صفحه نخست

آناتک

آنامدیا

دانشگاه

فرهنگ‌

علم

سیاست و جهان

اقتصاد

ورزش

عکس

فیلم

استانها

بازار

اردبیل

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویراحمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

همدان

هرمزگان

یزد

پخش زنده

۰۱:۰۴ | ۳۰ / ۰۶ /۱۴۰۵
| |
در گفت‌وگو با معلم مدرسه میناب مطرح شد

«نیفتی پسرم»؛ آخرین جمله‌ای که برای ماکان گفتم و هنوز از ذهنم پاک نشده است

ماکان نصیری تنها یک یا دو ماه پیش از حادثه، در یک برخورد ساده در خیابان با معلمش گلنوش ناصری دوست شد؛ معلم مدرسه شجره طیبه میناب حالا در آستانه اول مهر، از دانش‌آموزی می‌گوید که دیگر پشت در کلاسش ظاهر نمی‌شود و از روزهایی که باید دوباره به مدرسه‌ای برگردد که صدای کودکانش در میان خرابه‌ها جا مانده است.
کد خبر : 1084108

به گزارش خبرنگار گروه جامعه آنا؛ اول مهر امسال برای معلمان مدرسه شجره طیبه میناب، آغاز یک سال تحصیلی معمولی نیست؛ نیمکت‌هایی که زمانی با شور و هیجان دانش‌آموزان پر می‌شد، امسال جای خالی کودکانی را به یاد می‌آورد که دیگر قرار نیست در کلاس حاضر شوند.

در این میان، معلمانی که خود شاهد روز‌های جنگ و از دست دادن همکاران و دانش‌آموزانشان بوده‌اند، باید بار دیگر وارد کلاس شوند و در عین حال تلاش کنند غمی را که در دل دارند، به دانش‌آموزان منتقل نکنند.

گلنوش ناصری، معلم مدرسه شجره طیبه میناب، متولد ۱۳۷۵ و دارای مدرک کارشناسی ارشد اگرو‌اکولوژی در گفت‌وگو با آنا از سال‌های تحصیل خود گفت که ارتباط نزدیکی با کودکان و فضای مدرسه داشته و در فعالیت‌های فرهنگی و هنری، اجرا و مجری‌گری و همچنین تدریس خصوصی برای گروه‌های سنی مختلف فعالیت کرده است.

ناصری می‌گوید: وابستگی عمیقی به کودکان دارد و انرژی خود را از حضور آنها می‌گیرد؛ به همین دلیل در تمام دوران تحصیل تلاش کرده است جایی در مدرسه داشته باشد و در فعالیت‌های فرهنگی و هنری و آموزشی حضور پیدا کند.

وی درباره سابقه فعالیت خود توضیح می‌دهد: قبل و بعد از دانشگاه به صورت خصوصی در مکان‌های مختلف تدریس داشتم و با کودکان سه ساله تا نوجوانان ۱۵ و ۱۶ ساله کار کردم. کلاس‌های استپ‌کیت، ریاضی، شیمی، فارسی و تا حدی زبان خارجی را تدریس می‌کردم.

این معلم ادامه می‌دهد: سال ۱۴۰۳ به عنوان معلم جایگزین، حدود یک تا دو هفته این سعادت را داشتم که در کنار همکارانم در مدرسه حضور داشته باشم. مدیر مدرسه از کارم رضایت داشت و من را برای سال بعد در نظر گرفت. به این ترتیب در سال تحصیلی ۱۴۰۴-۱۴۰۵ توانستم یک سال کامل را در کنار همکاران، دوستان و دانش‌آموزانم باشم و روز‌های خوبی را در کنار یکدیگر رقم بزنیم.

دانش‌آموزانم لبخند‌هایی داشتند که انرژی زندگی می‌داد

ناصری در توصیف دانش‌آموزانش می‌گوید: من می‌توانم بگویم دانش‌آموزان من، دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه یا حتی کل بچه‌های دنیا، لبخند‌های زیبایی دارند و انرژی‌ای که آدم می‌تواند از لبخندهایشان بگیرد، انرژی توصیف‌ناپذیری است.

وی ادامه می‌دهد: حس کنجکاوی بچه‌ها و اینکه با افکار کودکانه خود دنبال اهدافی هستند و معلم را شریک و همراه خودشان می‌دانند، باعث می‌شود آدم در کنار آنها احساس سرزندگی کند. به نظرم این یکی از قشنگ‌ترین ویژگی‌های دانش‌آموزان است.

این معلم درباره دانش‌آموزان کلاس خود می‌گوید: بچه‌هایی که امسال داشتم سرشار از انرژی، پویا و خلاق بودند. من با وجود این بچه‌ها لحظه‌ای احساس نمی‌کردم غم و اندوهی در دلم جا دارد. برای ساختن روزهایم با بچه‌ها زمان زیادی را در کنار آنها می‌گذراندیم و حتی بعد از مدرسه نیز با بچه‌ها دوست بودیم.

ناصری می‌افزاید: بچه‌ها درباره درد دل‌هایشان، کار‌هایی که می‌خواستند انجام دهند و چیز‌هایی که دوست داشتند، با من در تماس بودند و با راهنمایی یکدیگر کار‌هایی را که دوست داشتند انجام می‌دادیم.

لحظه‌ای که فهمیدم بچه‌ها باید مدرسه را ترک کنند

ناصری درباره آخرین تصویری که از دانش‌آموزانش در مدرسه دارد، می‌گوید: خدا را شکر، دانش‌آموزان کلاس من از نظر جسمی آسیب ندیدند. از حدود ۲۰ دانش‌آموز کلاس من، یکی دو نفر والدینشان آمدند و آنها را بردند و حدود ۱۸ تا ۱۹ نفر همچنان در کلاس بودند. زمانی که حادثه اتفاق افتاد، در کنار هم بودیم.

وی ادامه می‌دهد: تنها کلاسی بودیم که بچه‌ها از لحاظ جسمی آسیب ندیدند، هرچند از نظر روحی به‌هم ریخته بودند. خاطرات زیادی از بچه‌ها در ذهنم هست، اما زمانی که اطلاع دادند جنگ شده و بچه‌ها قرار است به خانه بروند، واقعاً دلهره عجیبی در قلبم ایجاد شد.

این معلم می‌گوید: از یک طرف دوست نداشتم بچه‌ها آسیب ببینند و از طرف دیگر، بودن آنها در کنار من برایم شیرین و لذت‌بخش بود. لحظه‌ای نمی‌توانستم نبودن آنها را در کنار خودم تصور کنم. از طرف دیگر نمی‌خواستم بچه‌ها بترسند و نگران اتفاق‌هایی شوند که قرار بود رخ دهد.

ناصری توضیح می‌دهد: به بچه‌ها گفتم ما جلساتی داریم و قرار است مدرسه تعطیل شود. شما چند روزی در خانه استراحت می‌کنید، اما حواستان باشد که همدیگر را فراموش نکنیم و با هم در ارتباط باشیم.

وی ادامه می‌دهد: بچه‌ها خیلی خوشحال شدند. به آنها گفتم تا زمانی که با والدین تماس می‌گیرم تا بیایند دنبال شما، می‌توانید کار‌هایی را که دوست دارید انجام دهید. بعضی‌ها تیله‌بازی می‌کردند، بعضی‌ها با مداد برای خودشان خانه درست می‌کردند، یکی نقاشی می‌کشید، یکی کاردستی درست می‌کرد و هرکدام مشغول کاری بودند که دوست داشتند.

ناصری می‌گوید: بچه‌ها نمی‌دانستند قرار است جنگ شود و من هم دوست نداشتم بترسند. بیشتر بچه‌های کلاس من احساساتی بودند، اما در عین حال بچه‌های زرنگ، پرشور و پرهیجانی بودند و نمی‌خواستم ترس به دلشان راه پیدا کند.

میز را جلوی بچه‌ها کشیدم تا از آنها محافظت کنم

این معلم درباره لحظه وقوع حادثه در مدرسه می‌گوید: با وجود اینکه درباره چنین شرایطی صحبت کرده بودیم، لرزش ساختمان آن‌قدر زیاد بود که فکر کردم زلزله است، چون چند مدت قبل در شهرمان زلزله آمده بود.

ناصری ادامه می‌دهد: بچه‌ها را به سمت کنج دیوار بردم و میز را به سمت آنها کشیدم. تکه‌هایی از پنجره یا قسمت‌هایی از در و دیوار می‌ریخت، اما خدا را شکر میز و دیوار تا حدی از بچه‌ها محافظت کرد.

وی با بغض از آن روز یاد می‌کند: خدا نخواست من داغ بچه‌هایم را تجربه کنم. من داغ‌هایی را قبلاً در زندگی‌ام تجربه کرده بودم و دیگر نمی‌توانستم داغ بچه‌ها را تحمل کنم.

ناصری می‌افزاید: بیشتر همکارانم شهید شدند و دانش‌آموزانی که با بیشترشان خاطره داشتم نیز از دست رفتند. من از آن دسته معلم‌هایی بودم که پا به پای بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردم، آب‌بازی می‌کردیم و زنگ‌های تفریح کنار هم بودیم. نبودن آن بچه‌ها واقعاً من را اذیت می‌کند.

هرچه به مهر نزدیک‌تر می‌شویم، جای خالی بچه‌ها بیشتر درد می‌کند

ناصری درباره نزدیک شدن به اول مهر می‌گوید: هرچه به مهر نزدیک‌تر می‌شویم، آن داغ و فراغ را بیشتر حس می‌کنم. احساس می‌کنم این اتفاق، معلم‌های بازمانده را از پا درمی‌آورد، اما معلم‌ها همچنان پای کار هستند و امید و انگیزه‌ای را که برای بچه‌های امسال دارند، سلاح کار خود قرار داده‌اند.

وی در پاسخ به این سؤال که وقتی فهرست دانش‌آموزان را می‌بیند و نام برخی از آنها دیگر در میان بچه‌ها نیست، چه حسی دارد، می‌گوید: دانش‌آموزان کلاس من شهید نشدند، اما دانش‌آموزان سال قبل که قرار است وارد کلاس سوم شوند، باید با نبودن دوستان و معلم خود کنار بیایند.

این معلم ادامه می‌دهد: در آغاز سال تحصیلی با تمام بچه‌ها تماس گرفتم؛ هم بچه‌هایی که قرار بود کلاس سوم بیایند و هم بچه‌های سال قبل. قبل از اینکه بخواهم معلمشان باشم، باید با آنها دوست باشم. باید با من احساس راحتی داشته باشند تا بتوانیم سال‌های قشنگی را کنار هم سپری کنیم.

ناصری می‌گوید: وقتی می‌بینم دوستانشان در کنارشان نیستند و خودم هم خانواده، همکاران و خواهرانم را در کنارم ندارم، واقعاً احساس نبودن انگار تکه‌ای از بدن من را از هم می‌پاشد. خیلی برایم سخت است و اصلاً نمی‌توانم این حس و حالم را توصیف کنم.

کلاس امسال ساکت‌تر است؛ جای خالی بچه‌ها در سکوت کلاس پیداست

وی درباره تفاوت کلاس امسال با سال گذشته می‌گوید: حس می‌کنم کلاس درس امسال خیلی ساکت‌تر است؛ نه اینکه بچه‌ها انرژی نداشته باشند، بلکه خلأ نبودن بچه‌ها و دوستانشان واقعاً آنها را تحت تأثیر قرار داده است.

ناصری ادامه می‌دهد: با بچه‌ها صحبت کردم. بعضی‌ها توانسته بودند با واقعیت کنار بیایند؛ نه اینکه آن را پذیرفته باشند، بلکه توانسته بودند تا حدی با آن کنار بیایند. بعضی‌ها از آمدن به مدرسه ترس داشتند و وقتی با آنها صحبت می‌کردم، آن دلهره را به‌خوبی احساس می‌کردم.

وی می‌افزاید: رفته‌رفته که با هم صحبت می‌کردیم، احساس امنیت دوباره به آنها برمی‌گشت. صدایشان تغییر می‌کرد و پرانرژی‌تر صحبت می‌کردند و این برای خودم خیلی خوب و تأثیرگذار بود.

ناصری درباره حال خودش نیز می‌گوید: امسال خودم نمی‌دانم با جای خالی دوستانم چگونه کنار بیایم. برای خودم خیلی سخت است. روزبه‌روز که به آغاز سال تحصیلی نزدیک‌تر می‌شویم، احساس می‌کنم واقعاً نمی‌توانم با این موضوع کنار بیایم. هرچند خیلی روی خودم کار کرده‌ام که برای بچه‌ها کم نگذارم و قوی‌تر ادامه بدهم، اما جای خالی‌شان همیشه در قلبم درد می‌کند.

بچه‌ها پرشور بودند، اما خلاقیت راه مدیریت انرژی آنها بود

ناصری درباره ویژگی دانش‌آموزانش می‌گوید: بچه‌های کلاس من خیلی خلاق بودند. کلاس ما نسبت به کلاس‌های دیگر متفاوت بود و فعالیت‌های عملی بیشتری داشتیم که با درس مرتبط بود. بچه‌ها علاوه بر اینکه مطالب تئوری را یاد می‌گرفتند، تلاش می‌کردند آنچه را یاد گرفته‌اند به صورت عملی انجام دهند.

وی ادامه می‌دهد: از طرف دیگر، خیلی پرشور و پرانرژی بودند. نمی‌توانم بگویم شیطون بودند؛ پرشور و پرانرژی بودند و باید این انرژی را مدیریت می‌کردیم. تنها راهش این بود که احساس خلاقیت و تفکر خلاق آنها جریان پیدا کند و بتوانند راه خودشان را از همین الان تشخیص دهند و بدانند در آینده قرار است چه کاری انجام دهند.

ماکان نصیری؛ دانش‌آموزی که در یک اتفاق ساده، دوست من شد

این معلم وقتی از خاطره‌ای می‌گوید که هیچ‌گاه از ذهنش پاک نمی‌شود، نام ماکان نصیری را به میان می‌آورد و می‌گوید: من فوق‌العاده عاشق بچه‌ها هستم و واقعاً بچه‌ها را دوست دارم، اما در حال حاضر تنها کسی که بیشتر از همه فکر و ذهنم را مشغول خودش کرده، ماکان نصیری است.

ناصری روایت می‌کند: حدود یک یا دو ماه قبل از اینکه ماکان شهید شود، در مرکز شهر بودم و ماکان همراه خانواده‌اش در شهر بود. ماکان عقب‌عقب راه می‌رفت و پشت سرش یک چاله بود. یک لحظه صورتش را برگرداند و من دیدمش، اما همچنان عقب‌عقب راه می‌رفت. به او گفتم همین‌طور که راه می‌روی، نیفتی پسرم.

وی ادامه می‌دهد: وقتی دوباره او را در مدرسه دیدم، همان اتفاق تبدیل به روزنه دوستی ما شد. با اینکه ماکان دانش‌آموز کلاس اول بود، همان اتفاق باعث شد با هم دوست شویم.

این معلم می‌گوید: دانش‌آموزان من به دلیل فعالیت‌های عملی، به بچه‌های دیگر می‌گفتند ما خوش به حالمان است، خیلی بازی می‌کنیم و درس نمی‌خوانیم. البته کار‌های تئوری و آزمون هم داشتند، اما فعالیت‌های عملی بیشتر به دلشان می‌نشست.

ناصری ادامه می‌دهد: بچه‌های کوچک‌تر از همان زمان پیش من می‌آمدند و می‌گفتند خانم، دوست داریم وقتی کلاس سوم آمدیم، شما معلم ما باشید. ماکان هم یکی از همین بچه‌ها بود که ارتباط صمیمی‌تری با هم داشتیم. در مدرسه خیلی با هم بازی می‌کردیم.

وی با اشاره به روز‌های پس از حادثه می‌گوید: از اینکه هیچ چیزی از ماکان پیدا نشد، خیلی برایم سخت بود. خیلی سخت بود. وقتی می‌دیدم جایی که با هم بازی می‌کردیم، دقیقاً همانجا موشک خورده است، شرایط برایم دشوارتر می‌شد.

ناصری ادامه می‌دهد: گاهی وقتی در خانه بودم، حس می‌کردم ماکان دارد من را صدا می‌زند. همیشه به خودم می‌گفتم خدایا یک کاری کن که بفهمم کجاست. روی دیدن مادر و پدرش را نداشتم. خیلی وقت‌ها به مدرسه می‌رفتم و دنبالش می‌گشتم و می‌گفتم خدایا کاری کن حسش کنم، بفهمم کجاست. ماکان، خودت کمک کن.

وی می‌گوید: دوستی ما تازه شکل گرفته بود. تقریباً یک ماه بود که با هم بودیم، دوست بودیم و بازی می‌کردیم. او مرتب به کلاس من می‌آمد. واقعاً برای من خیلی سخت بود. اصلاً نمی‌توانم صورتش را از جلوی چشمم دور کنم و اینکه هیچ چیزی از او باقی نمانده، خیلی برایم ناراحت‌کننده است.

وقتی اسم دوستانشان می‌آید، بچه‌ها سکوت می‌کنند

ناصری درباره واکنش همکلاسی‌ها به نبودن دوستانشان می‌گوید: دانش‌آموزانی داشتم که در دو پایه بودند؛ بعضی از آنها در کلاس من و برخی در کلاس خانم زمانی، معلم هم‌پایه من، بودند. آنها با هم به خانه می‌رفتند و سرویس بچه‌ها را به خانه می‌رساند.

وی ادامه می‌دهد: وقتی درباره اینکه دوستانشان دیگر در کنارشان نیستند صحبت می‌شد، بچه‌ها واقعاً در خودشان می‌رفتند و سکوت می‌کردند. نه اینکه نمی‌خواستند حرف بزنند؛ انگار قدرت تکلم از آنها گرفته می‌شد و در آن لحظه دیگر نمی‌شد ادامه داد. هیچ‌کس نمی‌توانست حرفی بزند.

ناصری می‌گوید: واقعاً نمی‌دانم چه بگویم. نمی‌شود با گفتن چند جمله، آن حسی را که بچه‌ها دارند بیان کرد. اصلاً قابل بیان و توصیف نیست؛ حال بچه‌ها از نبودن دوستانشان و اینکه قرار است امسال را چگونه بگذرانند.

وی با اشاره به نگرانی‌های ناشی از شرایط جنگی می‌افزاید: بچه‌ها دلهره دارند، خانواده‌هایشان دلهره دارند و حتی ما معلم‌ها هم می‌ترسیم که خدای نکرده بچه‌ها آسیب ببینند. این واقعاً دغدغه بزرگی برای همه ماست.

اگر امروز در کلاس بود، باز هم می‌گفت معلم ما دوست ماست

ناصری درباره اینکه اگر ماکان امروز در کلاس حضور داشت، نخستین حرفی که به او می‌زد چه بود، می‌گوید: من همیشه بچه‌هایی را تصور می‌کنم که به من می‌گفتند خانم، قرار است سال دیگر هم پیش شما بیاییم. ما همیشه شما را انتخاب می‌کنیم، چون درس نمی‌دهید و با ما بازی می‌کنید.

وی ادامه می‌دهد: بچه‌ها می‌گفتند ما با شما درس خواندن را بیشتر دوست داریم. همیشه زنگ‌های تفریح کنار ما هستید. ما فکر نمی‌کنیم شما خانم معلم هستید؛ فکر می‌کنیم شما دوست ما هستید.

این معلم یکی از خاطرات صمیمانه خود با دانش‌آموزان را این‌گونه روایت می‌کند: بچه‌های کلاس آن‌قدر با هم راحت بودیم که با وجود اینکه من ازدواج نکرده‌ام و بچه ندارم، می‌گفتند خانم، می‌شود مامان ما باشید؟ ما شما را مامان صدا کنیم و ما هم بچه‌های شما باشیم؟

ناصری می‌گوید: این خاطره برای من خیلی قشنگ بود. این موضوع به سال‌های اول دبیرستانم برمی‌گردد؛ زمانی که برادرم به دنیا آمد و مادرم برای تشکر از من به مدرسه آمده بود. مادرم آنجا جلوی همه در صف گفت به جای اینکه من برای گلنوش مادری کنم، گلنوش برای من مادری کرده است.

وی ادامه می‌دهد: آنجا بچه‌ها من را به عنوان مادر شناختند. چندین سال است که مادرم را در کنارم ندارم. مادرم آموزگار بود و من بهترین تجربه‌ها را در کنار مادرم سپری کردم. همیشه به من می‌گویند تو این آموزش‌ها را از چه کسی یاد گرفتی. من واقعاً فکر می‌کنم از زمانی که مادرم من را باردار بود، چیز‌هایی که آموزش می‌داد در من نفوذ کرده است.

ناصری با اشاره به فقدان اعضای خانواده‌اش می‌گوید: خدا را شکر می‌کنم که بهترین مادر دنیا را داشتم. غم از دست دادن خواهر و مادرم و نبودن پدرم خیلی من را اذیت می‌کند و واقعاً نمی‌توانستم این درد را دوباره تجربه کنم.

وی می‌افزاید: آن لحظه‌ای که این اتفاق افتاد، گفتم خدایا خودت بچه‌های من را حفظ کن. من دیگر طاقت از دست دادن ندارم و نمی‌توانم تحمل کنم.

معلم بودن فقط آموزش درس نیست

این معلم درباره تغییر نگاهش به حرفه معلمی پس از این اتفاق می‌گوید: از آنجایی که خودم عزیزانم را از دست داده‌ام، همیشه سعی کردم با بچه‌ها ارتباط خاصی برقرار کنم؛ اینکه با هم دوست و همراه باشیم و در تک‌تک لحظه‌ها کنار هم باشیم.

ناصری ادامه می‌دهد: اگر آنها من را همراه خودشان و امین خودشان بدانند، من هم برای آنها یک تکیه‌گاه و امین خوب می‌شوم و تا جایی که بتوانم به آنها کمک می‌کنم. این ارتباط همیشه بین ما وجود داشته و همچنان ادامه دارد.

وی درباره روز‌های پس از حادثه می‌گوید: حتی در لحظه‌های سختی که داشتم بچه‌ها را از آن مهلکه بیرون می‌آوردم، همچنان با آنها در تماس بودم. نگذاشتم احساس تنهایی کنند. حتی دانش‌آموزانی که معلمشان را از دست داده بودند نیز سعی کردم در تماس باشم، به دیدنشان بروم و درسشان را ادامه بدهم.

ناصری می‌گوید: تقریباً یک هفته بعد از این اتفاق، دوباره تدریسم را شروع کردم. حتی معلم‌هایی که برای کلاس‌های دخترانه و پسرانه بودند و شهید شده بودند، سعی کردم در کنار پایه خودم، پایه دخترانه و پسرانه را هم حمایت کنم. این موضوع مورد حمایت قرار گرفت و همکاران دیگر نیز برای همکاری آمدند. این طرح را ادامه دادیم تا بچه‌ها احساس ناامیدی نکنند و بتوانند مسیرشان را ادامه دهند.

اول مهر امسال یکی از سخت‌ترین روز‌های زندگی من است

ناصری درباره تصویری که در آستانه اول مهر از دانش‌آموزان دارد، می‌گوید: واقعاً امسال یکی از سخت‌ترین سال‌هایی است که قرار است مدرسه شروع شود. انگار قرار است هر لحظه برای من سال‌ها بگذرد. حتی تصور اینکه چطور قرار است آن روز را به پایان برسانم، برایم سخت است.

وی با اشاره به خانواده‌هایی که فرزندان خود را از دست داده‌اند، ادامه می‌دهد: خانواده‌هایی هستند که یک یا چند فرزندشان در مدرسه بودند و آنها را از دست داده‌اند. بعضی از آنها همه فرزندانشان را از دست داده‌اند و بعضی دیگر از میان دو یا سه فرزندشان، یکی را از دست داده‌اند.

این معلم می‌گوید: بچه‌هایی که قرار است امسال به مدرسه بیایند، واقعاً شرایط سختی دارند. خود من هنوز قبول ندارم که دوستانم و دانش‌آموزانم را از دست داده‌ام.

ناصری ادامه می‌دهد: از آن روز به بعد هر روز به مدرسه می‌رفتم و هر روز آن خرابه‌ها را در ذهنم بازسازی می‌کردم. زمان‌هایی می‌رفتم که هیچ‌کس آنجا نبود. دلم می‌خواست یک بار دیگر صدای بچه‌ها را بشنوم.

وی می‌افزاید: صدای گنجشک‌هایی که می‌آمد، انگار صدای بچه‌ها بود که در حیاط مدرسه شنیده می‌شد. به کلاس درسی که خراب شده بود می‌رفتم و برای بچه‌هایی که قرار بود به صورت مجازی تدریس کنم، از همان کلاس درس می‌دادم؛ چون دلم نمی‌خواست باور کنم مدرسه‌ای وجود ندارد.

ناصری می‌گوید: این بازسازی ذهنی برایم خیلی سخت بود. مدام قرار بود درباره آن لحظه و نبودن دوستانم صحبت کنم و واقعاً من را از پا درآورد. از لحاظ روحی خیلی به‌هم ریختم، اما دلم نمی‌خواهد با این روحیه وارد مدرسه شوم.

وی تأکید می‌کند: تمام تلاشم را می‌کنم که بچه‌ها غمی را که در قلبم هست احساس نکنند و با انرژی وارد مدرسه شوم.

خانواده‌هایی که امسال دیگر برای خرید مدرسه فرزندشان شوقی ندارند

ناصری درباره مواجهه با خانواده‌های داغدار در آستانه آغاز سال تحصیلی می‌گوید: حتی وقتی می‌خواستم برای بچه‌ها خرید کنم، والدینی را می‌دیدم که لباس مشکی پوشیده بودند و در کنار من بودند. واقعاً حس عجیبی داشتم و نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم.

وی ادامه می‌دهد: خانواده‌هایی که تک‌فرزند داشتند و فرزندشان را از دست داده‌اند، الان واقعاً چه حالی دارند؟ سال گذشته با چه شوق و ذوقی برای بچه‌هایشان خرید می‌کردند و امسال دیگر کسی نیست که برایش ذوق کنند؛ کسی نیست که لباسش را بپوشد، کیف و دفترش را بیاورند و برق شادی را در چشمانش ببینند.

این معلم می‌گوید: واقعاً خدا به خانواده‌هایشان صبر بدهد. امیدوارم ما را ثابت‌قدم‌تر در این راه نگه دارد و بتوانیم هم جلوی بچه‌ها و هم جلوی خانواده‌هایشان روسفید باشیم.

مدرسه و آموزش و پرورش برای خانواده‌های شهدا کم نگذاشتند

ناصری درباره اقداماتی که مدرسه و آموزش و پرورش برای زنده نگه داشتن یاد و آرزو‌های این کودکان انجام داده‌اند، می‌گوید: تا الان واقعاً کادر مدرسه شجره طیبه و آموزش و پرورش هیچ کم و کاستی نگذاشته‌اند.

وی ادامه می‌دهد: هرچه در توان داشتند انجام دادند. معلمان بسیج می‌شدند و آموزش و پرورش نیز بسیج می‌شد. به خانه شهدا و خانه بچه‌هایی که آسیب دیده بودند یا واقعاً نیاز داشتند کسی در کنارشان باشد، می‌رفتیم.

ناصری می‌افزاید: لحظه‌ای دریغ نکردند؛ چه از نظر مشاوره، چه بودن در کنار بچه‌ها، چه صحبت کردن با آنها و چه از لحاظ درسی، همه در کنارشان بودند. حتی خانواده‌هایی که بچه‌هایشان را از دست داده‌اند، امروز همه ما برای آنها مانند یک خانواده هستیم.

وی با اشاره به برنامه‌های یادبود دانش‌آموزان شهید می‌گوید: مراسم‌هایی برای بچه‌ها برگزار می‌شود و بسته‌هایی نیز به نام و یاد بچه‌های شهید آماده شده است. از شهر‌های مختلف نیز بچه‌هایی نامه می‌نوشتند و به یاد و خاطره هر شهید، دست‌نوشته‌ها، نقاشی‌ها و حتی هدایایی برای ما می‌فرستادند.

ناصری تأکید می‌کند: واقعاً از همه آنها تشکر می‌کنم و معتقدم سنگ تمام گذاشتند.

فرزند شما، فرزند من هم بود

معلم مدرسه شجره طیبه میناب در پایان و در پیامی خطاب به خانواده‌های دانش‌آموزان شهید می‌گوید: فرزند شما، فرزند من هم بود. من واقعاً با آنها زندگی می‌کردم. جای تمام بچه‌ها واقعاً خالی است.

وی ادامه می‌دهد: تنها کاری که برای خودم آرامش‌بخش بود، این بود که در آن لحظه‌ها به مدرسه می‌رفتم و روی نیمکتی که تازه برای بچه‌ها گذاشته بودند، برایشان داستان می‌خواندم. حس می‌کردم این کار باعث می‌شود آنها آرام شوند.

ناصری در پایان می‌گوید: گرچه بچه‌های ما دیگر در کنارمان نیستند و جسمشان در میان ما نیست، اما روحشان همیشه در کنار ماست و ما آنها را حس می‌کنیم.

انتهای پیام/

ارسال نظر
captcha