صفحه نخست

آناتک

آنامدیا

دانشگاه

فرهنگ‌

علم

سیاست و جهان

اقتصاد

ورزش

عکس

فیلم

استانها

بازار

اردبیل

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویراحمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

همدان

هرمزگان

یزد

پخش زنده

۲۲:۲۱ | ۱۰ / ۰۸ /۱۴۰۵
| |
همراه با همکلاسی‌های مدرسه بهشت/ ۱۲

پیشگویی شهید مدرسه میناب از نابودی صهیونیست‌ها/ آخرین لیوان آبی که فرشته کوچولو در حسینیه داد

معلم اسرا از بچه‌ها خواسته بود تکه‌ای از روزنامه را بچسبانند و حرف «خ» را پیدا کنند. همسرم بدون اینکه متن آن تکه روزنامه را بخواند، به‌صورت کاملاً ناخودآگاه بخشی از یک روزنامه را قیچی کرده و همان زیر چسبانده بود تا اسرا دور حرف «خ» خط بکشد.
کد خبر : 1094051

خبرگزاری آنا ـ در کوچه‌باغ‌های میناب، هنوز عطر صلوات و زمزمه‌های کودکانه در فضای مدرسه‌ای می‌پیچید که به نام «شجره طیبه» آراسته است؛ اما این‌بار، نیمکت‌های این مدرسه روایت‌گر داغی سنگین و داستانی شگفت‌انگیز از جنس آسمان‌اند.

اسرا فرحی‌زاده، فرشته هفت‌ساله و کلاس اولی این دبستان، در جنایت ددمنشانه عوامل استکبار جهانی، رژیم جنایتکار آمریکا و رژیم جعلی و غاصب صهیونیستی در ماه مبارک رمضان، به همراه دخترخاله خود فاطمه يزدان‌پناه به شهادت رسیدند.

اما داستان اسرا با شہادت پایان نیافت؛ بیست و پنج روز پس از پرواز ملکوتی این کبوتر خونین‌بال، در میان اوراق دفتری که ماه‌ها پیش بسته شده بود، رازی سر به‌مهر گشوده شد که پدر و مادر داغدیده را شگفت‌زده کرد.

تکه روزنامه‌ای که ماه‌ها پیش از حادثه، ناخودآگاه برای تمرین حرف «خ» در دفتر اسرا چسبانده شده بود، گویی وصیت‌نامه‌ای ناگفته از آینده بود: «صهیونیست‌ها برای همیشه به زباله‌دان تاریخ خواهند پیوست… و جبهه مقاومت شهیدانی را که از دست می‌دهند، در ظهور منجی عالم بشریت در آغوش خواهد کشید.»

این‌گونه بود که دفتر مشق کودکی هفت‌ساله، به سند حقانیت مظلومیت کودکان میناب و رسوایی ابدی جنایتکاران بدل شد.

خبرنگار آنا در گفت‌وگو با مسلم فرحی‌زاده، پدر شهیده اسرا از سحرخیزی معجزه‌آسای اسرا در صبح شهادت، از نوای دل‌نشین قرائت قرآن و خدمت‌رسانی او به زبان روزه در حسینیه روستا و از فریاد دادخواهی پدری که تمام دنیایش را تنها برای یک بار دیگر دیدن تبسم فرزندش می‌دهد، روایت می‌کند؛ روایتی از جنس اشک، حماسه، بصیرت و انتظار.

ماجرای شهربازی اسرا و نقاشی پرچم مقدس جمهوری اسلامی روی صورت 

آنا: با سلام و احترام، به‌عنوان نخستین سوال می‌خواهیم پیرامون ویژگی‌های بارز اخلاقی و رفتاری فرزند شهیدتان، شهیده اسرا فرحی‌زاده و ابعادی از زندگینامه ایشان گفت‌و‌گو کنیم. لطفاً در ابتدا بفرمایید سن ایشان در هنگام شهادت چقدر بود و اشاره‌ای به آغاز دوران تحصیل و کودکی ایشان داشته باشید.

فرحی‌زاده: با عرض سلام و احترام. نام فرزند شهیدم اسرا فرحی‌زاده است. دخترم دقیقاً هفت سال و دو ماه سن داشت و در پایه اول ابتدایی مشغول به تحصیل بودند. اسرا به همراه دخترخاله خود فاطمه یزدان‌پناه در مدرسه شجره طیبه میناب توسط آمریکا و رژیم صهیونیستی جنایتکار به فیض شهادت نائل آمد. سن دقیق اسرا در هنگام شهادت، ۷ سال و چند ماه (حدود ۷ سال و ۲ ماه تا ۷ سال و ۶ ماه) بود.

درخصوص ویژگی‌های اخلاقی شهیده اسرا، اگرچه سن ۷ سالگی سن کودکی است و شاید از نظر ظاهری بسیار کوچک به نظر برسند، اما هنگامی که با خانواده‌ها، پدران بزرگوار و مادران عالی‌مقام سایر شهدای این جنایت گفت‌و‌گو می‌کنیم، می‌بینیم که این شهدا (اعم از دختر و پسر) درک و شعوری فراتر از سن و سال خود داشتند. رفتار‌هایی از خود بروز می‌دادند که ما در آن زمان ساده از کنارشان می‌گذشتیم و متوجه معنای آن نبودیم؛ اما پس از وقوع این حادثه، بسیاری از مسائل و حقایق برای ما روشن شد.

اکنون درمی‌یابیم که این کودکان گویی از پیش می‌دانستند که قرار است به مقام شهادت نائل آیند و به دست چه کسانی به شهادت می‌رسند، اما ما متوجه این موضوع نبودیم.

آنا: اشاره کردید این شهدا پیش از شهادت رفتار‌های خاص یا نشانه‌هایی داشتند، آیا خاطره‌ای خاص یا واکنش ویژه‌ای از دختر شهیدتان در شب یا روز‌های قبل از شهادت به یاد دارید؟

فرحی‌زاده: حقیقت این است که بچه‌های شهید، هرکدام برای خودشان یک دنیا حرف، داستان و معجزه دارند. اگر به منزل تک‌تک این شهدا سر بزنید، متوجه این معنا خواهید شد. رفتار فرزندان ما به‌گونه‌ای بود که انگار خودشان از شهادتشان آگاهی داشتند. 

به عنوان نمونه، دقیقاً یک شب قبل از حادثه—که صبح شنبه آن واقعه تلخ رخ داد—شب‌هنگام، اسرا از من درخواست کرد او را به شهربازی ببرم.

من معمولاً در پاسخ به چنین درخواست‌هایی بهانه‌ای می‌آوردم و می‌گفتم: «بگذار برای فردا یا وقت دیگر.»، اما آن شب، بدون هیچ‌گونه حرف و بهانه‌ای، بلافاصله گفتم: «بیا برویم.» 

به شهربازی شهر میناب رفتیم. پس از اینکه دقایقی مشغول بازی شد، در گوشه‌ای از شهربازی خانمی نشسته بود که روی صورت کودکان نقاشی می‌کرد. اسرا به سمت آن خانم رفت و گفت که می‌خواهد نقاشی روی صورتش کشیده شود.

آن خانم چند طرح به او نشان داد و پرسید: «کدام طرح را می‌خواهی؟» اسرا طرحی را انتخاب کرد و به من نشان داد و گفت: «بابا، من این را می‌خواهم.» وقتی نگاه کردم، دیدم طرح «پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران» است. من تعجب کردم و گفتم: «بابا جان، تو دختری، این همه نقاشی‌های خوب و دخترانه وجود دارد، چرا پرچم ایران؟»، اما او اصرار کرد و گفت: «آره، من همین را می‌خواهم.» آن خانم طراح گفت: «پس بگذار این یکی را هم بکشم» که آن طرح دیگر، عکس یک «دلفین» به عنوان نماد خلیج فارس بود.

همچنین از دیگر نکات قابل توجه این بود که او گاهی از مادرش می‌پرسید: «رهبر کجاست؟ آیا رهبر زنده است؟» حرف‌هایی می‌زد که پیش از آن سابقه نداشت و شاید اصلاً مفهوم آن را درک نمی‌کرد.

او تنها چند ماهی بود که به مدرسه (شجره طیبه) می‌رفت و در آنجا صحبت از رهبر و شهدای گمنام به میان آمده بود—مدرسه‌ای که بسیار مدرسه عالی و ارزنده‌ای بود. مادرش در پاسخ به او گفته بود: «آره مامان، رهبر زنده است و پیش خود ماست؛ خدا نکند اتفاقی برای رهبر بیفتد.»

ماجرای حرف "خ" روی تکه روزنامه

آنا: لطفاً بگویید صبح روز حادثه، روند بیدار شدن و اعزام اسرا به مدرسه چگونه بود؟ آیا طبق روال هر روز با دشواری از خواب برمی‌خاستند یا آن روز تفاوت خاصی داشت؟

فرحی‌زاده: هر روز صبح که می‌خواستیم اسرا را به مدرسه بفرستیم، معمولاً باید با زحمت و به سختی بیدارش می‌کردیم؛ گاهی با پاشیدن آب روی صورتش یا صدا کردن مکرر در خواب. اما آن روز صبح، بدون هیچ‌گونه سختی خودش از خواب بیدار شد و آماده رفتن شد. فقط مادرش موهای او را شانه کرد و او طبق روال عادی با سرویس مدرسه حرکت کرد و رفت؛ گویی خود بچه‌ها متوجه موضوع بودند.

آنا: اشاره کردید به نشانه‌ها و رویدادهای شگفت‌انگیزی که پس از شهادت برایتان آشکار شد. در این زمینه، خاطره خاصی از دست‌نوشته‌های شهیده اسرا دارید؟

فرحی‌زاده: اکنون من در اتاق اسرا نشسته‌ام و دفتری جلوی من قرار دارد. ما پس از گذشت تقریباً ۲۵ روز از این حادثه تلخ، به نکته عجیبی پی بردیم. اسرا دست‌خط بسیار خوبی داشت. حدود ۲۵ روز از شهادت دخترم گذشته بود که یک گروه از مستندسازان از مشهد برای ساخت مستند آمده بودند.

آن‌ها گفتند اگر دفتری یا وسیله‌ای از شهیده اسرا دارید بیاورید تا در مستند استفاده کنیم. مادرش در خانه گشت و دفتری را پیدا کرد که برگ‌های آن تمام شده و آن را در گوشه‌ای گذاشته بود تا از دفتر دیگری استفاده کند. 

من همان دفتر و چند وسیله دیگر مانند کفش‌هایش را با خود بردم. در آنجا عکس و فیلم گرفتند و نزدیک ساعت ۱۱ شب کارشان تمام شد و رفتند. تا آن زمان ما اصلاً متوجه صفحه خاصی از دفتر اسرا نشده بودیم. وقتی به خانه برگشتیم و باجناقم در حال ورق زدن و دقت در دفتر بود، من به صفحه‌ای از دفتر دخترم رسیدم که بسیار تعجب کردم.

من این مطلب را همه‌جا گفته‌ام و باز هم می‌گویم؛ این صفحه در حکم وصیت‌نامه دختر من است. 

ماجرا از این قرار بود که سه‌ماه پیش از این حادثه، معلمشان (که او هم شهید شد) در حال آموزش کلمه «خ» به بچه‌ها بود.

در آن صفحه از دفتر، کلماتی مثل درخت، شاخه و خورشید نوشته شده بود و در پایین آن تمرینی قرار داشت با این عنوان: «تکه‌ای از روزنامه را بچسبانید و حرف خ را پیدا کنید.» خانم معلم از بچه‌ها خواسته بود تکه‌ای از روزنامه را بچسبانند و حرف «خ» را پیدا کنند. 

همسرم بدون اینکه متن آن تکه روزنامه را بخواند، به‌صورت کاملاً ناخودآگاه بخشی از یک روزنامه را قیچی کرده و همان زیر چسبانده بود تا اسرا دور حرف «خ» خط بکشد. حالا ببینید متن آن تکه روزنامه چه بود: 
«...صهیونیست‌ها برای همیشه به زباله‌دان تاریخ خواهند پیوست. این رژیم پلید به پایان راه خود رسیده است و بالاخره این‌گونه تحرکات نشان می‌دهد که خودشان نیز رسیدن به خط پایان را دریافتند و از عاقبت خود آگاه هستند؛ اما در این سوی میدان، شهادت برای مردان راه حق سعادت ابدی است و جبهه مقاومت شهیدانی را که از دست می‌دهند، در ظهور منجی عالم بشریت مجدداً در آغوش خواهد کشید؛ در حالی که هیچ‌گونه بازگشتی برای صهیونیست وجود ندارد و آن‌ها برای همیشه به زباله‌دان تاریخ خواهند پیوست.»

مادرش سه‌ماه قبل از حادثه، ناخودآگاه همین تکه روزنامه را در دفتر اسرا چسبانده بود تا او دور حرف «خ» خط بکشد! این همه متن در روزنامه وجود داشت، اما اینکه دقیقاً همین مطلب درباره نابودی صهیونیست‌ها و شهادت در راه حق در دفتر دختر من قرار گیرد، بدون شک کار خداست؛ واقعاً و حقیقتاً کار خداست. بسیاری از آشنایان و اقوام این خاطرات را می‌شنوند، اما شاید ما در روزمرگی خود، آن بصیرت و معنای پنهان را به‌موقع درک نمی‌کنیم.

آنا: با توجه به سن و سال کم شهیده اسرا فرحی‌زاده، میزان تعلق‌خاطر، استعداد و انس ایشان با مسائل فرهنگی، قرآن کریم، دعاها، مساجد، هیئت‌ها و برنامه‌های مذهبی چگونه بود؟

فرحی‌زاده: دختر شهیدم با وجود اینکه سن بسیار کمی داشت، اما از نظر معنوی و ارتباط با این مفاهیم بسیار مستعد بود. ایشان علاقه وافری به قرآن کریم، دعاها، مساجد، هیئت‌ها و برنامه‌های مذهبی داشت و هرگاه برنامه‌های مرتبط را از طریق تلویزیون یا در محیط پیرامون مشاهده می‌کرد، با شوق و دقت زیادی واکنش نشان می‌داد و روح بلند و پاکش پیوند عمیقی با این ارزش‌ها داشت.

آنا: با توجه به اشاره‌ای که پیش‌تر به فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی شهیده اسرا فرحی‌زاده داشتید، لطفاً جزئیات بیشتری از حضور ایشان در برنامه‌های هنری، آیینی و خدمات‌رسانی در روستا بیان کنید.

فرحی‌زاده: بله، اسرا علاوه بر آن موارد، خود نیز در امور فرهنگی و هنری فعال بود؛ از جمله اینکه در تئاترها بازی می‌کرد و حتی در روستایمان نقش حضرت رقیه (س) را ایفا کرده بود و در نمایشنامه‌ها نقش داشت. از آنجا که این حادثه در ماه مبارک رمضان رخ داد، او هر شب در حسینیه روستایمان به مردم خدمت می‌کرد؛ لیوانی در دست می‌گرفت و به عزاداران آب می‌داد. 

حتی یکی از اهالی پس از این حادثه آمد و خاطره‌ای تعریف کرد که یک شب اسرا در حسینیه با اصرار زیادی می‌خواست به او آب بدهد، اما آن شخص گفته بود: «خاله جان، دستت درد نکند، من تشنه نیستم.» اسرا از اینکه او از دستش آب نخورده بود، ناراحت شده بود. آن شخص برای اینکه دلداری‌اش دهد و ناراحتی‌اش را برطرف کند، سر صحبت را باز کرده بود. اسرا در آن سن، ۵ یا ۶ آیه قرآن را که تازه حفظ کرده بود، برای او خواند. من فیلم شعرخوانی ایشان را هم دارم؛ او و فاطمه شعرها و آیاتی را که بلند حفظ کرده بودند، به زیبایی ارائه می‌دادند. 

مدرسه شجره طیبه مدرسه بسیار فوق‌العاده و فرهنگی بود و فعالیت‌های تربیتی بسیار ارزنده‌ای انجام می‌داد. حقیقت این است که ما تا پیش از شهادت این بچه‌ها، چندان متوجه عمق این کارهای فرهنگی نبودیم و در این فکرها نبودیم که آن‌ها در چه سطح بالایی از تربیت دینی قرار دارند، اما معلمان بسیار خوب و دلسوزی داشتند. خدا لعنت کند آمریکا و اسرائیل جنایتکار و خونخوار را. همان‌طور که سردار محسن رضایی نیز در تلویزیون بیان کردند، این رژیم جنایتکار صهیونیستی و آمریکا اگر بخواهند به هر نحوی دست به حماقت بزنند و می‌دانند که رزمندگان و قدرت جمهوری اسلامی ایران پاسخ دندان‌شکنی به آن‌ها خواهد داد، قطعان جمهوری اسلامی نسخه آن‌ها را خواهد پیچید.

آنا: درخصوص تهدیدهای پوشالی دشمنان و جنایات دشمن، پاسخ و موضع شما به عنوان پدر شهید چیست و چه توصیه‌ای به دانش‌آموزان و نسل امروز برای ادامه راه شهدا دارید؟

فرحی‌زاده: پاسخ ما به این تهدیدهای پوشالی دشمنان این است که ملت و نظام ما با قدرت در برابر آن‌ها ایستاده است و اگر دست از پا خطا کنند، پاسخ قاطعی دریافت خواهند کرد. توصیه‌ام به دانش‌آموزان و نسل امروزی این است که راه شهدا، راه اهل‌بیت (ع) و راه امام و شهدا را سرلوحه کار خود قرار دهند و با درس خواندن و کسب علم، یاد و خاطره این کودکان معصوم را زنده نگه دارند. 

اکنون نیز در همان روستا، مدرسه‌ای دبستانی را که پیش‌تر نام دیگری داشت، به نام این شهدا نامگذاری کرده‌اند و این مؤسسه اکنون به نام شهیده اسرا و فاطمه نام‌گذاری شده است. این‌گونه اقدامات و زنده نگه داشتن یاد شهدا تأثیر بسزایی بر نسل در حال رشد دارد. 

از مسئولان نیز این خواسته را داریم که از خون بچه‌های ما نگذرند؛ به‌ویژه اگر قصوری از سوی کسانی رخ داده باشد.

در این حادثه، خانواده‌هایی هستند که حتی دو فرزند خود را از دست داده‌اند. داغ فرزند بسیار سخت و جانکاه است؛ واقعاً سخت است، بسیار سخت است. اگر تمام دنیا را به من بدهند و بگویند این‌قدر ثروت مال تو، من فقط یک‌بار می‌خواهم لبخند دخترم را ببینم و او را تماشا کنم.

دنیا با تمام ثروتش چه ارزشی دارد؟ حاضرم تمام دارایی‌ام را بدهم و فقط لباس تنم بماند، اما فقط یک‌بار دیگر خنده فرزندم را ببینم. من آرزوهای بسیار بزرگی برای دخترم داشتم که ...

ارسال نظر
captcha