی رسمی» ـ که در رصدخانهها و با ابزار دقیق انجام میشد ـ و «زمانسنجی عامیانه» ـ که مردم کوچه و بازار و روستا استفاده میکردند ـ تفاوت مشخصی وجود داشت؟
این پرسش نیز پاسخ قطعی و مستندی ندارد. ما از شیوهای که مردم عادی در زندگی روزمره زمان را اندازهگیری میکردند، اطلاعات کافی در دست نداریم. با این حال، وجود ابزارهایی مانند ساعتهای آفتابی در مکانهای عمومی نشان میدهد که میان زمانسنجی تخصصی و زندگی روزمره مردم ارتباطی وجود داشته است.
البته باید میان دقت و روش محاسبه در رصدخانهها و شیوههای مورد استفاده مردم تفاوت قائل شد. در رصدخانهها زمانسنجی بخشی از یک نظام دقیق نجومی و محاسباتی بود، در حالی که در زندگی روزمره احتمالاً مردم بیشتر به نشانهها و ابزارهای سادهتر متکی بودند؛ بنابراین نمیتوان گفت این دو کاملاً یکسان بودهاند، اما میتوان گفت که دانش تخصصی زمانسنجی به شکلهایی وارد زندگی عمومی نیز میشده است.
کشاورزان و چوپانان چگونه فصل کاشت، برداشت یا مهاجرت دام را تشخیص میدادند؟ آیا اینها بر پایه رصد ستارگان بود یا نشانههای دیگر طبیعی؟
این موضوع در برخی نظریات مربوط به شکلگیری تقویم، به تجربه جوامع کشاورز و شبان ارتباط داده شده است. بر اساس این دیدگاه، در جوامع نخستین، مشاهده و ثبت پدیدههای طبیعی و دورههای گردش ماه و خورشید به تدریج به شکلگیری تقویم انجامیده و بعدها گروهی از افراد در میان این جوامع در تشخیص و محاسبه زمان تخصص پیدا کردهاند و وظیفه زمانسنجی را بر عهده گرفتهاند.
البته این توضیح از نظر تاریخی چندان مستند به شواهد مستقیم نیست و بیشتر یک فرضیه برای توضیح چگونگی شکلگیری تقویم است. شواهد زبانشناختی و برخی همسانیهای نمادشناسانه میتوانند این فرضیه را تقویت کنند. برای مثال، صورت فلکی حمل در آغاز بهار قرار دارد؛ زمانی که در برخی جوامع فصل زاد و ولد گوسفندان بوده است، یا صورت سنبله در پایان تابستان قرار میگیرد که با فصل درو ارتباط دارد. از این نمونهها میتوان برای طرح این فرضیه استفاده کرد، اما با قطعیت نمیتوان گفت که این نامگذاریها و نمادها از همان دورههای نخستین و به همین دلایل شکل گرفتهاند؛ ممکن است برخی از این ارتباطها در دورههای بعدی و پس از آشنایی بیشتر انسان با آسمان ایجاد شده باشند.
اصطلاحاتی مثل «چله بزرگ» و «چله کوچک» زمستان از کجا آمدهاند؟ آیا پایه و اساس نجومی دقیقی دارند؟
در مورد منشأ دقیق این اصطلاحات نیز نمیتوان پاسخ قطعی تاریخی ارائه کرد. اگر برخی نظریات قدیمی درباره شکلگیری تقویم را بپذیریم، میتوان احتمال داد که چنین اصطلاحاتی از تقویمهای محلی، بهویژه تقویمهای مرتبط با زندگی کشاورزی و شبانی، پدید آمده و به تدریج در میان مردم رواج یافته باشند.
در چنین تقویمهایی، تقسیمبندی زمان الزاماً بر اساس یک نظام نجومی دقیق و محاسباتی نبوده، بلکه میتوانسته بر اساس تجربه مردم از تغییرات آبوهوا، فصلها و فعالیتهای کشاورزی و دامداری شکل گرفته باشد؛ بنابراین نباید لزوماً برای هر یک از این اصطلاحات به دنبال یک مبنای نجومی دقیق بود؛ ممکن است این نامها بیش از آنکه اصطلاحات نجومی باشند، بخشی از فرهنگ تقویمی و تجربه مردم از فصلها بوده باشند.
آیا تقویمهای محلی و عامیانه در نقاط مختلف ایران با هم تفاوت داشتند یا یک نظام سراسری وجود داشت؟
حتماً تفاوتهایی وجود داشته است؛ دستکم در مواردی که تاکنون مطالعه شده، میتوان این تفاوتها را مشاهده کرد. احتمالاً بسیاری از این تقویمهای محلی بازمانده یک نظام تقویمی قدیمیتر بودهاند که در دورهای کبیسهگیری آن ترک یا فراموش شده و در نتیجه، به تدریج نسبت آن با فصلهای واقعی تغییر کرده است.
برای مثال، در برخی تقویمهای محلی ایران سال نو در میانه تابستان قرار میگیرد. با توجه به نام ماهها و شیوه محاسبه زمان در این تقویمها، این احتمال مطرح شده که برخی از آنها بازمانده نظامهای تقویمی دوره ساسانی باشند که زمانی کبیسهگیری در آنها رها شده و بعدها این نظامها به صورت محلی ادامه پیدا کردهاند.
البته در این موارد نیز باید با احتیاط سخن گفت و هر تقویم محلی را مستقیماً به دوره ساسانی نسبت نداد. برای اثبات چنین ارتباطی باید شواهد تاریخی و تقویمی بیشتری در اختیار داشته باشیم.
نقش مساجد، اذان و شرع در تنظیم زمان روزمره مردم ـ برای مثال تعیین اوقات نماز ـ چه بود؟ آیا این خودش نوعی «زمانسنجی عامیانه» محسوب میشود؟
زمانسنجی در مساجد از یک سو نشانه ارتباط میان دانش زمانسنجی و زندگی مردم است و از سوی دیگر، نشاندهنده بهکارگیری متخصصان در امر زمانسنجی. درباره مساجد اولیه اطلاعات دقیقی در اختیار نداریم، اما دستکم از سده ششم هجری، در بخشهایی از سرزمینهای اسلامی، مقام مُوَقّت به برخی مشاغل دیوانی و مذهبی اضافه شده بود. وظیفه او محاسبه و نگهداری اوقات شرعی، بهویژه زمان نماز و اذان، بود. این سنت بعدها نیز ادامه پیدا کرد و حتی در ترکیه امروز میتوان نشانههایی از استمرار آن را مشاهده کرد.
در جوامع سنتی ایران نیز نمونههایی مانند سحرخوانان را میتوان در همین زمینه در نظر گرفت. سحرخوانان در شبهای ماه رمضان چند بار برای اعلام زمان و بیدار کردن مردم اذان میگفتند یا متناسب با منطقه و زبان محلی خود اشعاری میخواندند. البته سحرخوان را نمیتوان به معنای دقیق کلمه متخصص زمانسنجی دانست، اما این نمونهها نشان میدهند که زمانسنجی چگونه از یک دانش محاسباتی و تخصصی به یک عمل اجتماعی و روزمره تبدیل میشده است.
آیا باورهای خرافی یا نیمهعلمی هم در این زمانسنجی عامیانه رخنه کرده بود؟
اطلاعات ما در این زمینه درباره دورههای بسیار قدیم محدود است و بیشتر بر اساس شواهد مربوط به دورههای نزدیکتر به زمان خودمان سخن میگوییم. در دورههای متأخرتر، نمونههای بسیاری از آمیختگی تشخیص زمان با باورهای غیرعلمی یا احکام نجومی وجود دارد؛ اما اینکه این شیوه همیشه و در همه دورهها وجود داشته، قابل اثبات نیست.
برای مثال، در منابع تاریخی و وقایعنامهها مطالب بسیاری درباره توجه به ساعت سعد و نحس دیده میشود؛ بنابراین باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت: یک چیز استفاده از ابزار یا روشهایی برای تشخیص زمان روز است و چیز دیگر نسبت دادن ویژگیهای خاص و سعد یا نحس به یک زمان معین. این دو میتوانستند در کنار یکدیگر وجود داشته باشند.
به نظر شما مطالعه این نوع دانش عامیانه چه چیزی به ما درباره تاریخ علم ایران میگوید که مطالعه دانشمندان بزرگ بهتنهایی نمیگوید؟
در مطالعات تاریخ علم، گاهی باورها و دانشهای عامیانه بهسادگی وارد تاریخ علم نمیشوند. ممکن است مردم از طریق تجربه به شناختی درباره یک پدیده طبیعی رسیده باشند، اما تا زمانی که این شناخت در قالب یک نظام منظم از مفاهیم، روشها و استدلالها درنیامده باشد، نمیتوان لزوماً آن را «علم» به معنای تاریخی کلمه دانست. البته این یک گزاره عمومی و مطلق نیست.
با این حال، مطالعه چنین باورها و دانستههایی برای شناخت فرهنگ عامه و زمینه اجتماعی علم اهمیت زیادی دارد. این مطالعات به ما نشان میدهند که دانش چگونه از محیط متخصصان و دانشمندان خارج میشده و وارد زندگی روزمره مردم میشده است، و مردم چگونه مفاهیم مربوط به طبیعت، زمان و آسمان را در زندگی خود به کار میگرفتهاند.
بنابراین، به نظر من باید میان «تاریخ علم» و «تاریخ فرهنگ علمی» تمایز گذاشت، بدون اینکه این دو را از یکدیگر جدا کنیم. برای فهم تاریخ علم ایران، فقط دانستن اینکه دانشمندان بزرگ چه نوشتهاند کافی نیست؛ گاهی باید دید این دانش در جامعه چگونه دریافت شده و بهکار گرفته شده است و نیز چگونه با باورهای محلی و عامیانه آمیخته شده است.
انتهای پیام/