از تهران ۱۹۸۰ تا کاراکاس ۲۰۲۶؛ منطق ثابت ترامپ پشت جغرافیای متغیر
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری آنا- فهم آنچه این روزها در ونزوئلا میگذرد را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک بحران داخلی یا حتی یک مناقشه منطقهای در آمریکای لاتین جستوجو کرد. آنچه امروز در کاراکاس جریان دارد، نشانهای است از بازگشت یک منطق آشنا در سیاست خارجی ایالات متحده؛ منطقی که ایران سالهاست با آن آشناست.
اظهارات اخیر مقامهای آمریکایی، از «مایک والتز» نماینده واشنگتن در شورای امنیت تا «مارکو روبیو» وزیر خارجه، بیش از آنکه ناظر به وضعیت داخلی ونزوئلا باشد، بازتاب یک نگاه ژئوپلیتیکی است.
مایک والتز صراحتاً میگوید: «نیمکره غربی خانه ماست» و تأکید میکند که آمریکا اجازه نخواهد داد ونزوئلا به «منطقه عملیاتی ایران، حزبالله یا دیگر نیروهای متخاصم» تبدیل شود.
در همین چارچوب، مارکو روبیو نیز هشدار میدهد: «ما نمیتوانیم در نیمکره خود اجازه دهیم کشوری به محل فعالیت همه دشمنانمان تبدیل شود.»
در این روایت، مسئله نه دموکراسی است و نه حقوق بشر؛ مسئله، کنترل منابع، مهار رقبا و بازتعریف حوزه نفوذ است.
از این منظر، ونزوئلا صرفاً یک کشور بحرانزده نیست؛ نمونهای است از نحوه رفتار آمریکا با دولتهایی که خارج از مدار مطلوب واشنگتن حرکت میکنند.
«احترام» بهمثابه ابزار قدرت؛ از تهرانِ ۵۷ تا کاراکاسِ امروز
در سوی دیگر، ایران این تحولات را در چارچوبی میبیند که پیشتر درباره آن هشدار داده بود. مقامهای ایرانی از جهانی سخن میگویند که نظم بینالمللیاش دچار آشفتگی شده و آنها که زمانی در جایگاه قانونگذار بودند، امروز خود به نقض همان قوانین روی آوردهاند. به تعبیر «سعید خطیبزاده» معاون وزارت خارجه ایران، «قدرتهایی که سالها مدعی وضع موجود بودند، تجدیدنظرطلب شدهاند و بهطور آشکار قواعد و حقوق بینالملل را نقض میکنند.»
اما برای فهم عمیقتر این رفتار، باید از سطح رقابتهای منابع و ژئوپلیتیک فراتر رفت و به «ذهنیت تصمیمساز» بازگشت؛ بهویژه ذهنیتی که دونالد ترامپ نمایندگی میکند. ایران در این ذهنیت جایگاهی ویژه دارد. تجربه انقلاب اسلامی، تسخیر سفارت آمریکا در تهران و بهدنبال آن زمینگیر شدن نیروهای ویژه «دلتا فورس» در صحرای طبس، برای ترامپ صرفاً یک واقعه تاریخی نیست؛ لحظهای است که در حافظه او به «تحقیر آمریکا» تبدیل شده است. خود ترامپ سالها پیش گفته بود: «آمریکا باید کشوری باشد که دیگران برایش احترام قائل باشند» و بحران گروگانگیری ایران را «نمونهای فاجعهبار» از بیاحترامی به آمریکا توصیف کرده بود.
از همینجاست که مفهوم «احترام» به یکی از وسواسهای ثابت او در سیاست خارجی بدل میشود؛ احترامی که نه از مسیر سازوکارهای حقوقی، بلکه از مسیر اعمال قدرت به دست میآید.
فراموش نکنیم که ترامپ کنفرانس خبری خود درباره نحوه ربایش «نیکلاس مادورو» رئیسجمهور ونزوئلا را با اشاره به ایران و حمله به تأسیسات هستهای آغاز کرد و سپس از ناکامیهای آمریکا در روزگار ریاستجمهوری «جیمی کارتر» سخن گفت؛ اشارهای که برای بسیاری، یادآور حادثه طبس و سقوط حیثیتی آمریکا در تهران بود.
با تکیه بر همین عقده عاطفی و ایدئولوژیک است که وقتی امروز واشنگتن درباره ونزوئلا سخن میگوید، همان منطق قدیمی دوباره فعال میشود؛ منطقی که میگوید نباید اجازه داد کشوری به پایگاه دشمنان آمریکا تبدیل شود و نباید منابع حیاتی، از نفت گرفته تا مواد معدنی کمیاب و زنجیرههای تأمین فناوریهای آینده، از کنترل خارج شوند. از ایرانِ ۱۹۸۰ تا ونزوئلای ۲۰۲۶، تفاوت فقط در جغرافیاست، نه در منطق حاکم بر ذهن ترامپ.
آمریکا در نیمکره غربی به زبان تهران حرف میزند؟
اینجاست که یک تناقض معنادار خود را نشان میدهد؛ تناقضی که برای سیاست خارجی ایران کاملاً آشناست. تهران سالهاست میگوید ایالات متحده بازیگری بیرونی در خاورمیانه است و حضورش نه به ثبات، بلکه به تداوم بحران انجامیده است. این استدلال، همواره از سوی واشنگتن رد یا نادیده گرفته شده است. اما امروز، همان آمریکا، برای بیرون راندن رقبا از نیمکره غربی، دقیقاً به همان منطق متوسل میشود: اینکه این بازیگران «به این جغرافیا تعلق ندارند».
در این چارچوب، ونزوئلا فقط صحنه رقابت قدرتها نیست؛ آزمایشگاهی است که نشان میدهد چگونه «جغرافیا» بسته به اینکه منافع چه کسی در میان باشد، به استدلال سیاسی تبدیل میشود. برای ایران، این وضعیت نه شگفتآور است و نه کاملاً جدید؛ بلکه تأیید دوباره تجربهای است که پیشتر در خاورمیانه با آن مواجه بوده است.
فرصت دستگاه دیپلماسی ایران
از این منظر، رفتار آمریکا بیش از آنکه غیرقابل پیشبینی باشد، خواناتر شده است. پیشبینیپذیری نه به معنای دانستن اقدام بعدی، بلکه به معنای شناخت الگوی تصمیمسازی است: هر جا احساس افول هژمونی، تهدید منابع راهبردی و حضور رقبا همزمان شوند، قواعد قابل بازنویسیاند و استدلالها تغییر چهره میدهند.
در مورد ترامپ، این الگو با یک لایه روانشناختی تکمیل میشود. عقده تحقیر برجامانده از بحران گروگانگیری، به وسواس «احترام» گره خورده و به سیاست خارجیای شکل داده که نمیپذیرد آمریکا در هیچ نقطهای - چه تهران، چه کاراکاس و حتی گرینلند - ناتوان یا کنارزدهشده به نظر برسد. همین پیوند میان خاطره تاریخی و منافع راهبردی است که باعث میشود این پروندهها، بهرغم تفاوتهای ظاهری، در نگاه واشنگتن در یک قاب تحلیلی واحد قرار بگیرند.
برای سیاست خارجی ایران، فهم این منطق شاید مهمتر از هر تحلیل کلاسیک دیگری باشد. جهانی که قواعدش اینگونه بازتعریف میشود، الزاماً امنتر یا منصفانهتر نیست، اما دستکم رفتارش الگو دارد؛ الگویی که کار را برای تهران هم دشوارتر میکند و هم - از منظر شناخت طرف مقابل - قابل پیشبینیتر.
انتهای پیام/