جنگ فقط ویرانی نیست؛ تلاش تیم سحر هلال احمر برای حفظ سلامت روان مردم
به گزارش خبرنگار آنا، وقتی از جنگ سخن گفته میشود، نخستین تصاویری که به ذهن میرسد معمولاً حملات هوایی، انفجار، آوار و تخریب زیرساختهاست؛ اما واقعیت جنگ بسیار فراتر از این صحنههاست. جنگ پیش از هر چیز روان انسانها را هدف قرار میدهد و آثار آن تا سالها در ذهن و جان بازماندگان باقی میماند. به همین دلیل، حفظ سلامت روان مردم در بحران، یکی از مهمترین ارکان مدیریت شرایط جنگی و حوادث بزرگ به شمار میرود.
در همین راستا، تیم «سحر» جمعیت هلال احمر با عنوان سفیران حمایت روانی شکل گرفته است؛ گروهی تخصصی که مأموریت دارد در سختترین لحظات کنار آسیبدیدگان باشد؛ زمانی که شوک، اضطراب، سوگ و ترس، توان تصمیمگیری و ادامه مسیر را از افراد میگیرد.
اعضای این تیم از نیروهای آموزشدیده در حوزه امداد و حمایت روانی تشکیل شدهاند؛ افرادی که علاوه بر ارائه کمکهای اولیه، میتوانند در نخستین دقایق پس از حادثه با مداخلات تخصصی، از تشدید آسیبهای روحی جلوگیری کنند و حس امنیت را به افراد بازگردانند.
فعالیت تیم سحر تنها به جنگ محدود نیست و در انواع حوادث و بحرانها نیز حضور دارد، اما مأموریت آنها در شرایط جنگی تفاوتی اساسی دارد؛ در جنگ از همان نخستین لحظات حادثه وارد میدان میشوند، در حالی که در دیگر بحرانها معمولاً پس از تأمین شرایط اولیه اسکان و امدادرسانی، کار خود را آغاز میکنند.
اعضای این گروه با آموزشهای تخصصی و تمرینهای میدانی برای مواجهه با موقعیتهای پیچیده آماده میشوند؛ از شبیهسازی صحنههای سوگ و فقدان تا تمرین نحوه ارتباط با افراد دچار شوک. همین آمادگی باعث میشود در شرایط واقعی، بتوانند میان امدادرسانی و حمایت روانی تعادل برقرار کنند.
اما اهمیت این مأموریت زمانی ملموستر میشود که روایتهای میدانی از دل حادثه شنیده شود. شیدا سپهوند، یکی از امدادگران تیم سحر که در جریان جنگ تحمیلی ۴۰ روزه در مأموریتهای این گروه حضور داشته، در گفتوگو با خبرنگار آنا بخشی از تجربههای خود را از جنگ اخیر روایت کرده است:
در نخستین دقایق حضور در یکی از صحنههای حمله، هنوز فضای حادثه کاملاً شکل نگرفته بود که صدای شیون زنی میانسال سکوت را شکست. او در میان جمعیت تنها یک جمله را تکرار میکرد: «دخترم رفت...»
این زن در میان اعضای خانواده، تنها دخترش را از دست داده بود و همین فقدان او را تا مرز فروپاشی کامل برده بود. تلاش امدادگران برای آرام کردنش ادامه داشت تا اینکه حضور یک نوزاد، یادگار همان دختر، مسیر احساسات را تغییر داد. کودکی که در شوک، خاموش و بیحرکت، تنها به مکیدن پستانک پناه برده بود. زنده ماندن این کودک، نقطهای برای بازگشت مادر به زندگی شد؛ جایی که غم برای لحظهای جای خود را به حس مراقبت و مسئولیت داد.
در روایتی دیگر، زنی که خانه برادرش هدف قرار گرفته بود، میان ویرانهها ایستاده و توان حرکت نداشت. شدت شوک حادثه به حدی بود که بارها بیهوش میشد و هر بار پس از به هوش آمدن، تنها یک پرسش را تکرار میکرد: چرا آن شب برادرش را نزد خود نگه نداشته بود؟
احساس گناه در کنار سوگ، فشار روانی سنگینی بر او وارد کرده بود؛ فشاری که ساعتها او را در همان نقطه نگه داشت تا پیکر برادرش از زیر آوار خارج شود.
در کوچهای دیگر، میان آوارها کتابی از پایه اول دبستان پیدا شد؛ با دستخطی کودکانه و جملاتی ساده اما سنگین درباره دلتنگی و فقدان. سطرهایی که نشان میداد ذهن کودک حتی پیش از حادثه نیز با مفهوم از دست دادن درگیر بوده است. اندکی بعد مشخص شد همان کودک نیز در جریان حمله جان باخته است؛ روایتی که برای امدادگران، فراتر از یک صحنه، به زخمی ماندگار تبدیل شد.
این روایتها تنها بخشی از واقعیتی است که تیمهای سحر هر روز با آن روبهرو هستند؛ واقعیتی که نشان میدهد بحران، پیش از هر چیز، انسانها را از درون میشکند. در چنین شرایطی، نقش این تیمها فراتر از یک مداخله کوتاهمدت است. آنها تلاش میکنند در همان لحظات اولیه، تعادل روانی افراد را بازگردانند و مسیر ادامه زندگی را پیش پایشان بگذارند.
پس از پایان عملیات میدانی نیز این حمایتها متوقف نمیشود و از طریق سامانههای مشاورهای ادامه مییابد، اما نقش اصلی تیم سحر در همان صحنه حادثه معنا پیدا میکند؛ جایی که گاهی چند ثانیه میتواند سرنوشت روانی یک انسان را تغییر دهد.
در میان تمام تلخیها، آنچه بارها در این روایتها تکرار میشود، جلوهای از همدلی اجتماعی است؛ مردمی که حتی در اوج آسیب، دست یاری به سوی دیگران دراز میکنند. همراهیای که به گفته امدادگران، ریشه در حس عمیق تعلق و عشق به وطن دارد؛ نیرویی که در سختترین روزها نیز پیوندهای انسانی را زنده نگه میدارد.
انتهای پیام/