فرمانده حفاظت از سردار «رشید» که مراحل شهادتش را برای پسرش روایت کرد
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا؛ زندگی با مردی که شغلش همیشه در نزدیکی خطر تعریف میشود، از همان ابتدا قواعد خاص خودش را دارد. «مژگان محمدی» این واقعیت را از همان روزهای نخست زندگی مشترک فهمیده بود. همسرش «محمد قنبری» سالها در حوزه حفاظت از فرماندهان ارشد نظامی فعالیت میکرد؛ کاری که اغلب با مأموریتهای حساس، رفتوآمدهای ناگهانی و بیخبریهای طولانی همراه است.
در طول این سالها دو پسر در خانواده بزرگ شدند؛ امیرحسین و ایلیا. خانهشان مثل بسیاری از خانهها پر از زندگی و رفتوآمد بود، اما شغل پدر همیشه نوعی نگرانی پنهان را با خود داشت. هر تماس تلفنی یا خبر غیرمنتظره میتوانست معنایی متفاوت پیدا کند.
سالهایی در کنار یک فرمانده
محمد قنبری سالهای زیادی از عمر کاری خود را در کنار سردار شهید غلامعلی رشید فرمانده قرارگاه خاتمالانبیاء (ص) گذرانده بود. کسانی که او را میشناختند میگویند رابطه میان این دو تنها یک رابطه کاری نبود و نوعی پیوند عاطفی و حرفهای عمیق میانشان شکل گرفته بود. قنبری همواره از این سالها با احترام و تعلق خاطر یاد میکرد و خود را شاگرد و تربیتشده آن فرمانده میدانست.
پس از شهادت سردار رشید، اطرافیان متوجه تغییر حال و هوای او شده بودند. گفته میشود در ماههای بعد از آن حادثه بارها از این گفته بود که دوست داشت در کنار فرماندهاش باشد و از اینکه زنده مانده احساس سنگینی میکرد؛ حرفی که برای بسیاری از همکارانش نشانه عمق دلبستگی او به فرماندهاش بود.
مأموریتی که به انتظار طولانی ختم شد
پس از شهادت سردار رشید، قرار بود مسئولیت فرماندهی تیم حفاظت از سردار علی شادمانی به محمد قنبری سپرده شود. اما همان صبحی که آماده میشد کار خود را در این مسئولیت تازه آغاز کند، خبر رسید که سردار شادمانی نیز به جمع شهدا پیوسته است. او پیش از آن نیز حدود یک ماه مسئولیت سرتیمی حفاظت از دریاسالار شهید علی شمخانی را بر عهده داشت.
روز حادثه نهم اسفندماه، خبر حمله به مناطقی در حوالی خیابان پاستور و محدوده بیت رهبری در رسانهها منتشر شد. مژگان محمدی نیز مانند بسیاری از مردم خبرها را دنبال میکرد، اما وقتی نام یکی از نقاط هدف قرارگرفته را شنید، دلش فرو ریخت. همان محدودهای بود که همسرش برای مأموریت در آن حضور داشت.
از همان لحظه تلاشها برای تماس با او آغاز شد، اما خبری نرسید. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. اطرافیان تلاش میکردند امید بدهند و احتمالهای مختلف را مطرح میکردند، اما بیخبری ادامه داشت. این انتظار نزدیک به بیست روز طول کشید؛ روزهایی که برای خانواده میان امید و اضطراب گذشت.
در این مدت دو پسر خانواده همچنان امیدوار بودند. امیرحسین و ایلیا بارها به مادرشان میگفتند پدرشان برمیگردد. گاهی با شنیدن صدای در یا زنگ خانه به سمت در میرفتند. «مژگان محمدی» سعی کرده بود با احتیاط آنها را برای احتمال شهادت پدر آماده کند، اما پذیرش چنین واقعیتی برایشان بسیار سخت بود.
شناسایی پیکر از میان آوار
سرانجام پس از حدود بیست روز، پیکر محمد قنبری از زیر آوار پیدا شد. شدت انفجار باعث شده بود چهره او شناساییاش آسان نباشد. با این حال انگشترهایی که در دست داشت اولین نشانهای بود که هویت او را مشخص کرد. کمی بعد کارت ملیاش نیز در فاصلهای از محل حادثه پیدا شد؛ موج انفجار آن را چند قدم دورتر پرتاب کرده بود.
با تأیید هویت پیکر، خبر شهادت به خانواده اعلام شد. لحظهای که برای مژگان محمدی و دو پسرش آغاز مرحلهای تازه از زندگی بود؛ زندگیای که باید بدون حضور پدر ادامه پیدا میکرد.
روایتهایی از خواب و دلتنگی
در روزهای بعد از آن، خانواده تجربههایی داشتند که برایشان عجیب و در عین حال آرامشبخش بود. مژگان محمدی میگوید یک روز در اتاق نشسته بود و چشمهایش را بسته بود که ناگهان احساس کرد کسی روبهرویش حضور دارد. حس حضور آنقدر واقعی بود که تصور کرد یکی از نزدیکان وارد اتاق شده است، اما وقتی چشم باز کرد کسی آنجا نبود. چند روز بعد یکی از بستگان در خوابی محمد قنبری را دیده بود که گفته بود همان روز در کنار همسرش حضور داشته است.
پسر بزرگ خانواده نیز خوابهایی از پدرش دیده است. در یکی از این خوابها پدرش با آرامش درباره لحظههای شهادتش برای او صحبت کرده بود؛ گویی میخواست او را آرام کند. حتی در مراسم وداع نیز وقتی امیرحسین از شدت خستگی لحظهای کنار تابوت پدرش به خواب رفت، در خواب دید پدرش او را در آغوش گرفته و از او خواسته بیقرار نباشد.
فرشتهای که از خانه رفت
محمد قنبری متولد سال ۱۳۵۸ بود. نزدیکانش از ارادت عمیق او به امام حسین (ع) و امام رضا (ع) یاد میکنند و میگویند این دلبستگی در رفتار و سبک زندگیاش نیز دیده میشد.
پیکر او در زادگاهش، روستای آیتمحله شهرستان جویبار، تشییع شد. روزهایی که برای خانوادهاش در میان ازدحام مراسمها و رفتوآمدها گذشت و جزئیات بسیاری از آن در ذهن همسرش به شکل مبهمی باقی مانده است. با گذشت زمان، مژگان محمدی همه آن سالهای زندگی مشترک و فقدان همسرش را در یک جمله خلاصه میکند؛ جملهای کوتاه که برای او معنای بسیاری دارد: «من یک فرشته از دست دادم.»
انتهای پیام/
انتهای پیام/