روشنفکریِ بحرانزده و ناامید؛نقدی بر یک روایت فروپاشیمحور از ایران (به بهانه توئیت دکتر محمد فاضلی)
به گزارش خبرگزاری آنا، محمدجواد استادی در یادداشتی اختصاصی نوشت: در فراسپهر فکری و رسانهای امروز، روایتهای کلان درباره آینده ایران بیش از هر زمان دیگری محل مناقشه و تفسیرهای متعارض شدهاند. این یادداشت در نقد برخی وجوه اندیشهای محمد فاضلی و به بهانه توئیتی که بهتازگی منتشر کرده، نوشته شده است؛ توئیتی که در آن آینده ایران در صورت مداخله خارجی، بیشتر در قالب ویرانی، فروپاشی نظم و تداوم بحران ترسیم میشود.
مسئله اصلی در این نوع نگاهها، گونهای تقلیلگرایی در فهم جامعه ایران است. جامعهای پیچیده، تاریخی و چندلایه، در چارچوبی کمابیش ایستا و بحرانمحور صورتبندی میشود؛ گویی که تنها افق پیشرو، فروپاشی یا تشدید بحران است. این در حالی است که ادبیات جدید جامعهشناسی، بهویژه در حوزههایی مانند «تابآوری اجتماعی» و «کنش در شرایط عدمقطعیت»، نشان میدهد که جوامع صرفاً در معرض فروپاشی نیستند، بلکه میتوانند در دل بحران، ظرفیتهای بازسازی، سازگاری و حتی نوآوری خود را فعال کنند.
تجربه تاریخی ایران نیز مهر تأییدی بر همین نکته است. جامعه ایران در دهههای اخیر بارها با وضعیتهای دشوار و بحرانی روبهرو شده، ولی در بسیاری از موارد نهتنها از هم نپاشیده، بلکه اشکال جدیدی از همبستگی، سازمانیابی و کنش جمعی را پدید آورده است. بااینحال، آنچه در بسیاری از تحلیلهای رایج نادیده گرفته میشود، یک مؤلفه بنیادین در این پایداری است: قدرت مذهبی و حافظه دینی رسوخیافته در زیست جمعی ایرانیان.
جامعه ایران را نمیتوان تنها با شاخصهای کلاسیک سیاسی و اقتصادی فهم کرد. این جامعه واجد لایهای ژرف از معنا، باور و آیین است که در طول تاریخ، بهتدریج در حافظه جمعی تثبیت شده است. دین در ایران، صرفاً یک امر فردی یا نهادی نیست؛ بلکه یک نظام معنایی زنده است که در رفتار اجتماعی، درک از بحران و شیوه مواجهه با تهدیدات نقش تعیینکنندهای ایفا میکند.
مناسک مذهبی - از آیینهای عزاداری تا تجمعات جمعی - در این میان نقشی کلیدی دارند. این مناسک، فقط بازنمایی اعتقادات نیستند، بلکه سازوکارهایی برای بازتولید همبستگی اجتماعی، انتقال معنا و ایجاد آمادگی برای کنش جمعیاند. به بیان دیگر، مناسک در ایران نوعی «زیرساخت فرهنگی» ایجاد کردهاند که در شرایط بحرانی، بهسرعت فعال میشود و امکان بسیج اجتماعی را فراهم میکند.
در چنین بستری است که میتوان برخی رفتارهای جمعی را فهم کرد؛ رفتارهایی که در چارچوبهای تحلیلی متعارف قابل توضیح نیستند. حضور مردم در شبهای متوالی بحران و جنگ در خیابانها، نمونهای از این کنش مبتنی بر اعتقاد، هویت و حافظه تاریخی است. این حضور را نمیتوان صرفاً با مفاهیمی، چون هیجان جمعی، ترس یا حتی ملیگرایی کلاسیک توضیح داد. آنچه در اینجا عمل میکند، پیوندی ژرف میان «امر دینی» و «امر ملی» است؛ پیوندی که در حافظه تاریخی جامعه نهادینه شده و در بزنگاهها فعال میشود.
حافظه دینی در ایران، واجد مفاهیمی، چون ایثار، شهادت، مقاومت و دفاع از امر مقدس است. این مفاهیم، نه صرفاً در سطح گفتمان، بلکه در تجربه زیسته و مناسکی مردم حضور دارند. به همین دلیل، در شرایط تهدید، بخشی از جامعه نهتنها دچار انفعال نمیشود، بلکه با تکیه بر همین منابع معنایی، وارد کنش فعال میشود. نادیده گرفتن این بعد، به معنای نادیده گرفتن یکی از مهمترین منابع قدرت اجتماعی در ایران است.
اینجاست که نقد متوجه بخشی از روشنفکری ایرانی میشود. روشنفکریای که در بسیاری از موارد، بهدلیل اتکای شدید به چارچوبهای نظری سکولار و متأثر از سنتهای فکری غربی، فاقد درک عمیق از این ساحت مذهبی و مناسکی است. در این چارچوبها، دین اغلب یا به حاشیه رانده میشود یا صرفاً بهعنوان یک متغیر سنتی و کاهنده تحلیل میشود، نه بهعنوان یک منبع فعال قدرت اجتماعی.
نتیجه این وضعیت، ناتوانی در فهم «قدرت مناسک» و «حافظه دینی» است. در چنین تحلیلی، حضورهای واقعی مردم، کنشهای مبتنی بر اعتقاد و اشکال خاصی از همبستگی اجتماعی، یا نادیده گرفته میشوند یا بهشدت تقلیل مییابند. جامعهای که در واقعیت، واجد ظرفیتهای پیچیده و چندلایه است، در تحلیل به جامعهای منفعل، آسیبپذیر و در آستانه فروپاشی تبدیل میشود.
در کنار این، اتکای ضمنی به الگوهای کلاسیک غربی در فهم توسعه و دموکراسی نیز این تقلیلگرایی را تشدید میکند. مسیرهای تاریخی خاص، بهعنوان معیار در نظر گرفته میشوند و تفاوتهای فرهنگی و تاریخی جامعه ایران نادیده گرفته میشود. حال آنکه ایران، با ترکیب خاصی از سنت، دین و مدرنیته، در این الگوهای خطی نمیگنجد و نیازمند چارچوبهای تحلیلی بومیتری است.
در سطح روششناختی نیز، تکیه بیش از حد بر ابزارهای متعارف - مانند پیمایشهای کمی و تحلیلهای کلان - موجب میشو
د که لایههای ژرفتر زیست اجتماعی، از جمله معنا، باور، شبکههای غیررسمی اعتماد و سرمایه اجتماعی پنهان، نادیده گرفته شوند. در نتیجه، آنچه بهعنوان واقعیت اجتماعی ارائه میشود، گاه بیش از آنکه بازتاب جامعه باشد، بازتاب ابزارهای تحلیل است.
مسئله دیگر، کمتوجهی به عاملیت اجتماعی است. در بسیاری از این روایتها، مردم بهعنوان سوژههایی منفعل تصویر میشوند، در حالی که تجربههای متعدد نشان دادهاند که جامعه ایران از سطح قابلتوجهی از کنشگری برخوردار است؛ کنشگریای که در بسیاری از موارد، با عناصر دینی و تاریخی پیوند خورده و در شرایط بحرانی فعال میشود.
در پایان، میتوان گفت مسئله اصلی این نوع تحلیلها، فاصله گرفتن از زیستجهان واقعی جامعه ایران است. جامعهای که همزمان واجد بحران و ظرفیت، آسیب و تابآوری و مدرنیته و سنت است. هر تحلیلی که یکی از این ابعاد را مطلق کند، ناگزیر به تصویری ناقص و یکسویه خواهد رسید.
نقد آینده، هنگامی معتبر و راهگشاست که بتواند این پیچیدگی را درک کند؛ نه آنکه با حذف مؤلفههایی، چون قدرت مذهبی، حافظه تاریخی و نقش مناسک، جامعه را به روایتی تیره و فروکاهیده تقلیل دهد. بدون چنین بازاندیشیای، تحلیلهای روشنفکری همچنان در مدار بحرانزدگی باقی خواهند ماند؛ مداری که بیش از آنکه واقعیت را روشن کند، آن را سادهسازی و تحریف میکند.
انتهای پیام/