صفحه نخست

آناتک

آنامدیا

دانشگاه

فرهنگ‌

علم

سیاست و جهان

اقتصاد

ورزش

عکس

فیلم

استانها

بازار

اردبیل

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویراحمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

همدان

هرمزگان

یزد

پخش زنده

بازو‌های پهلوان زیر خروار‌ها خاک

خاک، مشت‌مشت روی پیکر پهلوان بعثت می‌نشیند و نگاه مادر لبه‌ی قبر یخ زده است. از آن قامت ۱۲۰ کیلویی «محمد عزیزی»، قهرمان بدنسازی که در حمله‌ی موشکی تکه‌تکه شد، نهایتا ۲۰ کیلو برای مادر آوردند؛ سهم کوچکی از یک پسر که حالا باید با دست‌های لرزان، زیر پرچم سه‌رنگ به خاک سپرده شود.
کد خبر : 1039340

خبرگزاری آنا، مرضیه کیان_نگاه مادر روی خاک سرد خیره مانده است؛ روی خاکی که دارند فوج‌فوج درون قبر، روی پیکر پسرش می‌ریزند. چشم دوخته به این صحنه تا خاکسپاری تمام شود و پرچم سه‌رنگ ایران را به نشانه افتخار روی مزار پهلوانش بکشند. امروز نوزدهم اسفندماه است، روز خاکسپاری در میانه روز‌های پرالتهاب «جنگ رمضان».

 زن دست‌های لرزان و یخ‌زده‌اش را در هم گره کرده و با صدایی که از عمق جانی سوخته بیرون می‌آید، در دل ناله سر می‌دهد: «محمد جان... پهلوان مادر... تو باید زیر تابوت من رو می‌گرفتی، نه من زیر تابوت تو رو...» این جمله مدام در سرش زنگ می‌زند و شانه‌های نحیفش زیر بار غمی به وسعت کوه، تکان می‌خورد.

در ذهن مادر، زمان به عقب برمی‌گردد. به روز‌هایی که سایه سنگین فقدان همسر بر سر خانه افتاد و او ماند و یادگار‌های روز‌های جوانی‌اش. اکبر و امیر پسر‌های بزرگ‌تر بودند و نسرین ته‌تغاری و تنها دختر خانه بود. اما محمد، پسر آخر خانواده، قصه دیگری داشت. پسری که از همان بچگی جانش به ورزش بند بود. با گذشت سال‌ها قد کشید، شانه ستبر کرد و شد قهرمان بدنسازی کشور.

مادر خوب به یاد دارد روز‌هایی را که محمد با ذوق کودکانه در آن هیکل مردانه، می‌آمد روبه‌روی او می‌ایستاد، آستینش را بالا می‌زد، عضله‌اش را منقبض می‌کرد و با خنده‌ای پهن روی صورتش می‌گفت: «مامان ببین بازوم چطور شده!» و مادر با عشق به قامت صد و بیست کیلویی پسرش چشم می‌دوخت و در دل برای پهلوانش وان‌یکاد می‌خواند.

محمد فقط یک مربی و مدیر باشگاه بدنسازی نبود. برای بچه‌های محله در نبش خیابان هفده شهریور و اتوبان بعثت، او یک برادر بزرگ‌تر و یک تکیه‌گاه بود. زیر آن ظاهر قدرتمند، قلبی رئوف و مردمی می‌تپید. پنجشنبه‌ها که می‌شد، باشگاه بعثت حال و هوای دیگری داشت و محمد با آن ابهت مردانه‌اش، دلسوزانه مشغول آماده کردن خیرات برای ایتام می‌شد. هیچ‌کس نمی‌دانست این مرد صد و بیست کیلویی چطور دغدغه نان و سفره بچه‌های بی‌سرپرست را دارد.

اما روزگار بازی تلخی برای مادر رقم زد. تقویم روی پنجشنبه چهاردهم اسفندماه متوقف شد. همان روزی که مجموعه ورزشی بعثت تهران هدف حملات موشکی دشمن آمریکایی-صهیونیستی قرار گرفت. این حمله ناجوانمردانه، بی‌رحمانه و کور به باشگاه زد و مربی بدنسازی کشور و پهلوان محله را در کسری از ثانیه از مادر گرفت.

مادر روز‌ها و شب‌های پس از چهاردهم اسفند را در برزخی از انتظار گذراند. دلش خوش بود به بازو‌های ستبر محمد؛ با خودش می‌گفت محمد من قوی است، زیر آوار دوام می‌آورد.

اما وقتی خبر را آوردند، آوار تمام دنیا روی سر مادر خراب شد. به او اجازه ندادند پیکر را ببیند، طاقتش را نداشت، اما کلماتی که به او گفتند تا ابد روحش را خراش می‌دهد. به او گفتند از آن کوه عضله، از آن جوان صد و بیست کیلویی که زمین زیر گام‌هایش می‌لرزید، تنها بیست کیلو برگشته است.

بیست کیلو از پاره تنش؛ قسمتی از یک پا، یک دست، تکه‌ای از صورت و یک گوش شکسته. همان گوش ورزشکاری که نشان سال‌ها تمرین و زمین خوردن و برخاستن محمد روی تشک‌ها و در باشگاه‌ها بود.

مادر با چشمان خودش آن صحنه را ندید، اما با شنیدن نام آن گوش شکسته، پهلوانش را در ذهن مجسم کرد و بند دلش پاره شد. دستان خیرخواهی که روزی روزیِ یتیم‌ها را می‌داد، حالا تکه‌تکه از زیر خروار‌ها آهن و سیمان بیرون کشیده شده بود.

حالا در این نوزدهم اسفند، اکبر و امیر و نسرین با چهره‌هایی درهم‌شکسته دور مزار برادر حلقه زده‌اند. صدای برخورد مشت‌های خاک با پیکر درون مزار، پتکی است که بر سر مادر فرود می‌آید و پس از آن، کشیده شدن پرچم روی این خاکِ تازه، مهر پایانی بر تمام امید‌های او می‌زند. در خانه، دور از این هیاهو و خاکسپاری، کارن خردسال نشسته است. پسر سه ساله محمد که او را به مزار نیاورده‌اند تا چشم‌های معصومش شاهد این وداع تلخ نباشد. کارن هنوز نمی‌داند که چرا پدرش که همیشه او را با آن بازو‌های قدرتمند تا سقف بالا می‌انداخت، دیگر هرگز از در خانه تو نخواهد آمد.

مادر نگاهش را از مزار برنمی‌دارد. تمام وجودش زیر این خاک دفن می‌شود، همراه با پهلوانی که جان داد تا کارن سه ساله‌اش و تمام کودکان این سرزمین، زیر سایه شوم دشمنان بزرگ نشوند.

انتهای پیام/

ارسال نظر
captcha