من به عنوان خبرنگار حوزه آموزش عالی، هفت سال تمام، توفیق پوشش اخبار دکتر محمدمهدی طهرانچی را داشتم. هفت سالی که از راه رسیدن تا قلههای تحول در دانشگاه آزاد اسلامی را قدم به قدم، از نزدیک، با تمام وجود و در هیاهوی خبرهای خوب و بد، روایت کردم. او برای من و بسیاری از همکارانم در رسانه، تنها یک «رئیس دانشگاه» یا یک «سوژه خبری» نبود؛ پدیدهای بود که میشد خستگیناپذیریاش را در راهروهای فرودگاهها، در سالنهای همایشها، در تکتک بخشنامههایی که بوی دغدغهٔ مردم میداد و در آن نگاههای عمیق و بیآلایش، لمس کرد.
حالا که قرار است کلام برادرش، آقای امیر طهرانچی را منتشر کنم، نوشتن این مقدمه برایم از هر گزارش خبری که در این سالها نوشتهام، سختتر و سنگینتر است. قلم میلرزد و ذهنم میان صدها خاطره و مصداق عینی سرگردان میشود. چگونه میتوانم از دریچهٔ یک خبرنگار به تماشای مردی بنشینم که خود، هفت سال تمام، شاهد عینی زیستن او در محضر خدا بودهام؟ چگونه از تحول بنویسم، وقتی میدانم پشت هر کدام از این تحولات، چه شببیداریها، چه سختگیریها در بیتالمال و چه دغدغههای پنهانی نهفته بوده است؟ نوشتن از او که از دست رفته، مرورِ زخمهایی است که هنوز تازهاند.
این گفتوگو، تنها روایتی از یک برادر داغدار نیست؛ آینهای است که ابعاد پنهان و آشکارِ مردی را نشان میدهد که دشمن از عظمت روحش هراس داشت و در شبکههای معاند، از او به عنوان «شکار بزرگ» یاد میکرد. در آستانهٔ نخستین سالگرد پروازش، در حالی که هنوز صدای شیههٔ اسبها و آوارِ آن روز تلخ در گوشمان زنده است و یک سالِ تمام در بهتِ این طلوع غمانگیز عزادار بودهایم، خواندن این کلمات شاید مرهمی باشد بر زخم دلهایمان.
پیش از آنکه در کلام امیر طهرانچی غرق شویم، میخواهم به یاد آن هفت سال مجاهدت، به یاد آن خندههای خسته اما امیدبخش، و به یاد روزهایی که موشکها باریدند اما نتوانستند راهش را متوقف کنند، بر مزار این شهیدِ زنده، فاتحهای از جنس «ادامه دادنِ راهش» نثار کنم.
این شما و این روایتی از ریشههای درختی که ثمرهاش تمدنساز شد..