صفحه نخست

آناتک

آنامدیا

دانشگاه

فرهنگ‌

علم

سیاست و جهان

اقتصاد

ورزش

عکس

فیلم

استانها

بازار

اردبیل

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویراحمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

همدان

هرمزگان

یزد

پخش زنده

۱۱:۰۰ | ۲۱ / ۰۱ /۱۴۰۵
| |

کوچه‌ای به نام کشوردوست و مردی که معنایش کرد/ او همانجایی ایستاده بود که همه می‌ترسیدند

نهم اسفند ۱۴۰۴ قرار بود فقط یک روز معمولی باشد؛ از همان روز‌هایی که فهرست کار‌های ناتمامش تا شب ادامه پیدا می‌کند. برنامه‌هایم را چیده بودم؛ تماس‌هایی که باید می‌گرفتم، جلساتی که باید هماهنگ می‌شد… همه چیز بوی روزمرگی می‌داد. اما صدای آن انفجار، نه فقط شیشه‌ها، که تمام محاسباتم را در چند ثانیه لرزاند و فرو ریخت.
کد خبر : 1048384

به گزارش خبرگزاری آنا امین صبحی تحلیلگر مسائل سیاسی و بین‌الملل نوشت: هنوز در شوک بودم و مغزم درست کار نمی‌کرد. سنگینی حادثه مثل بختک روی سینه‌ام افتاده بود و راه نفسم را بند. در همان گیجی و آشوب، با یکی از همکاران سوار موتور شدیم؛ مقصدمان حوالی بیت رهبری بود. باد سرد اسفند به صورتم شلاق می‌زد، اما درونم چنان آتشی به پا بود که سرما را نمی‌فهمیدم. سراسیمه بودم؛ از آن حال‌هایی که روحت فرسنگ‌ها جلوتر از جسمت می‌دود؛ و راستش را بخواهید، دیگر هیچ‌چیز دست خودم نبود؛ اشک‌ها بی‌اختیار راهشان را از گوشه چشمم پیدا کرده بودند و روی گونه‌هایم سر می‌خوردند.

هنوز کسی دقیق نمی‌دانست چه شده؛ خبر‌ها گنگ بود و شایعات مثل برق و باد می‌چرخید، اما سنگینی هوا همه‌چیز را لو می‌داد. آن‌قدر فضا سنگین بود که انگار اکسیژن هم برای نفس کشیدن کم می‌آمد. وقتی رسیدیم، از نخستین کسانی بودیم که توانستند به آن محدوده نزدیک شوند. تا نزدیکی یکی از گیت‌ها جلو رفتیم و همان‌جا بود که انگار زمان ایستاد و زبانم بند آمد.

خیابان دیگر آن خیابان همیشگی نبود. تکه‌های آجر، سنگ و مصالح ساختمانی مثل زخم‌هایی باز و ناسور روی تن آسفالت پخش شده بودند. گرد و غباری غلیظ و سمج در هوا معلق بود؛ غباری که انگار هیچ قصدی برای نشستن نداشت و می‌خواست شاهد عینی تمام فاجعه بماند.

اما آدم‌ها... آه از آدم‌ها. صحنه‌ای بود که هیچ دوربینی نمی‌توانست عمق فاجعه‌اش را ثبت کند. بعضی‌ها زخمی بودند، بعضی دیگر مات و مبهوت یک‌جا کز کرده بودند و برخی مثل سایه‌هایی سرگردان، بی‌هدف میان دود غلیظ جابه‌جا می‌شدند. چشمم به زن و مردی افتاد که غبار انفجار، سر تا پای لباس‌هایشان را پوشانده بود. چشم‌هایشان دو دو می‌زد و نگاهشان به یک نقطه دور خیره مانده بود و بلند بلند فریاد می‌زدند انگار دچار موج انفجار شده بودند ولی ذهنشان هنوز وقوع فاجعه را باور نکرده بود.

در آن گیرودار، موبایلم یک لحظه هم آرام و قرار نداشت؛ زنگ پشت زنگ. از رفقا و آشنایان گرفته تا مدیران و مسئولانی که هر کدام دنبال سر نخی از واقعیت می‌گشتند وقتی موقعیت خودم و شدت انفجار را برایشان توضیح می‌دادم، همه یک جمله تکرار می‌کردند؛ یک اطمینان کاذب که می‌خواستند به من ـ و شاید به خودشان ـ تزریق کنند: «زیادی احساسی شدی… آقا که آنجا نیستند!» بعضی‌ها با قاطعیت می‌گفتند در این شرایط جنگی مگر می‌شود، ایشان در بیت باشند؟ حتماً در پناهگاه و یا جایی دیگر هستند. 

در میان آن همه آشوب، به یکی از دوستان نزدیکم زنگ زدم؛ از همان‌هایی که آدم در روز‌های سخت، روی حرفشان حساب می‌کند. با بی‌پناهی پرسیدم: «حالا چه خاکی باید به سر کنیم؟» او هم با صدایی آرام که رگه‌هایی از ملامت داشت، گفت: «آقا آنجا نیستند... مگر بچه‌ای؟» در آن لحظه‌هایی که تردید مثل خوره به جانم افتاده بود، چقدر دلم می‌خواست حرف‌هایشان را باور کنم. دلم می‌خواست آنها راست بگوید و این کابوس همین‌جا تمام شود.

با همین امید لرزان و شکننده، از محدوده گیت‌ها فاصله گرفتم. اما هرچه به خیابان‌های اصلی نزدیک‌تر می‌شدیم، التهاب شهر را بیشتر می‌دیدم؛ انگار شهر چهره دیگری پیدا کرده بود. صدای غرش موتور‌هایی که از هر کوچه و پس‌کوچه‌ای بیرون می‌زدند. موتورسوارانی که فریاد «حیدر حیدر» شان لای صدای باد می‌پیچید و با تمام توان به سمت بیت می‌راندند. شهر به خروش آمده بود و بوی واقعه می‌داد.

کمی جلوتر، حوالی تقاطع ولی‌عصر و جمهوری، دیگر همه‌چیز قفل شده بود؛ ازدحامی عجیب همه جا را گرفته بود. ترافیکی کور و بی‌رحم شهر را در خودش مچاله کرده بود. آدم‌ها با لباس‌های خاک‌آلود و چهره‌های وحشت‌زده سراسیمه به هر سو می‌دویدند. انگار قیامت شده بود و هر کسی به دنبال پناهی یا گمشده‌ای می‌گشت. یکی بی‌هدف قدم می‌زد، یکی دیوانه‌وار با تلفنش کلنجار می‌رفت و آن‌طرف‌تر، کسی گوشه‌ای کز کرده بود و بلندبلند گریه می‌کرد.

در همان شلوغی و همهمه بوق‌ها و فریادها، گوشی‌ام دوباره زنگ خورد. دخترم بود؛ برخلاف من که صدایم می‌لرزید، او با صلابت عجیبی حرف زد. گفت: «بابا، اصلاً نگران من نباش. تماس گرفتم فقط بدانی حالم خوب است و خودم می‌توانم برگردم خانه. تو با خیال راحت به کارت برس.» صدای گرم و مطمئنش در آن هیاهوی قیامت‌گونه مثل مرهمی موقت بود؛ اما در عین حال مثل پتکی بر سرم فرود آمد. در لحظه‌ای که من باید تکیه‌گاه او می‌بودم و به او آرامش می‌دادم، او بود که می‌خواست بار سنگین نگرانی را از روی شانه‌های من بردارد. همان‌جا فهمیدم چقدر زود بزرگ شده است.
تا شب، هر که را دیدم همان حرف‌های تکراری را تحویلم داد: «نگران نباش، آقا آنجا نبودند.» من هم لبخند تلخی می‌زدم و می‌گفتم: «ان‌شاءالله که همین‌طور باشد؛ اما نفس این جسارت دشمن دردناک است».

شب به نیمه رسیده بود و شهر در تلاطم. هنوز خبر رسمی منتشر نشده بود، اما شایعه‌ها کم‌کم بوی حقیقت می‌گرفتند. از هر منبعی که می‌شناختم پیگیر بودم؛ چند نفر هم تماس گرفتند و پیگیر بودند؛ اما نمی‌دانستم چه پاسخی بدهم. در دل آرزو می‌کردم خبری که کسب کرده‌ام دروغ باشد. دلم می‌خواست مثل کسانی که از صبح امید واهی می‌دادند بگویم ایشان در سلامت هستند؛ اما می‌دانستم قرار است خبر، پیش از اذان صبح اعلام شود.

آن دقیقه‌ها... آن دقیقه‌ها چقدر سنگین و کش‌دار می‌گذشتند. حال و هوایم شبیه سال‌ها پیش شده بود؛ همان لحظه‌ای که از پشت شیشه اتاق بیمارستان، کادر درمان را دیدم که بالای سر پدرم ایستاده‌اند و یک‌هو همه‌چیز ایستاد و گفتند: «تمام شد.» ثانیه‌ها کش می‌آمدند و انگار عقربه‌های ساعت را با زنجیر بسته بودند که این‌طور به‌سختی جابه‌جا می‌شدند.

سرانجام... با اندکی تأخیر، آن خبر که تمام شب از سایه‌اش می‌گریختیم، منتشر شد: قائد امت به شهادت رسیدند».
با اعلام رسمی خبر، انگار تمام آن هیاهوی درونی‌ام فروکش کرد. دیگر ذهنم به دنبال تحلیل‌های پیچیده نظامی و حفره‌های امنیتی نبود و حتی به چرایی حضور ایشان در آن نقطه پرخطر فکر نمی‌کردم. تمام وجودم را یک تناقض تلخ و گزنده پر کرده بود؛ سؤالی که مثل خنجر به جانم می‌نشست: چرا حتی نزدیک‌ترین آدم‌ها به این گفتمان، باور نمی‌کردند که «او» دقیقاً همان‌جایی باشد که خطر هست؟

چرا همه با قاطعیت از جای امن حرف می‌زدند؛ انگار شهادت را برای او دور از ذهن می‌دیدند. ما او را با محاسبات خودمان سنجیده بودیم، غافل از اینکه او از قبل، جای خود را انتخاب کرده بود.
او دقیقاً همان‌جایی ایستاده بود که ما حتی از تصورش هم واهمه داشتیم؛ میان مردم، در دل خطر. شاید پاسخ بسیاری از این «چرا»‌ها را باید به گذر زمان سپرد؛ اما یک واقعیت از همان سحرگاه روشن بود: این خون، پایان یک مسیر نبود. این خون، آغاز موجی بود که از جان‌های خسته و بهت‌زده گذشت و مستقیم به قلب جامعه رسید؛ لرزه‌ای که انگار آمده بود تا ما را از خواب روزمرگی بیدار کند؛ و حالا که به عقب برمی‌گردم، حتی جزئیاتی که پیش‌تر عادی به نظر می‌رسید، معنای دیگری پیدا کرده‌اند. نام یکی از کوچه‌ای که به بیت ختم می‌شود: «شهید کشوردوست» است و چه نام با مسمایی؛ نامی که سال‌ها فقط یک نشانی بود، اما امروز انگار به یک روایت تبدیل شده است؛ روایتی از نسبتی عمیق میان رهبری و مردم. گویی این مسیر، از ابتدا قرار بوده به کسی ختم شود که «دوست کشور» بود؛ نه در شعار، که در میدان و تا پای جان.
خون رهبر انقلاب، پایان یک مسیر نبود. این خون، آغاز موجی بود که از جان‌های خسته و بهت‌زده گذشت و مستقیم به قلب جامعه رسید؛ لرزه‌ای که انگار آمد تا تمام ما را از خواب روزمرگی بیدار کند و روحی تازه در کالبد این خاک بدمد..
 گاهی یک حادثه، یک «حضور سرخ»، از هزاران سخنرانی و واژه اثرگذارتر است. نهم اسفند ۱۴۰۴ برای ما فراتر از یک تاریخ تقویمی، همان «لحظه‌ی بیداری» بود؛ لحظه‌ای که با تمام وجود حس کردیم بعضی حقیقت‌های بزرگ را، تنها زمانی می‌فهمیم که دیگر خیلی دیر شده است. انگار باید فاجعه از راه می‌رسید تا بفهمیم میان ما، کسی ایستاده بود که حضورش را در روزمرگی‌هایمان گم کرده بودیم.

میراث ماندگار رهبری

اما این «لحظه بیداری»، اگر فقط در حصار احساسات جریحه‌دار شده باقی بماند، خیلی زود رنگ می‌بازد و آرام‌آرام به غبار فراموشی سپرده می‌شود. حقیقت این است که اشک‌ها خشک می‌شوند و هیجان‌ها فروکش می‌کنند؛ آنچه می‌تواند این بیداری را در عمق جان و ضمیر جامعه ماندگار کند، گره زدن این تجربه عینی با مسیری است که پیش از این، بار‌ها و بار‌ها با دقت ترسیم شده بود.

ما امروز با واقعیتی روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را "میراث راهبردی رهبری" نامید. مسیری که در آن، ایستادن در قلب خطر، نه یک اتفاق تصادفی، که جوهره یک تفکر بود. برای حفظ این بیداری، باید از سطح حادثه عبور کرد و به عمق آن راهی رسید که امروز، بیش از هر زمان دیگری، تابلوی راهنمای آینده ماست.

در طول دهه‌های گذشته، درست در همان بزنگاه‌هایی که برخی نگاه‌ها به سمت تضعیف مؤلفه‌های قدرت سخت و تکیه بر سراب نیرو‌های بیرونی متمایل می‌شد، رهبر معظم انقلاب با صلابت بر یک اصل بنیادین پافشاری می‌کردند: «امنیت»؛ مؤلفه‌ای حیاتی که حالا با گذشت چهل روز از آن واقعه، معنای واقعی‌اش را با تمام وجود لمس می‌کنیم؛ امنیتی که نه خریدنی است و نه با مذاکره و واگذاری به دست می‌آید.

این گزاره پرتکرار در بیانات رهبر شهید، هرگز یک هشدار نظری صرف نبود. این نگاه، ریشه در تبیین دقیق ماهیت تهدیدات آمریکا در دهه ۸۰ داشت، در تأکیدات صریح دوران مذاکرات هسته‌ای امتداد یافت و در تجربه تلخ پسابرجام، به عینی‌ترین شکل ممکن خود را نشان داد. نتیجه، امروز پیش چشم ماست و تلخ‌تر از همیشه خودنمایی می‌کند: هر کجا که از مؤلفه‌های قدرت خود کاستیم، اشتها و مطالبات طرف مقابل حریصانه‌تر افزایش یافت.

در همین چارچوب بود که تقویت توان دفاعی، به‌ویژه در حوزه موشکی، از یک انتخاب نظامی به ستون اصلی بازدارندگی ملی بدل شد. رویکردی هوشمندانه که بر سه پایه خلل‌ناپذیر استوار بود: خوداتکایی تمام‌عیار، صیانت از ابزار‌های قدرت و انتقال مستقیم هزینه تعرض به دشمن. این نقشه‌ی راه، به‌تدریج از سطح یک توصیه راهبردی فراتر رفت و به قامت یک «دکترین شکست‌ناپذیر» ارتقا یافت. راهبردی که در مقاطع مختلف، از تأکید بر پاسخ‌گویی فعال گرفته تا اعلام صریح پایان دوران «بزن‌دررو»، صورت‌بندی عملیاتی پیدا کرد. امروز می‌فهمیم که آن ایستادگی‌های تزلزل‌ناپذیر، نه برای نمایش قدرت، که برای ساختن سدّی بود که امنیت این سرزمین را در طوفانی‌ترین روز‌ها تضمین کند.

تحولات سهمگین اخیر، این میراث راهبردی را از لای صفحات تحلیل و گزارش بیرون کشید و درست وسط میدان واقعیت نشاند. آنچه زمانی از سوی برخی جریان‌ها «هزینه‌بر» قلمداد می‌شد، در عمل به تنها «زیرساخت بقای» یک ملت تبدیل شد. توان پاسخ‌گویی مستمر، هدف‌گیری‌های دقیق و قدرت گسترش دامنه‌درگیری، چنان معادله پیچیده‌ای را شکل داد که تمام برآورد‌های اولیه آمریکا و رژیم صهیونیستی را با چالشی مرگبار مواجه کرد.

تغییر لحن‌های مداوم و تناقض‌های آشکار در مواضع رئیس‌جمهور متوهم آمریکا، تصادفی نبود؛ اینها نشانه‌های از همین تغییر موازنه بود. وقتی منطق قدرت بومی حاکم شود، دشمن حتی در پشت میز‌های شیشه‌ای‌اش هم لرزش زمین را حس می‌کند. این همان نقطه‌ای است که «ایستادگی آگاهانه»، خودش را به رخ «خوش‌بینی‌های ساده‌لوحانه» می‌کشد.

پژواک این واقعیت سخت، حتی در ارزیابی‌های بین‌المللی هم به‌وضوح قابل مشاهده است؛ جایی که رسانه‌ها و اتاق‌های فکر غربی، ناباورانه به تغییر بنیادین محاسبات امنیتی در منطقه اعتراف کردند. این دیگر یک ادعای داخلی نبود؛ یک «اذعان جهانی» بود به قدرتی که معادلات کهنه را درهم‌شکست.

در سطح منطقه نیز، این تحولات لرزه‌ای بر پیکره‌ی الگو‌های قدیمی انداخت و مفهوم امنیت را دوباره تعریف کرد. نهم اسفند و تبعاتش به همگان نشان داد که «امنیت وارداتی» و تکیه بر چتر‌های حمایتی بیگانگان، در برابر بازیگری که ریشه در «توان بومی» خود دارد، چقدر سست و کارایی‌اش محدود است. این همان لحظه‌ای است که دنیا فهمید قدرت واقعی، خریدنی نیست؛ بلکه در درون یک ملت جوانه می‌زند و به ثمر می‌نشست.
برآیند تمام این مسیر پرفرازونشیب، تثبیت یک واقعیت کلیدی و انکارناپذیر است: میراث رهبری، هرگز در حصار شعار‌ها و کلمات تزئینی متوقف نماند. این میراث، هویت واقعی خود را در قلب میدان و در پیچیده‌ترین معادلات قدرت معنا کرده است. نهم اسفند به ما آموخت که قدرت، نه در پناهگاه‌های بتنی، که در «ایستادن پای آرمان» و «ساختن زیرساخت‌های بقا» ریشه دارد. امروز، این میراث نه فقط یک خاطره، که یک دکترین زنده است که امنیت فردای ما را ضمانت می‌کند.

بر همین اساس، می‌توان تحولات پس از شهادت معظم‌له و تداوم جانانه‌ درگیری‌ها را در قالب مجموعه‌ای از دستاورد‌های روشن و راهبردی جمع‌بندی کرد:

•    تثبیت توان پاسخ مستمر و چندلایه با عملیات‌هایی که در بازه‌ای طولانی و بدون حتی لحظه‌ای وقفه، لرزه بر اندام دشمن انداخت.

•    تغییر جغرافیای جنگ از طریق انتقال هوشمندانه‌ میدان درگیری به محیط پیرامونی دشمن و بر هم زدن آسایش آنها در خانه‌ی عنکبوتی‌شان.

•    بی‌اعتبارسازی افسانه‌ برتری با در هم شکستن تصور برتری مطلق نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی در افکار عمومی جهان.

•    سلب ابتکار عمل با افزایش سرسام‌آور هزینه و ریسک اقدام نظامی برای طرف مقابل، به‌گونه‌ای که جرأت هرگونه محاسبه‌ی غلط از آنها سلب شد.

•    نمایش کارآمدی قدرت بومی با اثبات توان داخلی در شعله‌های واقعی جنگ و در نهایت، تغییر ادراک امنیتی منطقه به نفع اتکا به ظرفیت‌های درونی.

در این چارچوب، آنچه از نهم اسفند آغاز شد، تنها یک «فقدان» یا یک «سوگ عظیم» نبود؛ نقطه‌ی عطفی بود که در آن، روایت یک روز تلخ با یک حقیقت راهبردی گره خورد. «میراث رهبری» از سطح حافظه‌ی تاریخی و اوراق کتاب‌ها بیرون آمد و به یک واقعیت تثبیت‌شده در قلب میدان تبدیل شد؛ و چه شکوهی داشت آنجا که ملت سرافراز ایران، با حضور حماسی خود در خیابان‌ها، از این آرمان بلند پاسداری کردند تا ثابت کنند راه او، نه در غبار زمان گم می‌شود و نه در هیاهوی دشمن رنگ می‌بازد.

انتهای پیام/

ارسال نظر
captcha