صفحه نخست

آناتک

آنامدیا

دانشگاه

فرهنگ‌

علم

سیاست و جهان

اقتصاد

ورزش

عکس

فیلم

استانها

بازار

اردبیل

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویراحمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

همدان

هرمزگان

یزد

پخش زنده

در گزارش آنا بخوانید

بابا تو شهید می‌شوی+ عکس و فیلم

آن شب دخترش با سادگی کودکانه گفت: «بابا تو شهید می‌شوی»؛ علیرضا زهدی لبخند زد و با فروتنی جواب داد: «شهادت لیاقت می‌خواهد»… کسی نمی‌دانست چند ماه بعد، دهم اسفند، وقتی برای تجمعی مردمی از خانه بیرون رفت، پیکری به خانه بازمی‌گردد که نه سری بر تن داشت و نه دستی.
کد خبر : 1042492

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا؛ خانه آرام بود؛ مثل همیشه همه دور هم نشسته بودند و از آینده می‌گفتند. در میان حرف‌ها، ناگهان ریحانه با صدای بلند و ساده‌ کودکی‌اش گفت: «بابا! شما یه روز شهید می‌شین.» جمله مثل بادی سرد بر اتاق وزید و همه برای لحظه‌ای ساکت شدند. علی‌آقا، اما لبخندی از جنس تواضع زد و پاسخ داد: «شهادت لیاقت می‌خواد دخترم… ما کجا و شهادت کجا؟» ولی انگار مادر و بچه‌ها چیزی را حس کرده بودند؛ گویی یک نشانه ناپیدا در رفتار‌های روزمره او بود که همه را آماده می‌کرد.

چند ماه گذشت و رسید به دهم اسفند؛ روزی که علی‌آقا برای شرکت در تجمع مردمی از خانه بیرون رفت. رفتنی که بازگشتی نداشت. وقتی پیکر برگشت، دیگر دست و سر نداشت؛ اما هیبت نامش، جای خالی‌اش را بزرگ‌تر کرده بود. امروز نرگس حسن‌پور، همسر شهید، کنار شش فرزندش ایستاده؛ محکم‌تر از همیشه. هر شب در تجمعات حضور دارد و زیر لب زمزمه می‌کند: «علی‌آقا! ما هستیم.»

آمادگی عجیب برای یک غم بزرگ

نرگس خانم از سال‌هایی می‌گوید که بی‌آنکه بدانند، برای چنین روزی آماده می‌شدند. «از همان روز‌های اول زندگی، رفتار‌های علی‌آقا طوری بود که انگار دلش آسمانی‌تر از ما بود. بچه‌ها وقتی دور هم می‌نشستیم، به او می‌گفتند: بابا تو شهید می‌شی. حتی فامیل هم همین را می‌گفتند.» او از توافق اول زندگی‌شان یاد می‌کند: هر بار که یکدیگر را می‌دیدند، باید یک حزب قرآن با هم می‌خواندند. «وقتی قرآن می‌خواندیم، تسلطش به آیات عجیب بود. آیات مشابه را نشان می‌داد و درباره مفاهیمش حرف می‌زد.»

حتی وقتی گوشی‌اش را مرتب می‌کرد، هیچ‌وقت عکس‌های علی‌آقا را حذف نمی‌کرد. «همیشه فکر می‌کردم این عکس‌ها یک روزی به دردم می‌خوره.» او از تقوای کم‌نظیر همسرش می‌گوید: «اجازه نمی‌داد درباره کسی صحبت کنم. خط قرمزش غیبت بود. می‌گفت شاید اشتباه قضاوت کنیم. در خانه ما صحبت درباره دیگران ممنوع بود.» همین ویژگی‌ها بود که احساس آمادگی برای شهادت را برای خانواده ملموس می‌کرد.

نرگس حسن‌پور می‌گوید: «از روزی که شهید شده، حضورش را بیشتر از قبل حس می‌کنیم. انگار در تربیت بچه‌ها کمکش بیشتر شده.» او حتی تعریف می‌کند که یکی از دوستان به فرزندانشان تسلیت گفته بود و آن‌ها گفته بودند: «چرا تسلیت؟ بابای ما شهید شده… یعنی زنده است.» او باور دارد شهادت همسرش برایشان آرامش است: «وقتی فکر می‌کنم خدا چقدر زیباش پسندیدش، دلم آرام می‌شود.»

 

دختر‌هایی که بابایی بودند

فرزندانش مخصوصاً دختر‌ها خیلی زودتر از تصور او با شرایط کنار آمدند. «چون حضور بابایشان را حس می‌کنن، می‌گویند مامان ما نمی‌دونیم چرا بعضی‌ها انقدر گریه می‌کنن.». اما بیش از هر چیز از نگاه ترحم‌آمیز اطرافیان رنج می‌برند. «بهشون گفتم دیگران نمی‌دانند ما چه احساسی داریم. فکر می‌کنند بابا را از دست دادیم، در حالی که حضورش پررنگ‌تر هم شده.»

نرگس از ابتدای آشنایی می‌گوید: او دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران بود و شهید علیرضا زهدی پس از لیسانس شریف، دانشجوی ارشد کامپیوتر دانشگاه تهران. آشنایی‌شان خانوادگی بود و از همان ابتدا بر یک اصل توافق داشتند: ساده زندگی کردن. مهریه ۱۴ سکه، مراسم عروسی در منزل، شروع زندگی بی‌تشریفات؛ با اینکه هر دو خانواده وضعیت مالی خوبی داشتند.

از همان ابتدا نقشه راه مشترکی داشتند. در هر مقطع، بهترین کار ممکن را انجام می‌دادند و معیارشان توصیه‌های رهبری درباره سبک زندگی و فرزندآوری بود. علی‌آقا با وجود شغل مهندسی، دلش با کار فرهنگی بود. اولین نوروز دوران عقدشان را در اردوی جهادی سپری کردند. بعدتر هم با وجود بچه‌های کوچک، راهیان نور می‌رفتند و هر جا کار فرهنگی بود، حاضر می‌شدند.

روایت «روز‌های زیبای ما»

کم‌کم تصمیم گرفتند برای فعالیت فرهنگی بیشتر به ورامین بروند. علی‌آقا که حافظ ۲۰ جزء قرآن بود، همراه دوستانش طرح «حافظان نور» را اجرا کرد؛ طرحی برای آموزش قرآن به کودکان و نوجوانان. برایشان جوایز در نظر می‌گرفت تا هم انگیزه باشد، هم کمک مالی. خانواده با وجود بچه‌های قد و نیم‌قد، هر جمعه راهی ورامین می‌شدند. این مسیر تا قبل از کرونا ادامه داشت.

آن‌ها کانالی در پیام‌رسان‌ها داشتند با عنوان «روز‌های زیبای ما». ثبت لحظات زندگی، تربیت بچه‌ها و مسائل روز. «علی‌آقا همیشه پیگیر کانال بود. اگر چند روز چیزی نمی‌ذاشتم، می‌پرسید چرا به‌روزش نکردی.»

همسرش می‌گوید: «در هر اختلافی، حتی دعوا‌های زن و شوهری، می‌گفت تقصیر من است. همیشه نفس خودش را متهم می‌کرد.» و همین فروتنی بود که او را در چشم خانواده «خریدنی» می‌کرد.

روزی که همه‌چیز تغییر کرد 

روز دهم اسفند، خبر سنگین شهادت رهبر انقلاب منتشر شد.«من و علی‌آقا خیلی گریه کردیم. او می‌گفت نکند کوتاهی کردیم که خدا این نعمت را از ما گرفت.» قرار شد همان روز در تجمع میدان انقلاب شرکت کنند، اما، چون بچه‌ها از خبر بی‌خبر بودند و آرام کردنشان طول می‌کشید، نرگس خانم گفت علی‌آقا به نیابت از خانواده برود. علی‌آقا لباس مشکی پوشید. دختر شیرخواره‌شان بیدار شد. برگشت و گفت: «می‌خوای با هم بریم؟» اصرار کرد، اما به‌خاطر بچه‌ها نرفتند.

کمی بعد از میان جمعیت برای همسرش فیلم فرستاد. نرگس متنی نوشت درباره خشم مقدس ملت؛ علی‌آقا آن را بازنشر کرد و دعا گونه ادامه‌اش داد. این آخرین پیام میانشان بود. بعد یک تماس تلفنی کوتاه… و پایان. در همان روز علی‌آقا و دوستانش در بمباران آمریکایی ـ صهیونیستی شهید شدند.

لحظه‌ای که دل گفت «اتفاقی افتاده»

از ظهر تماس‌ها بی‌پاسخ ماند. پیام‌ها دیده نشد. نزدیک افطار دلش آشوب شد. ریحانه گفت: «مامان من حس می‌کنم برای بابا اتفاقی افتاده.» آن شب به تجمع میدان هروی رفتند. بعد به خانه پدر نرگس خانم رفتند، جایی که کم‌کم خبر در سکوت گفته شد. او فقط گفت: «انا لله و انا الیه راجعون.» پدرش گریه کرد و او سجده شکر کرد. «خدا قبل از حادثه سکینه‌اش را در دلم گذاشته بود.»

پیکر قابل رؤیت نبود. «گفتند صورت ندارد، بیشتر بدنش نیست. فقط یک پا و بخشی از قفسه سینه در تابوت بود.». اما نرگس در کنار تابوت همسرش، بیشتر از همه برای روضه امام حسین (ع) گریه می‌کرد.

علی‌آقا همیشه خانواده‌اش را با خود به مراسم‌ها و صحنه‌های اجتماعی می‌برد. اربعین، روز قدس، ۲۲ بهمن، و هر مناسبتی که حس می‌کرد باید حاضربود. «همیشه طوری برنامه‌ریزی می‌کرد که همه‌مان باهم برویم.» امروز که او آسمانی شده، همسر و فرزندانش همان مسیر را ادامه می‌دهند. در همه صحنه‌ها حضور دارند و خواهند داشت؛ و نرگس حسن‌پور هر شب، زیر صدای جمعیت، همان جمله را زمزمه می‌کند: «علی‌آقا… خیالت راحت. ما هستیم.»

انتهای پیام/

انتهای پیام/

ارسال نظر
captcha