صفحه نخست

آناتک

آنامدیا

دانشگاه

فرهنگ‌

علم

سیاست و جهان

اقتصاد

ورزش

عکس

فیلم

استانها

بازار

اردبیل

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویراحمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

همدان

هرمزگان

یزد

پخش زنده

۱۱:۱۳ | ۲۲ / ۰۱ /۱۴۰۵
| |
پرسش بازیگر سینما از متجاوزان

کدام منطقِ جنگ، کوهِ کار را دشمن می‌داند؟

بازیگر و فیلمساز اهل ماهشهر از حس و حال خود در قبال بمباران زادگاهش می‌گوید.
کد خبر : 1047276

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، «سعید آلبوعبادی» متولد سال ۱۳۴۹ در ماهشهر بازیگر، نویسنده و کارگردان اهل خوزستان است. وی در فیلم‌هایی سینمایی همچون «۲۳ نفر»، «یدو»، «سرهنگ ثریا» و «اسفند» به‌عنوان بازیگر حضور داشته و سابقه کارگردانی و نگارش فیلمنامه نیز دارد.

 در این میان، بازی او در نقش «ملاصالح قاری» در فیلم «۲۳نفر» به کارگردانی مهدی جعفری که در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و اکران عمومی نیز شد مورد توجه مخاطبان قرار گرفت.

آلبوعبادی در حوزه تولید فیلم مستند نیز فعالیت دارد. مستند «اصیل» از ساخته‌های اوست که در شانزدهمین جشنواره سینما حقیقت به نمایش درآمد.

در پی بمباران اماکن صنعتی  و مسکونی منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر به دست دمشن متجاوز آمریکایی صهیونیستی، این بازیگر جنوبی دلنوشته‌ای را خطاب به شهر زادگاهش نوشت.

متن این نوشتار در ادامه می آید:

برای منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر که بیرحمانه بمباران شد.

بعد از هزاران صبح که تو را دیدم

و هزاران غروب که به امید دیدار دوباره‌ات از برت رفتم.

حالا چه صدایت کنم؟

کوهِ آهن؟ ستونِ خانه؟ یا لباسِ تن؟

از دور، شاید برای بیگانگان لوله باشی و مخزن.

اما من می‌دانم در رگ‌هایت چه می‌جوشد:

کودکیِ من و پدرم، گرم، نفس‌گیر و امان‌بخش.

تو فقط کارخانه نبودی، شبیه کوهی بودی خاموش و بلند.

تکیه‌گاهی برای شهری که به ایستادنِ تو عادت کرده بود.

ما جوانی‌مان را در سایه‌ات گذراندیم، با شیفت‌های پی‌درپی

و لباس‌هایی که بوی تندِ آمونیاک‌شان برای ما بوی آینده بود.

یادت می‌آید چقدر بچه‌محل‌ها با سومین حقوقی که از دلِ تو گرفتند.

شجاعت به خرج دادند و رو به محبوبشان گفتند: “بیا با هم زندگی کنیم. ”

با همان پول‌ها گل خریدند، در خیابان‌های سادهٔ شهر قدم زدند و پنداشتند که آینده را یافته‌اند.

حالا، امشب، با امشب چه کنم؟ چگونه اولین شبِ بمبارانت را سپری کنم؟

چراغ‌های خاموشت قلبم را به درد می‌آورند.

هر خاموشی‌ات یعنی خانه‌ای سرد، یعنی مادری بیدار تا صبح.

یعنی کودکی که نمی‌داند چرا پدرش دیگر صبح‌ها لباس کار نمی‌پوشد.

آن صدای خشمناک و کور، آن بمب‌های گیج و مست.

نه‌فقط پیکرِ تو را، که نانِ هزاران خانه را تکه‌تکه کرد.‌ای عزیزِ زخم‌خورده، پیکر تو آهن است؛ اما تنِ پاره‌پارهٔ برادرم در میان شعله و دود…

کاش تمام مادران دنیا دعایم کنند تا طاقت بیاورم.

برادرانم پرپر شدند؛ کارگرانی که هیچ‌گاه تفنگی در دست نداشتند.

اما کنار تو زندگی را سپری می‌کردند.

اگر جنگ برای غلبه است، غلبه بر چه کسی؟

بر شهری که فقط بلد بود کار کند؟

کدام منطقِ جنگ، کوهِ کار را دشمن می‌داند؟

کدام عقل، رگ‌های زندگیِ یک شهر را هدف می‌گیرد؟‌

می‌دانم که هنوز ایستاده‌ای، اما با زخمِ تنت و تکه‌تکه‌های تنِ برادرهایم چه کنم؟

شهر، با نگاهی غم‌زده، هنوز هر غروب به امید ارتعاش صدای تو گوش می‌سپارد.

شاید دوباره بخارِ امیدی از دلِ فولاد برآید…

«سعید آلبوعبادی»

انتهای پیام/

ارسال نظر
captcha