دختری که رضایت پدرش را خرید و همراه با مادرش شهید شد
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا هنوز آفتاب ظهر بالا نیامده بود و حوزه بسیج ۱۰۴ رضوان در سکوتی سنگین فرو رفته بود. بانوان بسیجی، آرام و بیصدا، مشغول کارهایشان بودند. بعضی زیر لب حرف میزدند، بعضی سکوت کرده بودند. از صبح دهم اسفندماه، شهر در بهتی سنگین فرو رفته بود؛ خبر شهادت «آقا» کمکم تأیید شده و نفسها به شماره افتاده بود. در آن فضای غمانگیز، تنها یک نفر گریه نمیکرد: طاهره نصرآبادی.
یکی از دوستانش بعدها گفت: «رفتم جلو بغلش کنم، اشکهایم جاری بود. ولی آرام دستش را روی سینهام گذاشت و گفت: نیا جلو… الان وقت گریه نیست. باید محکم باشیم. عزاداری بعدها هم میشود کرد.» در آن لحظه صدایش از ایمان و اطمینان سرچشمه میگرفت. زنی که سالها پیش، طعم داغ پدر را چشیده بود، حالا خودش ستون صبر دیگران شده بود.
کودکی که زود مردِ خانه شد
طاهره نصرآبادی دوازدهم فروردینماه سال ۱۳۵۶ در خانوادهای پرجمعیت به دنیا آمد؛ پنجمین فرزند از شش فرزند. چهار سال بیشتر نداشت که پدرش در تهران به دست گروهک منافقین ترور شد. از همان زمان، حس مسئولیت در وجودش ریشه دواند. برای خواهر کوچکترش که هرگز پدر را ندیده بود، در حکم پدری مهربان بود. از آن سالها، بزرگتر از سنش رفتار میکرد؛ انگار زندگی خواسته بود او زودتر رشد کند.
با گذر زمان، طاهره شد تکیهگاه مادر و نقطه اتصال همه خواهر و برادرها. هر وقت قرار بود جمع خانوادگی تشکیل شود، همین او بود که تلفن در دست میگرفت و یکییکی زنگ میزد. میگفت: «بیایید دور هم باشیم. آدم باید خانوادهاش را زیاد ببیند.»
زینب، خواهرش، بعدها گفت: «روزهای آخرش یک چیزی عجیب بود. مدام تماس میگرفت، میخواست همه جمع شویم. انگار دلش میخواست خانه مادری از همیشه شلوغتر باشد.»
شب شایعات، صبح اطمینان
شب قبل از حادثه، فضای شهر پر از شایعه بود. زینب با او تماس گرفت و گفت: «آبجی، میگن آقا شهید شده!» طاهره آرام پاسخ داد: «نه، نگران نباش. دشمن دارد کار خودش را میکند. باید مقاوم باشیم.». اما صبح روز بعد که خبر شهادت تأیید شد، خودش بود که به خواهرش زنگ زد. زینب گریه میکرد و او گفت: «گریه نکن. صبر کن. ما باید محکم بایستیم. روزهای خوب در راه است.» چند ساعت بعد، خودش به حوزه بسیج سیمیون بولیوار رفت؛ جایی که همیشه برایش محل خدمت و آرامش بود.
آخرین تصمیم: نماز اول وقت
آن روز، عطیه، دختر سومش ـ یکی از دوقلوها ـ همراه مادر راهی پایگاه شد. دختر ۲۱ سالهای که دانشجوی علوم قرآن و حدیث دانشگاه حضرت عبدالعظیم (ع) بود. خانهشان همان حوالی بود؛ نزدیک حوزه بسیج. حدود ساعت ۱۲ بود که دوستی پیشنهاد داد همراه او از پایگاه بیرون بروند تا کاری انجام دهد.
اما طاهره لبخند زد و گفت: «نه، وقت اذان است. من و عطیه نماز میخوانیم، بعد خودمان میرویم. نمیخواهم نماز اول وقتم از دست برود.» چند دقیقه بعد، موشک بر سرشان فرود آمد. ساختمان حوزه در لحظه فرو ریخت و ۱۳ نفر از آن جمع، از جمله طاهره نصرآبادی و عطیه به شهادت رسیدند.
عطیه؛ دختری که اذان را دنبال کرد
عملیات آواربرداری تا ظهر روز بعد طول کشید. همان لحظه که صدای اذان ظهر در فضا پیچید، اولین پیکر از زیر آوار بیرون آمد. خاله عطیه ناگهان گفت:
«این پیکر عطیه است!» اطرافیان با تعجب پرسیدند: «چطور مطمئنی؟» گفت: «چون عطیه هر وقت صدای اذان را میشنید، همانجا سجادهاش را پهن میکرد. نمازش هیچوقت به تأخیر نمیافتاد. حالا هم وقت اذان است… میدانم خودش است.» حدسش درست بود. همان پیکر بیسر متعلق به عطیه اصلاحی بود؛ دختری که در وقت نماز از زیر خاک به پرواز رفت.
عطیه در خانوادهای ششنفره بزرگ شده بود؛ سه خواهر و یک برادر دوقلو به نام انسیه. خالهاش میگوید: «از غیبت بدش میآمد. هر وقت در جمعی حرفی از کسی زده میشد، تذکر میداد. اگر گوش نمیدادیم، بیصدا میرفت بیرون.» رفتار او نیز از ایمان خالصش بود. روحی لطیف داشت، ولی دلش محکمتر از سنش میتپید.
فاصله چند دقیقه تا شهادت
روز پیش از حادثه، او با یکی از دوستانش به بیت رهبری رفته بود تا فرم مصاحبه در بخش حفاظت خواهران را پر کند. فقط چند دقیقه پیش از حمله، برای تحویل گوشی از ساختمان خارج شدند؛ همان چند دقیقهای که فاصله بین مرگ و بقا را رقم زد. حمله رخ داد، ولی عطیه سالم بازگشت؛ با چشمانی اشکبار و دلی بیقرار. به پدر گفت: «بابا از من راضی نبودید؟ من شهید نشدم…» پدر پاسخ داد: «دخترم، من از تو راضیام.». اما انگار دل عطیه هنوز جایی میان زمین و آسمان مانده بود.
صبح روز بعد، وقتی طاهره آماده رفتن به پایگاه شد، عطیه گفت: «من هم میآیم.» قرار قبلی در کار نبود. تصمیمی ناگهانی گرفت و به مادر ملحق شد. اذان ظهر نزدیک بود. چند دقیقه بعد، انفجار رخ داد و هر دو کنار هم، در همان پایگاهی که به آن عشق میورزیدند، به شهادت رسیدند.
خاکی که سه نسل شهید را در آغوش گرفت
چهار روز بعد، در چهاردهم اسفند، همزمان با میلاد امام حسن مجتبی (ع)، پیکر عطیه اصلاحی در قطعه ۲۶ بهشتزهرا (س) آرام گرفت. در کنار مادرش طاهره نصرآبادی و پدربزرگ شهیدش ـ پدری که سالها پیش قربانی ترور شده بود. سه نسل شهید، کنار هم.
یاد زنی که همیشه میگفت: «بیایید کنار هم باشیم»
در ذهن خانواده، تصویر طاهره هنوز زنده است؛ زنی که تلفن را برمیداشت و با صدایی گرم میگفت: «بیایید کنار هم باشیم…» و عطیه، دختری که با صدای اذان برخاست و پرواز کرد؛ دختری که حتی هنگام شهادت، وقت نماز را از دست نداد.
انتهای پیام/