روایت فاطمه معصومی از یک حضور غیرمنتظره در وداع با رهبر شهید/ آقا، روی من را زمین نگذاشت
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، مهری معصومی، شاعر اهل کرج که در فضای ادبی با نام «فاطمه» شناخته میشود، یکی از شاعرانی بود که به سختی خود را به «رویداد ادبی آخرین دیدار» رساند؛ رویدادی که در روزهای ۱۳ و ۱۴ تیرماه، با حضور بیش از ۲۵۰ شاعر از سراسر کشور، در شبستان مصلای امام خمینی (ره) تهران برگزار شد و به وداعی بیوقفه و شاعرانه با رهبر شهید انقلاب بدل شد.
او میگوید حضورش در این محفل، نه صرفاً یک دعوت رسمی، بلکه روایتی از اصرار، توسل، دلتنگی و نشانههایی بود که از روزهای دور در ذهنش باقی مانده بودند؛ از چادری که در راه دیدار شاعران با رهبر شهید پاره شد تا فالی که ساعاتی پس از نماز بر پیکر رهبر شهید، در میان شبستان مصلی، به نیت ایشان گشود.
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
معصومی با اشاره به تجربه متفاوت خود در مراسم «آخرین دیدار» میگوید که از روزی که برای نخستینبار بیت رهبری را پس از حمله و آثار بهجامانده از جنگ دیده، بهشدت تحت تأثیر قرار گرفته است. او توضیح میدهد: «دیدن آن فضا، حال عجیبی به من داد و همانجا تصمیم گرفتم به نیت آقاجان، غزلی برای حضرت علیاصغر (ع) آغاز کنم؛ چون همیشه روضه حضرت علیاصغر را خیلی دوست داشتم. این غزل را از همان روزها شروع کردم و در مراسم تشییع، چند دقیقه مانده به اقامه نماز بر پیکر مبارک آقاجان، توفیق پیدا کردم آن را برای ایشان بخوانم. اصلاً تصور نمیکردم روزی در چنین موقعیتی، این شعر را برای آقا بخوانم.»
او ادامه میدهد: «چند ساعت بعد از نماز، پسری وارد شبستان شد که به شکلی عجیب، انگار توان صحبت کردن نداشت. آمد و گفت: "فال میخواهید؟ " شماره کارتی نشان داد. من گفتم نه کارت دارم، نه کیف همراهم است. با اشاره گفت که با گوشی پرداخت کنم. فال را گرفتم و باز کردم. من به نیت آقا این فال را برداشتم و این شعر آمد: دیریست که دلدار پیامی نفرستاد، ننوشـت سلامی و کلامی نفرستاد، صد نامه فرستادم و آن شاه سواران، پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد... "»
این شاعر کرجی درباره شعری که در مراسم «آخرین دیدار» خواند، توضیح میدهد: «شعری که در محفل آخرین دیدارخواندم، بعد از شهادت رهبر شهید و در رواق کشور دوست آغاز شده بود و ادامهاش این بود: "چندان که زدم لاف کرامات و مقامات/ هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد؛ حافظ به ادب باش که با خواست نباشد/ گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد. "»
معصومی با اشاره به حضورهای پیشین خود در محافل شعر رهبر شهید میگوید: «من در سالهای گذشته برای دیدار شاعران با آقا دعوت شده بودم، اما شعرخوانی نداشتم. امسال هم در محفل شعر «امین» که به یاد ایشان برگزار شد، برای ایشان شعر خواندم.»
او سپس به یکی از خاطرات متفاوت خود از حضور در دیدار شاعران با رهبر شهید اشاره میکند و میگوید: «یادم هست روزی که برای دیدار شاعران با رهبری میرفتیم، در آسانسور مترو، چادرم به شدت پاره شد؛ بهطوری که تمام مسیر، چادرم را جمع کرده بودم تا کسی متوجه نشود. وقتی رسیدم، چون نام شناسنامهای من "مهری" است، اما نام شاعرانهام که به واسطه یک عهد و ارادت با امام رضا (ع) انتخاب کردهام "فاطمه" است، دوستان شاعر نام "فاطمه" را فرستاده بودند و نه "مهری". به همین دلیل، در ورودی به من اجازه ورود ندادند.»
او ادامه میدهد: «انتظامات بیت تأکید داشت که به هیچ عنوان اجازه ورود نمیدهند. در آن لحظه، استاد امیری آمدند و گفتند: "من تضمین میکنم؛ هر اتفاقی از جانب ایشان افتاد، من مسئولیتش را میپذیرم. " و به این ترتیب، من توانستم وارد شوم.»
حضوری که در آخرین دقایق جور شد
معصومی درباره حضورش در «آخرین دیدار» نیز روایتی مشابه از توسل و امید را بازگو میکند: «برای این برنامه هم اصلاً خبر نداشتم. سه چهار روز قبل، از حوزه هنری با من تماس گرفتند و گفتند چنین برنامهای برگزار میشود، اما ثبتنامها انجام شده و کارتها صادر شده و دیگر امکان اضافه کردن کسی وجود ندارد. من فقط در دلم به آقا گفتم: "آقا، شما که خودتان بهترین شکل ممکن من را دعوت میکنید، دیگر نیازی نیست من تلاشی کنم. همه چیز را به خودتان و مادرتان حضرت زهرا (س) میسپارم. "»
او میگوید: «فردای آن روز، یکی از دوستان شاعر با من تماس گرفت و گفت که ظاهراً چند جای خالی وجود دارد. من گفتم به من گفتهاند که ۵۰ نفر اضافه بودهاند، اما گفتند تو تماس بگیر، ما هم از این طرف پیگیری میکنیم. تماس گرفتم و گفتند آقایمیلاد عرفانپور گفتهاند اگر بتوانی ظرف یک ساعت خودت را به تهران برسانی، تو را میبریم؛ فقط کارت ملیات را همراه داشته باش.»
این شاعر اهل کرج ادامه میدهد: با کارت ملی راه افتادم و تا رسیدن به تهران، مدام با خودم میگفتم که آقا، روی من را زمین نگذارید. مسئولان حوزه هنری هم میگفتند میترسیم این همه راه بیایی و به دلیل مسائل امنیتی اجازه ورود ندهند و اذیت شوی. اما من مطمئن بودم که میشود.
وقتی رسیدم، آقای عرفانپور دم در ایستاده بودند و هر جا که لازم بود، میگفتند: "ایشان با من هستند و ما ایشان را میشناسیم. "»
او با اشاره به لحظه شعرخوانی خود در مراسم وداع با رهبر شهید میگوید: «من صبح روز ۱۴ تیر، چند دقیقه مانده به نماز پیکر آقا، اصلاً تصور نمیکردم که در چنین موقعیتی بخواهم شعر بخوانم. این اتفاق برای من بسیار خاص بود، بهویژه اینکه غزلی که سروده بودم، روضه حضرت علیاصغر (ع) بود و همان زمان، سرودن آن را آغاز کردم.»
فراق رهبر مدبر ووقتشناس
معصومی در ادامه، خاطرهای از یکی از دیدارهای شاعران با رهبر شهید را روایت میکند؛ دیداری که به گفته او، بیش از هر چیز، تدبیر و مهربانی رهبر شهید را به نمایش گذاشت. او میگوید: «یادم هست سالی بود که برخی از شاعران نسبت به تعداد فرصتهای شعرخوانی و نسبت حضور خانمها و آقایان گلایه داشتند. یکی دو نفر بلند شدند و اعتراض کردند. من واقعاً خجالت کشیدم که در محضر امام چنین اعتراضی مطرح شد، هرچند که با ادب بیان میشد.»
او ادامه میدهد: «حضرت آقا با نهایت مهربانی گفتند: "بگذارید حرفهایشان را بزنند. " همه صحبت کردند و بعد ایشان با نهایت تدبر و مهربانی، طوری موضوع را مدیریت کردند که هم دل بچهها آرام شود و هم جلسه ادامه پیدا کند. فرمودند: "من از این مسائل خبر ندارم؛ من را هم دعوت میکنند، میآیم و مینشینم. این موضوعات، مسئول و متخصص دارد. اما من یک نیم ساعت برای سخنرانی وقت دارم و میتوانم این نیم ساعت را به شما بدهم تا هر کس دوست دارد، در این زمان شعر بخواند. "»
به گفته معصومی، همان لحظه بود که ماجرا به بهترین شکل ممکن پایان یافت و دریافتم که رهبر شهید، «مدبرترین، مدیرترین و مهربانترین فردی» بودهاند که در زندگی خود از نزدیک دیدهام.
معصومی در پایان، از شعری یاد میکند که سالها آرزوداشت آن را در محضر رهبر شهید بخواند؛ شعری که به گفتهاو، به یکی از مهمترین و ماندگارترین آثار زندگیاش تبدیلشد. او میگوید: «در محفل "امین" که به یاد آقا برگزار شدهبود، شعری را خواندم که از قبل برای حضرت آقا آماده کردهبودم. با توجه به شرایطی که برای کشور پیش آمده بود، ازبرگزارکنندگان درخواست کردم که اجازه دهند این شعر رابخوانم. این شعری بود که دو بیت از آن را در بیت رهبریسروده بودم. در یکی از مراسمهای محرم بیت، دفترم رابرداشته بودم و نشسته بودم تا شعر را کامل کنم؛ دو سه بیتآخرش مانده بود که همانجا و در بیت، آن ابیات را سرودم.»
او ادامه میدهد: «همین شعر و بهویژه آن ابیاتی که دربیت سروده شد، بعدها به بهترین کار زندگی من تبدیل شد. همان سال هم این شعر به عنوان اثر برگزیده کنگره بینالمللی بانوان عاشورایی انتخاب شد و به شعری بسیارشناختهشده تبدیل شد. همیشه آرزو داشتم این شعر را برای خود حضرت بخوانم، اما این آرزو محقق نشد.»
او سپس بخشی از آن شعر را میخواند:
«خدا به خاطر تکریم جسم بیکفنت پر ملائکش را کشید بر بدنت
غمت چه کرده که حتی فرشتههای خدا فغانکنان و پریشان شدند سینهزنت
تبر به دست گرفتند قوم کفر و نفاق به انتقام از آیین جد بتشکنت
هزار چشمه خونین به جوشش افتاده است در امتداد مسیر نفسنفس زدنت
طلوع کرده سرت تا دمی نشان بدهد به خون کشانده جهان را غروب سرخ تنت»
انتهای پیام/