صفحه نخست

آناتک

آنامدیا

دانشگاه

فرهنگ‌

علم

سیاست و جهان

اقتصاد

ورزش

عکس

فیلم

استانها

بازار

اردبیل

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویراحمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

همدان

هرمزگان

یزد

پخش زنده

۱۱:۳۲ | ۲۰ / ۰۷ /۱۴۰۵
| |
بیانات رهبر شهید انقلاب در آیین گشایش کنگره جهانی حافظ

بزرگداشت حافظ، بزرگداشت فرهنگ قرآنی و اسلامی و ایرانی است/ اندیشه‌های ناب و شیوا در یک دیوان کوچک

رهبر شهید انقلاب در دوران ریاست جمهوی خود، سخنرانی نغز و ماندگاری درباره شعر و اندیشه حافظ در جریان برگزاری کنگره حافظ در شهر شیراز ایراد فرمودند.
کد خبر : 1089295

به گزارش خبرگزاری آنا، امروز (بیستم مهرماه) در تقویم رسمی کشور به نام حافظ نامگذاری شده است. آنچه در پی می‌آید، سخنرانی رهبر شهید انقلاب در کنگره حافظ است که در ۲۸ آبان ۱۳۶۷ و در دوران ریاست جمهوری ایشان ایراد شده است . به راستی آیا هیچ یک از رهبران جهان می‌تواند درباره شاعر شاخص  کشورشان این گونه پر مطلب و عمیق سخن بگوید؟

***

به حسن و خلق و وفا، کس به یار ما نرسد

تو را در این سخن، انکار کار ما نرسد

اگرچه حسن‌فروشان به جلوه آمده‌اند

کسی به حسن و ملاحت، به یار ما نرسد

هزار نقش برآمد ز کلک صنع و یکی

به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کاینات آرند

یکی به سکه صاحب‌عیار ما نرسد

بهترین فاتحه سخن در بزرگداشت این عزیز همیشگی ملت ایران و درّ یگانه فرهنگ فارسی، سخنی بود از خود او، که این غزل را به عنوان ارادتی به شاعر همه عصر‌ها خواندم و در حقیقت توصیفی برای خود حافظ شیرازی است. حافظ بدون شک، درخشان‌ترین ستاره فرهنگ فارسی است، شعر فارسی.

در طول این چندین قرن، نداریم هیچ شاعری را که به قدر حافظ، در اعماق و زوایای جامعه ما و ذهن و دل ملت ما نفوذ کرده باشد و حضور داشته باشد. شاعرِ همه قرنهاست و همه قشرهاست. از عرفای بی‌خود از خودِ مجذوبِ جلوه‌های الهی، تا ادیبان و شاعران خوش‌ذوق، تا رندان بی‌سر و پا و تا مردان و زنان معمولی جامعه ما، هر کدام در حافظ سخن دل خود را یافتند و به زبان او، شرح حال و وصف حال خود را سرودند. شاعری که دیوان او تا امروز، پرفروش‌ترین کتاب بعد از قرآن است و دیوان او در همه جای این کشور و در بسیاری از خانه‌ها با قداست و حرمت، در کنار کتاب الهی گذاشته شده است. شاعری که لفظ و معنا را و قالب و محتوا را با هم به اوج رسانده و در هر مقوله‌ای که سخن رانده، زبده‌ترین و موجزترین و شیرین‌ترین را گفته است.

درباره حافظ، سخن‌ها گفتند و قلم‌ها زدند و به ده‌ها زبان دیوان او را برگرداندند و ده‌ها کتاب در شرح دیوان او نوشتند؛ اما همچنان حافظ به صورت کامل، ناشناخته است. ما حافظ را فقط به عنوان یک حادثه تاریخی ارج نمی‌نهیم، بلکه حافظ همچنین حامل یک پیام و یک فرهنگ است. دو خصوصیت وجود دارد که به ما حکم می‌کند از حافظ تجلیل کنیم و یاد او را زنده کنیم:

اول: زبان فاخر اوست که همچنان در قله زبان فارسی و شعر فارسی است و ما این زبان را باید ارج بنهیم و از آن معراجی بسازیم به سوی زبان پاکِ پیراسته کامل والا؛ چیزی که امروز از آن محرومیم.

دوم: معارف حافظی است که خود او تکرار می‌کند از نکات قرآنی استفاده کرده است. قرآن درس همیشگی زندگی انسان است و دیوان حافظ مستفاد از قرآن است و خود او اعتراف می‌کند که نکات قرآنی را آموخته و زبان خودش را به آنها گشوده است. محتوای شعر حافظ آنجا که از جنبه شعری محض خارج می‌شود و قدم در وادی بیان معارف و اخلاقیات می‌گذارد، یک گنجینه و ذخیره است برای ملت امروز و نسل‌های آینده و همچنین برای ملت‌های دیگر؛ چون معارف والای انسانی، مرز نمی‌شناسد.

بزرگداشت حافظ، بزرگداشت فرهنگ قرآنی و اسلامی و ایرانی است و بزرگداشت اندیشه‌های نابی است که در این دیوان کوچک، گردآوری شده و به بهترین و شیواترین زبان، ادا شده است.

ارادت به حافظ و احساس مسیولیت در مقابل پیام حافظ و جهان‌بینی و زبان او، من را وادار می‌کند به شرکت در این اجتماع؛ اما وقت و گرفتاری‌های من اجازه نمی‌دهند آن‌چنان که دلخواه یک دوستدار حافظ است، درباره او حرف بزنم و بیان کنم. در استعجال، با کمک از حافظه و از حافظ، مطالبی را آماده کرده‌ام که عرض کنم. بحث را در سه قسمت عرض خواهم کرد: یک قسمت در باب شعر حافظ، قسمت دیگر در باب جهان‌بینی حافظ و قسمت سوم در باب شخصیت حافظ.

شعر حافظ

شعر حافظ در اوج هنر فارسی است و از جهات مختلف در حد اعلاست. این بحث که: «بهترین شاعر فارسی کیست؟» تاکنون بی‌جواب مانده و شاید بعد از این هم بی‌جواب بماند؛ اما می‌توان ادعا کرد به اوجی که در سخن حافظ هست، هیچ سخن دیگری نرسیده است. نه اینکه مرتبه شعر حافظ در همه غزلیات و سروده‌ها مرتبه‌ای است والاتر از دیگران، بلکه بدین معنا که در بخشی از این مجموعه گرانبها و نفیس، اوجی وجود دارد که شبیه آن را انسان در کلام دیگران مشاهده نمی‌کند.

هر نوع شعر غزلی ـ چه عارفانه و چه غیرعارفانه ـ به طور طبیعی شعر عشق است و شعر عشقی که متعهد بیان لطیف‌ترین احساسات انسان است، به طور طبیعی نمی‌تواند از شیوه‌ها و اسلوب‌ها و کلماتی استفاده کند که به فخامت شعر خواهد انجامید؛ آنچه در «قصیده» به‌راحتی می‌توان از آن بهره برد و حتی در «مثنوی»؛ لذا می‌بینید سعدی بزرگ که استاد سخن است، فخامتی را که در «بوستان» نشان می‌دهد، در غزلیات نمی‌تواند نشان بدهد. این طبیعت زبان غزل است و هر شاعری ناگزیر در غزل محدودیت‌هایی دارد که سخن را از استحکام و فخامت و جزالت لازم می‌اندازد.

اگر نگاه کنید به تشبیب‌ها و نسیب‌هایی که معمولاً شعرا در مقدمات قصاید داشته‌اند (در گذشته کمتر قصیده‌ای بود که از تشبیب و نسیب، یعنی ابیات عاشقانه‌ای که در ابتدای قصیده شاعر می‌سرود، خالی باشد)، خواهید دید که هیچ کدام از ابیاتی که به عنوان تشبیب در مقدمه و طلیعه قصاید، سروده شده، نتوانسته است کار یک غزل را در بین مردم بکند. نه هرگز خواننده‌ای با او آوازی سروده و نه به عنوان وصف‌الحال عاشقی به کار رفته است. با اینکه غزل است و در مضمون غزل؛ اما طنطنه قصیده، مانع از این است که آن لطف و آب غزل، آن لطافت و نازکی غزل را دارا باشد.

پس لطافت و نازکی در غزل، به طور طبیعی منافات دارد با طبیعت استحکام شعر که در قصیده مشاهده می‌شود؛ حالا اگر شعری پیدا کردیم که با اینکه غزل است، از لحاظ استحکام الفاظ، کوچکترین نقیصه‌ای ندارد؛ این شکل شعر، برترین است. اگر غزلی یافتیم که علاوه بر لطف سخن و لطافت کلمات، از استحکام و استواری هم برخوردار است، به طوری که نمی‌توان جای هیچ کلمه‌ای از کلمات آن را عوض کرد یا چیزی به آن افزود یا چیزی از آن کاست، باید استنتاج کنیم که این غزل، در حد اوج است؛ و در دیوان حافظ، از این قبیل بسیار است. آن‌چنان استحکام سخن در غزل حافظ، چشم را به خود جلب می‌کند که کسانی که بر روی خصوصیات لفظی سخن کار می‌کنند، بلاشک یکی از چیز‌هایی که آنها را مبهوت می‌کند، همین استحکام سخن حافظ است در بسیاری از ابیات و غزلیات او. نمی‌خواهیم بگوییم که همه غزلیات حافظ این جوری است؛ به قول غنی کشمیری:

شعر اگر اعجاز باشد، بی بلند و پست نیست

در ید بیضا، همه انگشت‌ها یکدست نیست

در شعر حافظ هم، کوتاه و بلند وجود دارد و تصادفاً شعر‌های پایین حافظ، آن چیز‌هایی است که نشانه‌های مدح در او هست:

احمد الله علی معدلۀ السلطانی

احمد شیخ اویس حسن ایلخانی

می‌توان گفت این، شعر حافظ به شمار نمی‌آید. شعر حافظ را در جا‌های دیگر و بخش‌های دیگری بایست جست‌و‌جو کرد.

ویژگی‌های لفظی شعر حافظ

یکی از این خصوصیات، «قدرت تصویر» در شعر حافظ است. تصویر در مثنوی، چیز آسان و ممکنی است؛ لذا تصویرگری فردوسی را در شاهنامه و مخصوصاً نظامی را در کتاب‌های مثنوی‌اش، مشاهده می‌کنید که چه تصویر‌های زیبایی از طبیعت، از وضعیت، می‌کند. در غزل این کار، آسان نیست؛ به‌خصوص وقتی که شاعر متعهد است حتماً محتوایی در آن غزل بیان کند و معارفی را ادا کند. تصویر، با آن زبان محکم و لطافت‌های ویژه شعر حافظ و با مفهوم، چیز نزدیک به اعجازی است. چند نمونه از تصویر‌های حافظ را می‌خوانم، چون گمان می‌کنم روی تصویرگری حافظ کمتر کار شده. این ابیات ببینید چقدر زیبا و قوی تصویر می‌کند:

درِ سرای مغان، رُفته بود و آب‌زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کُلَه، چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح، نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان، راه آفتاب زده

تا می‌رسد به اینجا:

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که:‌ای خمارکش مفلس شراب‌زده

چه کسی؟ چه کاره‌ای و چطور؟ سؤال می‌کند از او تا می‌رسد به اینجا:

وصال دولت بیدار، ترسمت ندهند

که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب‌زده

پیام شعر را ببینید چقدر زیبا و بلند و شعر چقدر برخوردار از استحکام لفظی است که حقیقتاً از لحاظ استحکام لفظی و درعین حال این‌جور تصویرگری کم‌نظیر است؛ درِ سرای مغان را نشان می‌دهد و پیر را نشان می‌دهد و مغبچگان را نشان می‌دهد و چهره‌هایشان را نشان می‌دهد، حال خودش را تصویر می‌کند. چیز عجیبی است این تصویر و نظایر این در دیوان حافظ زیاد است.

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه‌نشین باده مستانه زدند

ترسیمی بسیار روشن از چیزی است که در یک مکاشفه یا الهام ذهنی یا بینش عرفانی، شاعر دارد و آن را به بهترین زبان ذکر می‌کند که اگر ما قبول کنیم ـ که قبول هم داریم ـ که این پیام عرفانی است و بیان معرفتی از معارف عرفانی، شاید حقیقتاً نشود به بهتر از این زبان، تصویر کرد. تصویرگری حافظ، یکی از برجسته‌ترین خصوصیات اوست.

[۲ـ]«ایهام بیان حافظ» را درباره‌اش زیاد بحث شده، من تکرار نمی‌کنم.

[۳ـ]ازجمله خصوصیات زبان حافظ، شورآفرینی است. شعر حافظ شعر پرشور و شورانگیز است. با اینکه شعر غزلی (در برخی از اشکالش که شاید صبغه غالب هم داشته باشد) شعر رخوت و بی‌حالی است؛ اما شعر حافظ، شورانگیز و ولوله‌آفرین است. ابیاتی را به یاد شما می‌آورم، ببینید چقدر پرتحرک و برانگیزاننده است:

سخن درست بگویم، نمی‌توانم دید

که مِی خورند حریفان و من نظاره کنم

*

در نمازم، خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

*

ما در پیاله، عکس رخ یار دیده‌ایم‌ای بی‌خبر ز لذت شُرب مدام ما

*

حاشا که من به موسم گل، ترک مِی کنم

من لاف عقل می‌زنم، این کار کِی کنم

این شعر‌ها سر تا پا شور و حرکت و هیجان است و هیچ به سخن یک انسانِ بی‌حالِ افتاده دنیا را ترک گفته، ندارد. شعر معروف اول دیوان حافظ نمونه بارزی از همین شورآفرینی و ولوله‌آفرینی است:

الا یا‌ای‌ها الساقی، ادر کاساً و ناول‌ها

که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها

[۴ـ]شعر حافظ سرشار از مضامین است؛ چه مضامین ابتکاری و چه مضامین شعرای گذشته که آنها را با بهترین بیان و غالباً از بیان خودشان، ادا کرده است. چه شعرای عرب و چه شعرای پیش از خودش مثل سعدی و چه شعرای معاصر خودش مثل خواجو و سلمان ساوجی که گاهی مضمونی را از آنها گرفته و به زیباتر از بیان خود آنها، آن را ادا کرده است.

اینی که گفته می‌شود که در شعر حافظ مضمون نیست، ناشی از دو علت است: یکی اینکه مضامین حافظ آن‌قدر بعد از او تکرار و تقلید شده که امروز که آن را می‌خوانیم، به گوشمان تازه نمی‌آید. این گناه حافظ نیست، این مدح حافظ است که شعر او و مضمون او، آن‌قدر دست به دست گشته و همه آن را گرفتند و تقلید کردند که امروز حرف تازه‌ای به گوش نمی‌آید.

دوم اینکه: زیبایی و صافی سخن، آن‌چنانی که مضمون در او گم می‌شود، برخلاف بسیاری از گویندگان سبک هندی که مضامین عالی را به کیفیتی بیان می‌کنند که زبان سبک هندی این البته این، نقص آن سبک هم نیست، در آنجا هم در جای خود بحث دارد و نظر هست که آنجا یکی از کمالات سبک هندی است. به هر حال مضمون در شعر حافظ، آن‌چنان هموار و آرام بیان شده که به چشم نمی‌آید.

[۵ـ]کم‌گویی و گزیده‌گویی، خصوصیت دیگر شعر اوست؛ یعنی حقیقتاً جز برخی از ابیات یا بعضی از غزلیات و قصایدی که غالباً هم معلوم می‌شود مربوط به اوضاع و احوال خاص خودش است یا مدح این و آن است، در بقیه دیوان، نمی‌شود جایی را پیدا کرد که انسان بگوید توی این غزل، اگر این بیت نبود، بهتر بود؛ کاری که با دیوان خیلی از شعرا این کار می‌شود. انسان دیوان‌های بسیار خوب را از شعرای بزرگ می‌خواند، می‌بیند توی این قصیده به این قشنگی، تو این غزل به این شیوایی، این بیت زیادی است! اگر نبود، یکدست‌تر بود، بهتر بود. در شعر حافظ، چنین چیزی را آدم نمی‌تواند پیدا کند.

[۶ـ]روانی، صیقل‌زدگی الفاظ، ترکیبات بسیار شیرین و لحن زبان شیرین، یکی از خصوصیات استثنایی حافظ است. با اینکه کیفیت بیان او بسیار شبیه به خواجوست، اما شیرینی بیان حافظ، در مجموع دیوان، در هیچ دیوان دیگری از دیوان‌های فارسی (تا آنجایی که بنده دیدم و احساس کردم)، مشاهده نمی‌شود.

[۷ـ]بعضی حافظ را متهم کرده‌اند به «تکرار». تکرار حافظ، تکرار مضمون نیست، تکرار ایده‌ها و مفاهیم است. یک مفهوم را به زبان‌های گوناگون تکرار می‌کند. نمی‌شود این را گفت تکرار مضمون که عیب است در شعر.

[۸ـ]موسیقی عبارات حافظ و گوش‌نوازی این کلمات، خصوصیت دیگری است. شعر را وقتی که به سبک معمولی بخوانند، گوش‌نواز است؛ چیزی که در شعر فارسی، نظیرش کم است. خواجو همین‌جور است؛ بسیاری از غزلیات سعدی همین‌جور است؛ بعضی از مثنویات همین جور است. اما در حافظ، این یک صبغه عمومی است. کثرت ظرافت‌ها و ریزه‌کاری‌های لفظی، از قبیل جناس‌ها و مراعات نظیر‌ها و ایهام و تناسب‌ها و ایهام و تضادها، الی ماشاءالله است که شاید انسان کمتر بتواند غزلی را پیدا کند که در آن، چند مورد از این ظرافت‌ها و ریزه‌کاری‌ها و ظریف‌کاری‌ها و ترصیع‌های لفظی وجود نداشته باشد:

جگر، چون نافه‌ام خون گشت و کم زینم نمی‌باید

جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتم

یکی از خصوصیات شعر حافظ، روانی و رسایی است که هر کس با زبان فارسی آشنا باشد، شعر حافظ را می‌فهمد. شما وقتی شعر حافظ را با زبان معمولی برای آدمی که هیچ سواد هم نداشته باشد، بخوانید، راحت می‌فهمد؛ مثل حرف‌زدن معمولی:

مشکلی دارم، ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟

اصلاً هیچ ابهامی و نکته‌ای که پیچ و خمی در او باشد، انسان مشاهده نمی‌کند. نوماندن زبان که یکی از ادبای معاصر ادعا می‌کند: «هنوز زبان غزلی ما، مدیون حافظ است» و درست است، یعنی امروز شیواترین غزل ما، غزلی است که شباهتی به حافظ می‌رساند. نمی‌گویم اگر کسی درست، نسخه حافظ را تقلید کند، بهترین غزل خواهد بود؛ نه، تطور زبان و تحول سبک‌ها و پیشرفت شعر، یقیناً ما را به جا‌های جدیدی رسانده است؛ اما در همین شعر غزلی ناب پیشرفته امروز، آنجایی که شباهتی به حافظ و زبان حافظ در او هست، انسان احساس شیوایی می‌کند.

به کاربردن معانی رمزی و کنایی، که هیچ شکی درش نیست؛ یعنی حتی کسانی که شعر حافظ را یکسره عاشقانه و به قول خودشان رندانه می‌دانند و هیچ معتقد به گرایش عرفانی در حافظ نیستند (که واقعاً جفای به حافظ است)، حتی آنها هم در مواردی، نمی‌توانند رد کنند که سخن حافظ، سخن رمزی است؛ یعنی کاملا روشن است که حافظ اینجا تعبیری را به جای معنای دیگر مورد نظر خودش گذاشته است.

نقد صوفی، نه همین صافی بی‌غش باشد‌ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صافی بی‌غش یعنی «می»، در حالی که صوفی ادعای «می» ندارد، ادعای معنویات دارد؛ بنابراین صافی بی‌غش به معنای «می ناب»، یعنی عرفان ناب به کار رفته.

ازجمله چیز‌هایی که جا دارد در شعر حافظ روی آن کار بشود، استفاده شجاعانه از لهجه محلی است؛ حافظ در شعری با آن عظمت، با ظرافت از لهجه شیرازی استفاده کرده؛ موارد زیادی دیده می‌شود. این استفاده کردن «به» به جای «با»:

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

که تا امروز هم در لهجه شیرازی موجود است. یا:

در خرابات طریقت، ما به هم منزل شویم

کاین‌چنین رفته‌ست از عهد ازل، تقدیر ما

در غزل «صلاح کار کجا و من خراب کجا»، کجا ردیف است و «با»‌ی قبل از ردیف، که حرف ردیف باید ساکن باشد. در حالی که در مصراع بعدی می‌گوید: «ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا». این به لهجه شیرازی غلط نیست: «ببین تفاوت ره از کجاست تاب‌کجا» که الان هم شیرازی‌ها همین‌جور حرف می‌زنند: «تابْ‌کجا».

استفاده از اصطلاحات روزمره معمولی و از این قبیل چیز‌ها که زیاد است.

نکته دیگر: بنده نشانه‌های سبک هندی را در غزل حافظ مشاهده می‌کنم؛ یعنی ریشه‌های سبک هندی را می‌شود فهمید و ارادت صایب و نظیری و عُرفی و کلیم (این شعرای بزرگ سبک هندی) به حافظ، احتمالاً به معنای انس زیاد اینها با زبان حافظ است و یقیناً اثر داشته که من دو تا بیت را همین‌طور دم دستی پیدا کردم:

کردار اهل صومعه‌ام کرد مِی‌پرست

این دود بین که نامه من شد سیاه از او

که کاملا بوی سبک هندی را می‌دهد.‌

ای جرعه‌نوش مجلس جم، سینه پاک دار

کایینه‌ای‌ست جام جهان‌بین که وای از او

نابراین در زمینه‌ی مسائل شعر حافظ، بحث‌ها و حرف‌های زیاد و خصوصیّات ممتازی هست که اساتید و نویسندگان روی این، کار کردند؛ باز هم باید کار بکنند. - من همین جا از فرصت استفاده کنم؛ توصیه کنم برای کار روی دیوان حافظ، از جهات مختلف. با این‌که کار‌های خوبی نسبتاً شده، جای برخی از کار‌ها خالی است. مثلاً «کشف‌الکلمات» حافظ ما نداریم. یعنی شما اگر چنانچه یک کلمه‌ای را بخواهید در حافظ جست‌و‌جو کنید دارید؟... آقای دکتر شهیدی میفرمایند داریم. خب این هم از بیسعادتی‌های ماست که به قول مرحوم آقای جلال همائی «تا یک ورق از کلیله در گوشم شد سیصد ورق از شفا فراموشم شد» تا یک ورق از کار‌های روزمرّه‌ی سیاسی را ما دست گرفتیم به قول ایشان سیصد ورق از کتاب و درس و بحث و ... پس خوب است من نگویم، پیشنهاد نکنم. بعد خصوصی به برادران میگویم، ممکن است هر چی که به ذهن من رسیده، قبلاً انجام شده باشد. - خب، یک بحث دیگر درباره‌ی جهان‌بینی حافظ است. در باب جهان‌بینی حافظ، بحث‌های زیادی شده بنده هم در این زمینه نظری دارم که عرض میکنم. مطمئناً در این جلسه هم بحث‌های مختلفی خواهد شد و نظرات گوناگونی ابراز خواهد شد و حالا که مسأله اختلاف‌انگیز هست و مورد بحث هست؛ چه بهتر که کسانی دور از تعصّب، دور از پیش‌داوری حقیقتاً بروند وارد دیوان حافظ بشوند تا جهان‌بینی این مرد بزرگ را به صورت قطعی و مسلّم بیاورند بیرون. متأسّفانه در دوره‌ی اخیر در این چهل، پنجاه سال اخیر - کتاب‌هایی نوشته شد که در این کتابها، این بینظری و بیغرضی رعایت نشد و مطالبی نوشته شد و گفته شد که حقاً و انصافاً بعضی از آنها، جفای به حافظ است. بعضی اهانت به حافظ است. بعضی بیبصری در مقابل حافظ است و انسان حیرت میکند که چرا بایستی این حرف‌ها به ذهن کسی خطور کند؟! حافظ را کافر و بیدین و زندیق و منکر آخرت و از این قبیل چیز‌ها معرّفی کردند! آن کسی که زیباترین اشعارش، اشعار عرفانی است یا لااقل اشعار عرفانی، جزو زیباترین اشعار اوست:

در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین غیرت شد از این آتش و بر آدم زد

مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد

و از این قبیل، اشعار فراوانی که در سرتاسر دیوان حافظ پراکنده است و ندای یک عرفان والای مصفّای عِلوی را میدهد و خبرش در وجود حافظ. این را ندیده بگیرند! بیایند بگویند این آدم به خدا وبه قیامت و به دین معتقد نبود! این از این

شبیه همین جفا شاید یک مرحله پائین‌تر است - جفای آن کسانی است که علی‌رغم این همه شعر عرفانی و این همه شعر اخلاقی در وجود حافظ، جهان‌بینی او را جهان‌بینی شکّ و بیخبری و بیاطلاعی از غیب و معرفت جهانی و انسانی معرفی کردند و خود او را که حالا درباره‌ی خود او بعداً عرض خواهم کرد - یک انسانی که معتقد به دمْ غنیمتی و دمدمی مزاجی و اسیر شهوات روزمرّه‌ی زندگی و نیاز‌های پست و حقیر مادّی!

عجیب این است که این افرادی که حافظ را فاسق و فاجر و غرق در محرّمات و پستی‌های معمولی روح بشر معرّفی میکنند؛ همین‌ها باز حافظ را ستایش میکنند به این‌که این دچار سرمستی بود، دچار نمیدانم غرق سرمستی بود، غرق معرفت بود. من نمیدانم چه معرفتی است دیگر؟! سرمستی باده را با سرمستی از عرفان و معنویّت با هم مخلوط میکنند که متأسّفانه این را من هم در نوشته‌های معاصرین خودمان - از فضلا و دانشمندان - دیدم؛ هم در گذشته‌ها که مرحوم شبلی نعمانی در «شعرالعجم» میگوید که به من نگوئید که «می» حافظ مِی ظاهری بود یا مِی معنوی، هر دو مستی میآورد.

این شد حرف! تعجب است از این دانشمند بزرگ و فاضل ادیب که یک چنین حرفی را بزند! هر دو مستی میآورد! خب بله، امّا این مستی، مستی و بیخودی از عقل است، بیگانگی از خرد انسانی است و از شعور انسانی است؛ آن، بیخبری از خودِ مادّی است و غرق شدن در معرفت و درک معنوی و والای انسانی. اینها چه طور اصلاً قابل مقایسه با همند؟! جز اشتراک در لفظ. بعضی این جوری حافظ را خواستند معرفی کنند!

بنده جهان‌بینی حافظ را جهان‌بینی عرفانی میدانم. بلاشکّ حافظ یک عارف است. البته همین جا بگویم: وقتی ما میگوئیم یک عارف است، منظورمان این نیست که از اوّلی که رفت مکتب یا از مکتب آمد بیرون یک عارف شبیه «بایزید» بود تا آخر عمرش. نه، مردی بوده هفتاد سال، هفتادوپنج سال عمر کرده اگر سی سال آخر عمرش هم با عرفان گذرانده باشد، خب یک عارف است.

عرفای بزرگ هم، از اوّل بای بسم‌الله زندگیشان که عارف نبودند. بالأخره یک دورانی را گذراندند یا دوران عادی را یا دوران کسب و تجارت را یا دوران علم و تحصیل علم و فضل را یا دوران فسق و فجور را، یک چیزی را گذراندند. یک وقت هم به خاطر یک حادثه‌ای یا به خاطر معلوماتی یا به خاطر هر دلیلی، به معنویت و نور، راه پیدا کردند و عارف شدند. ما میگوئیم حافظ، عارف به وصال حق رسیده و از دنیا رفته.

جهان‌بینی حافظ - آنچه که به عنوان جهان‌بینی او میشود معرّفی کرد و سخن آخر حافظ هست - آن جهان‌بینی عرفانی است بدون شک. همان‌طور که عرض کردم، حتّی بسیاری از کسانی که او را غرق در کامجوئی و سقوط شهوانی هم معرّفی میکنند؛ در بیانات ستایش‌آمیز، امّا در واقع هجوآمیز خودشان، آنها هم قبول میکنند که حافظ نمیتواند محدود باشد به همین مسائل حسّی در ضمن کلماتشان این چیز‌ها هست.

ممکن است سؤال کنید که اگر ایشان عارف بوده، چرا به این زبان حرف زده؟ پاسخ این است که این زبان، زبان رائج عرفا و متذوّقین اسلام است. از زمان محیالدین عربی تا امروز، تا زمان حافظ و از زمان حافظ تا امروز، یعنی محیالدین عربی هم از شراب و محبوب و یار حرف زده، فخرالدین عراقی هم با همین زبان حرف زده، مولوی در دیوان شمس هم با همین زبان حرف زده، همه‌ی کسانی که در عرفان آنها هیچ شکّی نیست، با همین زبان صحبت کرده‌اند. برخی قبل از زمان حافظ بودند، بعضی هم بعد از زمان حافظ. حالا اگر بگوئیم بعدی‌ها از حافظ یاد گرفتند، در مورد قبلی‌ها طبعاً چنین حرفی نیست. این زبان رائج عرفان بوده، در آن روزگار دلائلی هم دارد. حالا چرا با این زبان میگفتند؟ در این باره هم گویندگان و نویسندگان گفتند و نوشتند. حتّی در میان گویندگان عرب زبان - همان‌طور که عرض کردم محیالدین - ابن‌فارض، شاعر عارف معروف عرب قبل از حافظ، او هم با همین زبان حرف زده. من ادعا نمیکنم که همه‌ی شعر حافظ در سرتاسر دیوانش، شعر عارفانه است. نه، بلکه به عکس، من این را هم یک افراط میدانم که ما حتّی شعر‌های واضحی را که هیچ محمل عرفانی ندارد:

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا، چون شیر مادر کن حلالش

این را دیگر نمیشود به عرفان حمل کرد. «میان جعفرآباد و مصلّی» نمیشود گفت جعفرآباد روح انسانی و مصلّای فیض ازلی. جعفرآباد و مصلّی در شیراز موجود است. «خوشا شیراز و وضع بیمثالش» و از این قبیل چیز‌هایی که وجود دارد؛ و در اشعار حافظ، حتّی بعضی از اشعاری که عرفا از آن زیاد استفاده میکنند، بنده دقت کردم. دیروز نشستم روی همین اشعار نگاه کردم؛ دیدم نه، بعضی از همان اشعار، انصافاً اشعاری هستند که میتواند به معنای ظاهرىِ عشقىِ مادی به حساب بیاید. یک دوره‌ای از عمر شاعر، این جور حرف زده. هر دو طرف به نظر من تأویل‌های اغراق‌آمیز میکنند. اینی که ما بگوئیم تمام اشعار حافظ به یک تأویلی بالأخره به دین و عرفان و قرآن مربوط میشود، این مبالغه است و هیچ اصراری نیست که ما بیائیم همه‌ی اشعار او را به این معنا. من دیدم یک خانم متدیّن محترمی را در دوران کودکی که.

سحر، چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

را تعبیر میکرد به مثلاً پیغمبر یا به امام زمان در حالی که آدم میتواند خیلی راحت، واضح - کسی که با شعر آشناست - بفهمد که این جوری نیست نمیشود. البته عرفا از تمام گفته‌های شاعر استفاده‌ی معنوی و عرفانی کردند. در حقیقت حال خودشان آنها را به این استفاده رسانده. این را فراموش نباید بکنیم و هیچ کس را هم منع نباید بکنیم از این کار. من در آخر سخن عرض خواهم کرد.

مرحوم حاج‌میرزا جوادآقای ملکی، عارف معروف دوره‌ی قبل از ما که یکی از سوختگان و مجذوبان زمان خودش بوده و بزرگانی را تربیت کرده، در قنوت نماز شب میخوانده:

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب کن

این عارف، به آقای دکتر شهیدی آن روز عرض کردم پدربزرگ من از علمای معروف مشهد بود، مرد زاهدی هم بود. دیوان حافظ او در خانه‌ی ما بود که آن را به مادر من داده بود ایشان. جزو جهیزیه‌ی مادر من آمده بود، وارد منزل ما شده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیه‌ی دیوان، آن مرد عالمِ فقیهِ زاهد، یادداشت‌هایی نوشته بود. از جمله‌ی یکی از یادداشت‌ها یکی این بود که: این غزل را در کشتی، ما بین کجا و کراچی در سفر مکّه میخواندم. در راه مکّه که میخواسته حالی بکند - یک عالم عابد زاهد سالک، از شعر حافظ استفاده میکرده! این جوری است. ما راه نباید را بر کسی ببندیم. هر کس از هر چی میخواهد استفاده کند و هر جور استفاده‌ای دل او میخواهد بکند، او آزاد است. امّا ما حق داریم جهان‌بینی حافظ را چهارچوب برایش مشخص کنیم.

جهان‌بینی حافظ، جهان‌بینی عرفانی است بلاشک. آن کسی که اشعار عرفانیای را میگوید که نظیر او در باب عرفان تاکنون گفته نشده او نمیتواند جهان‌بینیای غیر از جهان‌بینی عرفانی داشته باشد. اگر چه ممکن است در مدتی از دوران عمرش به این جهان‌بینی هنوز نرسیده باشد. در باره‌ی جهان‌بینی عرفانی حافظ من چند جمله‌ای عرض میکنم:

اوّلاً بارزترین مظهر این جهان‌بینی در کلام حافظ عشق است و این بدین خاطر است که بشر در راه طولانیای که دارد - در این مراحل طولانی سلوک انسان تا برسد به لقاءالله که از منزل یقظه شروع میشود و این منازل گوناگون جز با شهپر عشق امکان ندارد که حرکت بکند. بدون محبّت و بدون عشق و جذبه‌ی عاشقانه، هیچ سالکی نمیتواند این طریق را حرکت کند؛ لذا در جهان‌بینی عرفا و در مکتب عارفان، عشق و محبّت جایگاه بسیار برجسته‌ای دارد و در دیوان حافظ هم، این موج میزند:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش

که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری

مِی صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نیم‌شبی کوش و گریه‌ی سحری

طریق عشق، طریقی عجب خطرناکست

نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری

این، نَفَس یک عارف است. امکان ندارد کسی بدون پایه‌ی والائی از عرفان این جور حرف بزند. در مباحث عرفان نظری، وحدت وجود که یکی از اصلیترین مباحث عرفان است، در کلمات حافظ فراوان دیده میشود. البته باز هم نمیتوانم خودداری کنم از اظهار تأسّف، از این‌که بعضی از نویسندگان و ادبای محقّقی که با وجود مقام والای تحقیق در ادبیات، از عرفان - عرفان نظری - اطلاعی ندارند و در آن کاری نکردند! وحدت وجود را که به حافظ نسبت داده شده، به معنای همه‌خدائی که ناشی از عدم درک درست مسأله است، تعبیر کردند و آن را جزو شَطَحیاتی دانستند که بر زبان حافظ - مثل بعضی از عرفای دیگر - صادر میشده و نه یک بینش و طرز فکر و جهان‌بینی!

مسأله‌ی وحدت تجلّی که از مباحث معروف عرفان و میان عرفاست. در مقابل نظریه‌ی فلاسفه‌ی اسلامی که قائل به کثرت فاعلیت حق هستند، عرفا قائلند به وحدت فاعلیت و وحدت تجلّی.

عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد

صوفی از خنده‌ی مِی در طمع خام افتاد

یا آن غزلی که «در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد» که قبلاً خواندم.

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

یکی دیگر از مباحث عرفانی موجود در بساط عرفا، مسأله‌ی حیرت است. همان چیزی که متأسّفانه به شک تعبیر شده در کلام کسانی که معنای حیرت عارف را درک نکردند، و آن را تفسیر کردند یا تعبیر کردند به شک. شکّ یعنی تردید در ریشه‌ی قضایا، در اصلِ قضیّه تردید دارد. این غیر از حیرت عارف است که هر چه عرفان او و معرفت او بیشتر میشود، حیرت او هم بیشتر میشود که: «زدنی فیک حیرة» از دعا‌هایی است که نقل شده و مأثور است. «و ما عرفناک حقّ معرفتک» که از رسول اکرم نقل شد. بیاعتنائی به دنیا، دید عارفانه است. اینی که ما بیائیم این تعبیرات مربوط به بیاعتنائی را مربوط به رندی او بدانیم این درست نیست. بالأخره آن رندی که آنها تصویر میکنند و از کلام خود او استفاده میکنند: «خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»؛ پولی میخواسته، وظیفه‌ای میخواسته تا این‌که بتواند همان باده‌ی خودش را تأمین کند! آن رند مورد تصویر آن آقایان، این چه طور میتواند به دنیا و مافی‌ها بیاعتنا باشد؟! اگر همان شاه شجاع و حتّی همان امیر مبارزالدین منفور پیش حافظ، اگر پولی به حافظ میداد، آن حافظی که آنها تصویر میکنند، مطمئناً آن پول را از او میگرفت و میرفت و صرف «می» میکرد و میخورد و میخوراند و مینوشید و مینوشانید. این‌که بیاعتنائی به دنیا تویش درنمی‌آید. بیاعتنائی به دنیا مال آن انسان مستغنی است. کی مستغنی است؟ آن کسی که دلش با خدا آشناست.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

...

در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است

الهی منعمم گردان به درویشی و خرسندی این مال یک آدم رندِ عرق خورِ پلاسِ درِ خانه‌ی عرق‌فروش نیست! آن چهره‌ی زشتی که بعضی ترسیم میکنند از حافظ، این مال یک عارف پاکباخته است استغنا، بیاعتنائی به دنیا.

از جمله‌ی خصوصیّات عارفانه‌ی حافظ در دیوانش، سوء ظنّ او به استدلال است؛ که این مال عرفاست که:

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بیتمکین بود

میگوید استدلال تمکین نمیکند و نمیتواند تو را به همه جا برساند. حافظ هم همین مضمون را در غزل‌های متعددی گفته است: «که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را» یعنی از راه حکمت نمیشود فهمید.

بحث سالوس‌ستیزی حافظ هم از همین قبیل بحث عرفانی است. یکی از بیت‌الغزل‌های دیوان حافظ، سالوس‌ستیزی است. دشمن نفاق و دورنگی است و تزویر در هر که که باشد؛ چه در شیخ، چه در صوفی، چه در امیر. برای او فرق نمیکند؛ با تزویر مخالف است. این هم ناشی از همان دید عرفانی است.

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

این حرف یک عارف است. نَفَس، نَفَسِ یک عارف است. راست هم میگوید مسلمانی، اصلاً اسلام، یعنی تسلیم در مقابل پروردگار و محو شدن در اوامر او ولو فروتر از پایه‌ی عرفان و معرفت. این با تزویر و ریا که شرک است، نمی‌سازد.

آزادگیای که در حافظ مشاهده میشود، ناشی از همین بینش عرفانی است و البته اخلاقیات حافظ هم بخشی از جهان‌بینی حافظ است که بحث اخلاقیات در دیوان حافظ هم از جمله‌ی چیز‌هایی بود که من مایل بودم توصیه کنم به این‌که اگر رویش کار نشده، کار بشود؛ که توصیه‌های اخلاقی حافظ از دیوان او استخراج بشود و اینها بیان بشود و شرح بشود. این بحث را هم من پایان میدهم؛ و میماند مسأله‌ی شخصیّت حافظ، به صورت جمع‌بندی شده.

البته شاید از بخشی از آنچه که گفته شد، این مطلب هم ادا شده باشد. لکن مختصری عرض میکنم برای این‌که یک ترسیمی از شخصیت حافظ ارائه شود.

حافظ به هیچ وجه آن رندِ میکده‌نشینِ اسیر می‌و مطرب و مَهْ‌جبین که تصویر کردند، بعضی نیست و باز تکرار میکنم که منظور من از حافظ، آن شخصیتی است که از حافظ در تاریخ ماندگار است یعنی آن بخش اصلی و عمده‌ی عمر حافظ که بخش پایانی عمر اوست. نمیگویم در طول عمرش چنین نبوده، شاید هم بوده - البته قرائنی هم بر این معنا دلالت میکند -، اما حافظ در اقلاً ثلث آخر زندگیش، یک انسان وارسته و والاست. اوّلاً یک عالم زمانه است، یعنی درس خوانده و تحصیل کرده و مدرسه رفته است. فقه و حدیث و کلام و تفسیر و ادب فارسی و ادب عربی را آموخته. حتّی آن چنان که حدس زده میشود از اصطلاحاتی که در نجوم و غیرو به کار رفته، در این علوم هم دستی داشته و تحصیلی کرده، یک عالم است. این عالم، بساط علم‌فروشی و زهدفروشی و دین‌فروشی را هرگز نگسترده، که آن روز چنین ساط‌هایی رواج داشته. این عالم، در بخش عمده‌ای از عمرش، راه سلوک و عرفان را هم پیموده. در این‌که وابسته‌ی به فرقه‌ای از متصوّفه هم نیست، شاید شکّی نباشد. یعنی هیچ یک از فرق متصوّفه، نمیتوانند ادعا کنند که حافظ جزو سلسله‌ی آنهاست؛ زیرا که برای او هیچ مرشدی، شیخی، قطبی بیان نشده و بعید هم به نظر میرسد که او قطبی و شیخی داشته باشد و در این دیوانی که از افراد زیادی در او سخن رفته، از آن مرشد و معلّم سخنی نرفته باشد. البته در اشعار او، اشاره‌ای هست به این‌که بدون پیر نمیشود رفت در راه عشق که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد:

به راه عشق منه بیدلیلِ راه قدم

که به من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

بنابراین یک انسان وارسته‌ای است که شعر او و سخن شاعرانه‌ی او در زمان خودش، هم در شیراز و هم در سراسر ایران و خارج از ایران گسترش یافته بوده و شهرت یافته بوده که خود او در اشعارش، به این اشاره میکند: از بنگاله و هند و چین تا روم و مصر، آنچه که در شعر خودش هست. باید هم همین جور باشدحقّاً و انصافاً.

زمان او از لحاظ زمان سیاسی، یکی از بدترین زمان‌های ایران است و من واقعاً در تاریخ یادم نمی‌آید- تتبّع هم نکردم البته، اما در همان مقداری که در حافظه دارم - به یاد ندارم زمانی را و منطقه‌ای را که به قدر شیراز در زمان حافظ دستخوش تحولات گوناگون سیاسی، همراه با خرابی‌ها و ویرانی‌ها شده باشد. اگر مبدأ این دوران پادشاهی‌های زمان حافظ را، زمان شاه شیخ‌ابواسحاق‌اینجو بدانیم - که زمان شروع سلطنت او فکر میکنم، هفتصدوچهل‌وخورده‌ای است که دوران جوانی حافظ است، چون حافظ سال ولادتش معلوم نیست؛ هفتصدوبیست، هفتصدوهیجده، هفتصدوبیست‌ودو، روشن نیست که کی است، لکن حدوداً میشود فهمید که در همان حول و حوش هفتصدوبیست است - حافظ جوان بیست‌وچند ساله‌ای بوده که این پادشاه به مسند حکومت میرسد و بعد از او حالا در زمان خود همین پادشاه جوان و خوش‌ذوق و مورد علاقه‌ی حافظ احتمالاً و عیّاش و زیبا و شاعر و ادیب، همین پادشاه با این خصوصیات هم جنگ‌های فراوانی را میکرده با امیرمبارزالدین در کرمان و با دیگران، یعنی خود این آدم هم نمینشسته که حالا در شیراز به کار حکومت خودش بپردازد. جنگ‌های متعدّدی داشتند تا بالاًخره منجر میشود به غلبه‌ی آل مظفّر - مبارزالدین محمّد مظفّر - بر این شیخ‌ابواسحاق و فرار او و بالأخره قتل او و سلطنت آل مظفّر که تا سال هفتصدونودوپنج - که آل مظفّر تمام از صغیر و کبیر، به دست تیمور قتل عام شدند - این خانواده آن‌جا حکومت داشتند. حدود شاید چهل سال یا بله شاید حدود چهل سال تقریباً چهل‌وچند سال خانواده‌ی آل مظفّر - که من دقیقاً الان یادم نیست؛ اما در تواریخ ثبت است - اینها حکومت داشتند که وفات حافظ هم به احتمال زیاد هفتصدونودودو است. شاید هم هفتصدونودویک و شاید هم هفتصدونودوسه، بیشتر هفتصدونودودو ذکر شده، که حالا محقّقین و بزرگان هستند لابد؛ در این زمینه هم مطالبی بعداً خواهند گفت.

در طول این چهل سال، چندین پادشاه از این خانواده بر سر کار آمدند. یک خانواده‌ی عجیبی که وقتی آدم میشنود که آمدند به تیمور گفتند که شرّ این خانواده را کم کن؛ چون اینها آرام که ندارند - برادر با برادر، پدر با پسر، پسر با پدر، پسرعمو با پسرعمو، برادرزاده با عمو، این قدر از همدیگر اینها کشتند و چشم میل کشیدند و زندان کردند که حدّ و حصر ندارد - اینها اگر بمانند، باز هم همین فساد‌ها را خواهند کرد! آدم احساس میکند که حق با آنها بود که یک چنین گزارشی را به تیمور دادند. امیر مبارزالدین را پسرش شاه‌شجاع کور کرد، بعد کشت. شاه شجاع سال‌ها زندگی کرد، به وسیله‌ی برادرش از شیراز اخراج شد، مجدّداً بعد از یکی دو سال به حکومت شیراز برگشت. او باز برادر را اخراج کرد. بعضی از برادرهایش را کشت، بعضی از پسر‌های خودش را کور کرد تا بالأخره از دنیا رفت. پسر او شاه زین‌العابدین نامی - سلطان زین‌العابدین - به حکومت رسید. او هم باز به وسیله‌ی پسرعمویش شاه منصور - که این شاه منصور آخرینشان بود که در همین بیابان‌های شیراز، در میان لشکریان تیمور کشته شد خودش و یارانش شما ببینید در طول چهل سال، چقدر جنگ، چقدر خونریزی، چقدر همدیگرکشی و خویشاوندکشی و بیگانه‌کشی! یک چنین وضعیتی در شیراز وجود داشته و دائماً مردم شیراز زیر فشار ارعاب این دیکتاتور‌های زبان‌نفهم مغرور قرار داشتند که هر کدام هم یک سلیقه‌ی مخصوصی داشتند! یکی اهل زهد بوده، یکی اهل عیّاشی بوده، یک روز اهل عیّاشی بوده، یک روز اهل زهد بوده! یک چنین وضعیت آشفته‌ای بر شیراز حکومت میکرده و حافظ حدود شاید چهل سال، چهل‌وپنج سال از عمر خودش را، در دوران این خانواده گذرانده. طبیعی است اگر چنانچه با صیت شهرت حافظ بر شعر و شاعری، این انتظار از او وجود داشته باشد که زبان به مدح بعضی از افراد این خاندان بگشاید و گشوده. نمیشود ما دیگر بیائیم توجیه کنیم، بگوئیم نخیر: «که دور شاه شجاع است می‌دلیر بنوش»

این، مراد شاه‌شجاع نیست. «بیا که رایت منصور پادشاه رسید»

خب منصور پادشاه را دارد میگوید دیگر؛ شکّی نیست این، یا «حاجی قوام ما»، خب حاجی قوام وزیر مثلاً شاه شیخ‌ابواسحاق است دیگر کس دیگری که نیست. این یقیناً این مدحها، مربوط به این افراد است. امّا آنچه که من میخواهم بگویم این است که این مدحها، از رتبت حافظ و قدر حافظ، چیزی نمیکاهد. این کمترین کاری است که یک شاعری در حدّ حافظ میتوانسته آن روز بکند. شما نگاه کنید ببینید معاصرین حافظ چه میکردند! «سلمان ساوجی» یک شاعر معاصر حافظ است. چقدر مدح برای ایلکانیان - چه شیخ حسن و چه پسرش اویس‌بن‌حسن و چه آن احمدبن‌اویس و چقدر شعر گفته درباره‌ی این خانواده - شاید سلمان ساوجی یا خواجوی کرمانی یا دیگر شعرائی که معاصر حافظ بودند یا قبل و بعد او بودند، آنچه که حافظ گفته، کمترین است.

البته این‌جا من باز یک نکته‌ی دیگری را عرض بکنم: یکی از آن جفا‌های بزرگی که به وسیله‌ی بعضی از نویسندگان ما به حافظ شده، این است که میگویند: حافظ به زبان غزل، قصیده میگفت و مدح میسرود. به نظر من از این بزرگتر اهانتی به حافظ نیست! اینی که تو یک غزلی - در پایان غزل یا یک گوشه‌ای از غزل - اسم یک پادشاهی را آورده باشد، این غیر از این است که غزل را در مدح آن پادشاه سروده باشد. این کار در بین شعرا رائج است. شاعر، یک غزلی را برای دل خودش، نه برای کس دیگر، میگوید؛ بعد آن را موَشَّح میکند؛ مزیّن میکند به نام یک دوستی، یک رفیقی، یک عزیزی، در پایان آن غزل اسم آن عزیز را هم میآورد. این معنایش این نیست که از اوّل تا آخر غزل هر چه گفته، خطاب به آن عزیز است یا به آن دوست است به آن رفیق است. این کار را حافظ هم کرده. در بعضی از غزلیات، غزل را برای خودش برای دل خودش و ذهن خودش و آن آرمان خودش گفته در پایان، یک بیتی، مصرعی هم به نام یکی از آن کسانی که آن‌جا هستند بودند در آن زمان‌ها - یکی از آن امرا مثلاً - اضافه کرده؛ جز چند غزل خیلی معدود که یکی همان غزل «احمدالله» است که در باره‌ی سلطان احمد ایلکانی است. یکی همین «منصور پادشاه» است که در باره‌ی منصور مظفّری است و یکی دو تا هم راجع به شاه شجاع است.

آن «فیروزه‌ی بواسحاقی» را هم بعد از زمان شاه شیخ ابواسحاق گفته و همان هم بنده احتمال میدهم مرادش از فیروزه‌ی بواسحاقی، همان فیروزه‌ی معروف بواسحاقی است که نوشته‌اند یک نوع فیروزه‌ی خوب هست که جزو بهترین فیروزه‌هاست و به فیروزه‌ی بواسحاقی معروف است. این با این اسم بازی کرده و یک معنای عرفانی هم حتی میتواند مورد نظر حافظ باشد، هیچ نمیشود قطعاً گفت که این در مدح اوست؛ اما آن جا‌هایی که در مدح گفته، حداقل را در نظر گرفته و کمترین را گفته.

من در باره‌ی شخصیت حافظ، این شخصیت والا و ارجمند، خیلی حرف و سخن در ذهن دارم؛ لکن مصلحت نمی‌دانم که بیش از این، این جلسه را و شما برادران و خواهران عزیز را و مهمانان گرامی را معطّل کنم. امیدوارم که به بحث‌های مفید و ممَتِّعی در این باره برسید. من همین قدر بگویم که حافظ همچنانی که تا امروز شاعر همه‌ی قشر‌ها در کشور ما بوده، بعد از این هم شاعرِ همه خواهد ماند و امید است که هر چه بیشتر ما توفیق پیدا کنیم که معارف این شاعر بزرگ را از اشعارش بفهمیم و شخصیت او را بیشتر درک کنیم و آن را پایه‌ی خوبی قرار بدهیم برای پیشرفت معرفت جامعه‌ی خودمان و فرهنگ کشورمان.

والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته



انتهای پیام/

ارسال نظر
captcha