با انتخاب رهبر جدید نشانهای روشن از استمرار راه و مسیر امامین انقلاب اسلامی پدید آمده است
به گزارش خبرگزاری آنا، در دورههای پرتحول تاریخی، گفتوگو با صاحبنظران علوم انسانی میتواند به درک دقیقتر ابعاد مختلف تحولات اجتماعی، فرهنگی و مدیریتی کمک کند. بررسی رویدادهای اخیر و جنایات آمریکا و رژیم صهیونیستی در تجاوز به خاک کشور و شهادت رهبری عزیز و مردم بیگناه از منظر تحلیلی و علمی، امکان فهم عمیقتر شرایط و نیز تبیین مسیرهای پیشرو را فراهم میآورد. در این میان، نقش نخبگان دانشگاهی و اندیشمندان علوم انسانی در تحلیل پدیدههای کلان و ارائه چارچوبهای مفهومی برای فهم تحولات، اهمیت ویژهای دارد.
در همین راستا، گفتوگوی پیش رو با دکتر سیدمحمد مقیمی، استاد دانشگاه تهران و رئیس کارگروه مدیریت شورای تحول و ارتقای علوم انسانی، انجام شده است. در این مصاحبه تلاش شده است با بهرهگیری از دیدگاههای علمی و تجربیات مدیریتی ایشان، برخی از مسائل و تحولات مهم معاصر و پیامدهای آنها برای جامعه و آینده کشور مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
لطفا ارزیابی تان را از اتفاقات اخیر حمله آمریکا با مشارکت رژیم صهیونیستی، شهادت رهبر عزیز و مردم بیگناه بفرمایید.
در تحلیلهای کلان مدیریت بینالملل، یکی از چارچوبهایی که برای فهم منازعات معاصر به کار میرود، رویکرد تمدنی است؛ رویکردی که بر اساس آن، بسیاری از تعارضهای سیاسی و امنیتی ریشه در تفاوتهای عمیق در جهانبینی، نظام ارزشی و اهداف نهایی تمدنها دارد. این نگاه بهطور خاص پس از طرح نظریه جنگ تمدنهای ساموئل هانتیگتون مورد توجه قرار گرفت. بر اساس این دیدگاه، جهان پس از جنگ سرد وارد مرحلهای شده است که در آن، تعارضها بیش از آنکه ایدئولوژیک یا اقتصادی باشند، ماهیت فرهنگی و تمدنی پیدا میکنند. در این چارچوب، تمدن غرب و تمدن اسلام بهعنوان دو حوزه بزرگ فکری و ارزشی، دارای تفاوتهای بنیادین در تعریف انسان، جامعه، قدرت و غایت زندگی هستند. تمدن غرب در شکل مدرن خود بر پایه اومانیسم، عقلانیت ابزاری، سکولاریسم و فردگرایی شکل گرفته است و نمونه عملی این رویکرد را میتوان در رسوایی پروژه اپستین مشاهده کرد؛ جایی که ثروت، قدرت و شبکههای نفوذ، حقوق انسانی و عدالت اجتماعی را نادیده گرفتند و رفتارهای غیر اخلاقی تحت پوشش نفوذ سیاسی و اقتصادی امکانپذیر شد. این مثال، تجسم عملی عقلانیت ابزاری، فردگرایی افراطی و سلطه منافع مادی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی غرب است. هدف اصلی این رویکرد تمدنی را میتوان در گسترش نظم لیبرال، توسعه قدرت تکنولوژیک، و تثبیت هژمونی سیاسی و اقتصادی در نظام بینالملل خلاصه کرد. در مقابل، تمدن اسلامی بر توحید، پیوند دین و سیاست، عدالت الهی، و مسئولیت اجتماعی انسان تأکید دارد و غایت آن صرفاً رفاه مادی نیست، بلکه تحقق عدالت و معنویت در زندگی فردی و اجتماعی است. از دیدگاه برخی متفکران اسلامی، بحران جهان مدرن ناشی از گسست میان انسان و امر قدسی است و همین امر موجب شده است که تمدن مدرن با وجود پیشرفتهای مادی، با بحرانهای اخلاقی، هویتی و معنوی مواجه شود.
در چنین چارچوبی، تعارض میان غرب و اسلام صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست، بلکه تعارضی در سطح مبانی معرفتی و غایتشناختی تلقی میشود و این دو به هیچ وجه آشتی پذیر نیستند. در سطح ژئوپلیتیکی، این تعارض تمدنی در برخی تحلیلها در قالب تقابلهای منطقهای ظاهر میشود که یکی از مهمترین آنها تقابل میان ایران و رژیم صهیونیستی است. این تقابل در بسیاری از تحلیلهای راهبردی بهعنوان یک تعارض وجودی توصیف میشود؛ یعنی وضعیتی که در آن هر طرف، دیگری را تهدیدی برای امنیت و حتی موجودیت خود میداند. از نگاه اسرائیل، سیاستهای منطقهای ایران و حمایت از جریانهای مخالف اسرائیل، خطر راهبردی تلقی میشود؛ و از نگاه ایران، مسئله رژیم صهیونیستی صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست، بلکه به موضوع عدالت، مسئله فلسطین و مخالفت با سلطه خارجی در منطقه پیوند خورده است. همین امر باعث شده است که این تقابل از سطح یک رقابت عادی فراتر رفته و به یک منازعه بلندمدت با ابعاد ایدئولوژیک، امنیتی و ژئوپلیتیکی تبدیل شود. در این میان، همواره نقش ایالات متحده آمریکا بهعنوان قدرت مسلط در نظام بینالملل، عامل تعیینکنندهای در شکلگیری این معادله بوده است.
حمایت راهبردی آمریکا از اسرائیل و در مقابل، اختلافات عمیق سیاسی و امنیتی میان آمریکا و ایران، موجب شده است که تقابل ایران و اسرائیل در بسیاری از موارد در چارچوب رقابت گستردهتر میان ایران و آمریکا تحلیل شود. این وضعیت در ادوار مختلف ریاست جمهوری در آمریکا با فراز و نشیب هایی همراه بوده است و در دوره اخیر ریاست جمهوری دونالد ترامپ به دلایل مختلفی همچون نفوذ لابی صهیونیست، فشارهای توام با تهدید و ترغیب حکام رژیم صهیونیستی بر شخص ترامپ، به اوج خود رسیده است و شعار اول اسرائیل را جایگزین شعار اول آمریکا نموده است و جایگاه آمریکا را تا حد نیروی نیابتی اسرائیل تقلیل داده است. این وضعیت به شکلگیری نوعی تقابل چندلایه انجامیده است که در آن جنگ غیرمستقیم در قالب جنگ ترکیبی شامل فشار اقتصادی، تحریم، نبرد رسانهای، رقابت منطقهای، عملیات سایبری و درگیریهای محدود نیابتی مبدل به یک جنگ تمام عیار و مستقیم شده است؛ به گونه¬ای که آمریکا و رژیم صهیونیستی با استفاده از استراتژی مرد دیوانه، این جرات را به خود دادهاند که رهبر معظم انقلاب اسلامی را به شهادت برسانند. استراتژی «مرد دیوانه» مبتنی بر ایجاد ابهام، تهدید و وحشت در ذهن رقبای بینالمللی است، به گونهای که دشمنان بالقوه گمان کنند رهبر یا کشور تهدیدکننده، ممکن است دست به اقدامات غیرقابل پیشبینی و شدید بزند. هدف از این رفتار، افزایش فشار روانی، وادار کردن طرف مقابل به تسلیم یا عقبنشینی و ایجاد فرصتهای سیاسی برای طرف تهدیدکننده است.
در این چارچوب، گفته میشود که آمریکا و اسرائیل با تهدید مستقیم و هدفگذاری رهبر معظم انقلاب اسلامی، قصد داشتند از طریق ارعاب، ایران را در موضع ضعف قرار دهند. این اقدام بخشی از تهاجم همهجانبه سیاسی، اقتصادی، رسانهای و امنیتی آنها بود و پیام روشن آن که به صورت مکرر توسط دونالد ترامپ در جمع رسانه¬ها مطرح شده است، تلاش برای تغییر ساختار حاکمیت و تجزیه ایران بود. این استراتژی، نه صرفاً یک تهدید نظامی یا تبلیغاتی، بلکه یک ابزار راهبردی برای فشار حداکثری و پیشبرد اهداف ژئوپلیتیک آمریکا و اسرائیل بوده است. چنین رفتاری نشاندهنده شدت تعارضات منطقهای و بینالمللی است و ضرورت آگاهی، انسجام داخلی و آمادگی راهبردی جمهوری اسلامی ایران را بیش از پیش برجسته میکند، تا کشور بتواند در مقابل این فشارها با حفظ امنیت و استقلال، سیاستهای خود را بهطور مؤثر پیش ببرد.
در نظریههای مدیریت راهبردی، هنگامی که تعارض میان بازیگران به سطح تعارض هویتی یا تمدنی میرسد، وضعیت طولانیمدت ابهام و تنش پایدار بهوجود میآید. در چنین شرایطی، کشورها ناچار میشوند تکلیف راهبردی خود را روشن کنند. این تعیین تکلیف به معنای انتخاب میان چند مسیر اصلی است: نخست، پذیرش نظم موجود و تلاش برای سازگاری با آن؛ دوم، تلاش برای اصلاح نظم بینالملل بدون ورود به تقابل بنیادین؛ و سوم، تلاش برای تغییر موازنه قدرت و ایجاد نظم جدید. هر یک از این مسیرها پیامدهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی خاص خود را دارد و انتخاب میان آنها به میزان قدرت، شرایط داخلی، محیط منطقهای و محاسبات راهبردی هر کشور بستگی دارد.
از این منظر، بحث درباره ضرورت تعیین تکلیف در تقابل ایران با آمریکا و اسرائیل را میتوان در چارچوب همین منطق تحلیل کرد. هنگامی که یک تعارض به حوزه هویت، امنیت و نظم منطقهای گره میخورد، ادامه وضعیت مبهم میتواند هزینههای فرسایشی ایجاد کند. در چنین شرایطی، همانطور که رهبر شهیدمان وعده داده بود، حکمرانان ایران اسلامی تمام تلاش خود را به تغییر موازنه قدرت و ایجاد نظم جدید معطوف ساخته اند و به دنبال تحقق خواسته قاطبه ملت سلحشور ایران اسلامی هستند که در تجمعات میلیونی شبانه خود در سراسر کشور، انتقام و ایستادگی تا پای جان را در خیابانها فریاد می زنند. هم راستا با مردم و حکمرانان، این رویکرد نیز در صحنه میدان نبرد از طریق رزمندگان شجاع اسلام با قدرت به رخ دشمنان و جهانیان کشیده شده است. بنابراین میتوان گفت که تقابل بین ایران با آمریکا و اسرائیل، نمادی از تعارض میان تمدن غرب و تمدن اسلام است که در میان غفلت و خیانت حکام کشورهای اسلامی، منجر به تعیین تکلیف تقابل نهایی تمدنی خواهد شد و عقب نشینی و یا حتی آتش بس در این نبرد سرنوشت ساز همانند آنچه در جنگ 12 روزه اتفاق افتاد، استیلای تمدن غربی را رقم خواهد زد و مسلمانان را تبدیل به بردگان تمدن غرب خواهد نمود.
چطور در فقدان رهبری امور کشور متوقف نشد و توانستیم به لحاظ نظامی و اجرایی کشور را حفظ کنیم، در صورتی که آنها منتظر سقوط حاکمیت بودند؟
در ادبیات مدیریت و علوم سیاسی، یکی از شاخصهای مهم برای سنجش اثربخشی رهبری این است که یک رهبر تا چه اندازه توانسته است سازمان یا جامعه را به گونهای هدایت کند که حتی در نبود او نیز فعالیتها به صورت منظم و سیستمی ادامه پیدا کند. در این چارچوب، تفاوت میان یک رهبر عادی و یک رهبر اثربخش در این نیست که رهبر اثربخش همیشه حضور فعالتری دارد، بلکه در این است که او میتواند ساختاری ایجاد کند که وابستگی مجموعه به شخص کاهش یافته و وابستگی به نظام و قواعد افزایش یابد. رهبر عادی معمولاً مدیریت امور را به صورت شخصمحور پیش میبرد. در چنین حالتی، تصمیمها بیش از حد به اراده فردی وابسته است و بسیاری از امور بدون حضور مستقیم او دچار اختلال میشود. در این نوع رهبری، نهادها و سازوکارها به اندازه کافی تقویت نمیشوند و هماهنگی مجموعه بیشتر بر پایه نفوذ شخصی رهبر شکل میگیرد. به همین دلیل، با کنار رفتن یا فقدان رهبر، سازمان یا جامعه با سردرگمی، تعارض و کاهش کارآمدی مواجه میشود.
در مقابل، رهبر اثربخش کسی است که علاوه بر اداره امور جاری، به نهادسازی، قانونمندی و ایجاد سازوکارهای پایدار توجه دارد. چنین رهبری تلاش میکند وظایف و اختیارات را به صورت شفاف تعریف کند، مسئولیتها را میان نهادهای مختلف توزیع نماید و قواعدی ایجاد کند که فعالیت مجموعه وابسته به حضور دائم او نباشد. در این حالت، سازمان یا جامعه به صورت سیستمی عمل میکند؛ یعنی هر بخش وظیفه خود را میشناسد و بر اساس مقررات و ساختارهای مشخص فعالیت میکند. نتیجه این نوع رهبری آن است که حتی در شرایطی که رهبر حضور ندارد یا با بحران روبهرو میشود، روند کلی اداره امور دچار توقف یا فروپاشی نمیشود؛ این همان سبکی است که رهبر شهید انقلاب اسلامی پیشه خود ساخته بود.
در حوزه حکمرانی، این ویژگی را میتوان در قالب تمایز میان رهبری شخصی و رهبری نهادی توضیح داد. هرچه یک رهبر بتواند جایگاه رهبری را از سطح فرد به سطح نهاد ارتقا دهد، میزان پایداری نظام افزایش مییابد. در چنین وضعیتی، مشروعیت و کارکرد حکومت به شخص خاص محدود نمیشود، بلکه در قالب قانون، ساختار و نهادهای رسمی استمرار پیدا میکند. در ارتباط با نظام ولایت فقیه، برخی تحلیلها بر همین نکته تأکید میکنند که استمرار فعالیت ساختارهای سیاسی و اداری در شرایط مختلف، نشاندهنده آن است که اداره امور تنها به حضور فردی رهبر وابسته نیست، بلکه در قالب مجموعهای از نهادها و سازوکارهای تعریفشده انجام میشود. در چنین برداشتی، کارآمدی رهبری در این ارزیابی میشود که آیا توانسته است ساختارها را به گونهای سامان دهد که در شرایط فشار، بحران یا حتی فقدان موقت مدیریت مستقیم، نظام تصمیمگیری و اجرای امور دچار اختلال جدی نشود. از این منظر، تداوم فعالیت سیستمی یک جامعه یا سازمان میتواند به عنوان یکی از شاخصهای مهم در سنجش میزان اثربخشی رهبری مورد توجه قرار گیرد؛ زیرا نشان میدهد که رهبری صرفاً بر پایه نفوذ شخصی نبوده، بلکه بر پایه نهادسازی و ایجاد نظم پایدار استوار شده است.
در تحلیل پدیده رهبری در نظامهای سیاسی ایدئولوژیک، یکی از مباحث مهم در مدیریت دولتی، علوم سیاسی و جامعهشناسی سیاسی، نسبت میان شخصیت رهبر و پایداری ساختار حکمرانی است. در برخی نظامها، ثبات سیاسی به شدت به ویژگیهای فردی رهبر وابسته است، در حالی که در نظامهای نهادینهتر، استمرار قدرت بیش از آنکه به فرد متکی باشد، به وجود ساختارهای تثبیتشده، مشروعیت ایدئولوژیک و پشتوانه اجتماعی وابسته است. از این منظر، بررسی ابعاد رهبری شخصیتهایی که نقش محوری در شکلدهی به یک نظام سیاسی داشتهاند، نیازمند مطالعات عمیق تاریخی، جامعهشناختی و راهبردی است و نمیتوان در یک بحث کوتاه همه ابعاد آن را تحلیل کرد. در این چارچوب، درباره شخصیت حضرت آیت¬الله خامنه¬ای (قدس سره) نیز میتوان گفت که ارزیابی جامع از شیوه رهبری، میزان تأثیرگذاری و نقش او در تحولات سیاسی معاصر، مستلزم پژوهشهای گسترده دانشگاهی و بررسیهای مستند در حوزههای مختلف علوم انسانی است. با این حال، در پاسخ به این پرسش که چرا با فقدان یک رهبر در نظامی ایدئولوژیک، ساختار سیاسی دچار فروپاشی نمیشود و حتی در برخی موارد انسجام بیشتری پیدا میکند، علاوه بر مهارت نفوذ و توانمندی رهبری اثربخش میتوان به چند اصل مهم در نظریههای حکمرانی اشاره کرد. نخست آنکه در نظامهایی که مشروعیت خود را تنها از فرد نمیگیرند، بلکه بر پایه مجموعهای از باورها، قوانین و نهادهای تثبیتشده شکل گرفتهاند، حذف یا فقدان یک فرد، حتی اگر در بالاترین سطح رهبری باشد؛ لزوماً به فروپاشی نظام منجر نمیشود. وجود قانون اساسی، نهادهای تصمیمگیر، ساختارهای امنیتی و نظامهای بسیج اجتماعی، از عواملی هستند که میتوانند استمرار حاکمیت را تضمین کنند. اصل دوم، نقش مشروعیت اجتماعی در شرایط بحران است.
در بسیاری از نظریههای جامعهشناسی سیاسی مطرح میشود که هنگامی که یک جامعه با تهدید خارجی یا حادثهای بزرگ مواجه میشود، نوعی همبستگی جمعی شکل میگیرد که میتواند به تقویت انسجام داخلی بینجامد. این پدیده که در ادبیات علوم سیاسی گاه به اثر «همگرایی در برابر تهدید» تعبیر میشود، سبب میشود که گروههای مختلف اجتماعی، با وجود اختلافات داخلی، در برابر خطر مشترک به حمایت از ساختار سیاسی موجود روی آورند. در چنین شرایطی، نه تنها احتمال فروپاشی کاهش مییابد، بلکه گاه نوعی تحرک و اقتدار بیشتر در رفتار سیاسی و امنیتی حکومت مشاهده میشود. اصل سوم، تمایز میان رهبری فردی و رهبری نهادی است. در نظامهایی که رهبری در قالب یک نهاد تعریف شده است، استمرار آن نهاد میتواند از بروز خلأ قدرت جلوگیری کند. حتی اگر شخصیت رهبر دارای ویژگیهای برجسته و تأثیرگذار باشد، تداوم ساختار رهبری به واسطه قواعد حقوقی و سازوکارهای تعیین جانشین، مانع از ایجاد بحران ساختاری میشود. به همین دلیل، در برخی موارد مشاهده میشود که پس از فقدان یک رهبر، به جای فروپاشی، نوعی بازآرایی درونی رخ میدهد و ساختار سیاسی با تکیه بر منابع نهادی و اجتماعی خود به مسیر ادامه میدهد.
در مدیریت دولتی، یکی از مباحث مهم در تحلیل ثبات یا بیثباتی نظامهای حکمرانی، تمایز میان رهبری فردی و رهبری نهادی است. این تمایز توضیح میدهد که چرا در برخی کشورها با کنار رفتن یا فقدان یک رهبر، ساختار سیاسی دچار بحران و فروپاشی میشود، اما در برخی دیگر، حکومت بدون اختلال اساسی به مسیر خود ادامه میدهد. در نظامهایی که قدرت سیاسی بیش از حد به شخصیت یک فرد وابسته است، ثبات حکومت نیز به همان فرد گره میخورد. در چنین شرایطی، تصمیمهای اصلی بر اساس اراده شخصی اتخاذ میشود، نهادهای رسمی نقش کمتری دارند و سازوکار مشخص و پذیرفتهشدهای برای انتقال قدرت وجود ندارد. به همین دلیل، با از میان رفتن رهبر، احتمال بروز اختلاف میان نخبگان، رقابت بر سر جانشینی و شکلگیری بحران سیاسی افزایش مییابد و گاه حتی موجودیت نظام با خطر فروپاشی روبهرو میشود. در مقابل، در نظامهایی که رهبری در قالب یک نهاد تعریف شده است، استمرار حکومت وابسته به فرد خاص نیست، بلکه به وجود ساختارهای حقوقی، سازمانی و اجتماعی متکی است. در این نوع نظامها، جایگاه رهبر در قانون مشخص شده، حدود اختیارات او تعریف گردیده و سازوکار تعیین جانشین یا انتقال قدرت از پیش پیشبینی شده است. وجود نهادهای تثبیتشده مانند قانون اساسی، مجلس، دستگاه قضایی، نیروهای نظامی و سایر سازمانهای رسمی باعث میشود که حتی در صورت فقدان رهبر، ساختار کلی حکومت دچار خلأ نشود. در چنین شرایطی، وفاداری سیاسی نه فقط به شخص، بلکه به نظام و قواعد آن شکل میگیرد و همین امر امکان استمرار حاکمیت را فراهم میکند. از دیدگاه جامعهشناسی سیاسی نیز، هنگامی که یک نظام دارای مشروعیت ایدئولوژیک و پشتوانه اجتماعی باشد، در شرایط بحران تمایل به حفظ انسجام افزایش مییابد. در مواقعی که جامعه با تهدید خارجی یا حادثهای بزرگ روبهرو میشود، گروههای مختلف سیاسی و اجتماعی برای جلوگیری از بیثباتی، به حفظ ساختار موجود گرایش پیدا میکنند. این پدیده که در ادبیات علوم سیاسی از آن به عنوان همگرایی در برابر تهدید یاد میشود، میتواند سبب شود که به جای فروپاشی، نوعی انسجام بیشتر در درون نظام شکل بگیرد. در نتیجه، فقدان یک رهبر لزوماً به تضعیف فوری حکومت منجر نمیشود، بلکه گاه موجب فعال شدن ظرفیتهای نهادی و اجتماعی برای حفظ ثبات میگردد.
بر این اساس، در نظامهایی که رهبری به صورت نهادی تعریف شده است، حتی اگر شخصیت رهبر دارای جایگاه برجسته و تأثیرگذار باشد، تداوم ساختار سیاسی به واسطه قواعد حقوقی، سازوکارهای جانشینی و حمایت اجتماعی تضمین میشود. در چنین وضعیتی، پس از فقدان رهبر، به جای فروپاشی، معمولاً نوعی بازآرایی درونی در ساختار قدرت رخ میدهد؛ به این معنا که نهادهای موجود با شرایط جدید تطبیق پیدا میکنند، نقشها دوباره تنظیم میشود و حکومت با تکیه بر منابع نهادی و اجتماعی خود به مسیر ادامه میدهد. از همین رو، در تحلیل علمی ثبات سیاسی، توجه به میزان نهادینه بودن قدرت و وجود سازوکارهای قانونی انتقال رهبری، از مهمترین عوامل در پیشبینی رفتار نظامهای سیاسی در شرایط بحران به شمار میآید.
بر این اساس، مشاهده استمرار حکومت اسلامی پس از فقدان رهبر شهیدمان را میتوان در چارچوب نظریههای شناختهشده حکمرانی توضیح داد. اگر نظامی دارای مشروعیت ایدئولوژیک، پشتوانه اجتماعی، نهادهای پایدار و سازوکارهای مشخص برای انتقال قدرت باشد، احتمال فروپاشی آن کاهش مییابد و حتی ممکن است در شرایط تهدید، نوعی انسجام و تحرک بیشتر در آن پدید آید؛ این همان فرآیندی است که امام خامنه¬ای (قدس سره) با استادی، معماری آن را بر عهده گرفت و با موفقیت به سرانجام رساند.
آن چیزی که این روزها از اهمیت ویژه برخوردار است، همبستگی اجتماعی است در این زمینه توصیه شما به مردم و نخبگان چیست؟
در روزهای دشوار و سرنوشتساز، هنگامی که کشورمان با تهدیدها و فشارهای گسترده خارجی مواجه است، بیش از هر زمان دیگری همبستگی اجتماعی به عنوان محور اساسی حفظ امنیت، پایداری و اقتدار ملی اهمیت پیدا میکند. تجربههای تاریخی و مطالعات جامعهشناسی سیاسی نشان میدهد که انسجام و وفاق میان مردم و نخبگان، یکی از قویترین عوامل مقاومت در برابر فشارها و تهاجمات خارجی است. همبستگی اجتماعی نه تنها توان دفاعی و بازدارندگی کشور را افزایش میدهد، بلکه موجب ارتقای کارآمدی مدیریت بحران و تصمیمگیریهای راهبردی در سطح ملی میشود. در واقع، یک جامعه منسجم میتواند تهدیدهای خارجی را به فرصتهای داخلی برای تقویت ساختارها و نهادهای خود تبدیل کند. در این شرایط، نقش مردم و نخبگان به یک اندازه حیاتی است. مردم با رعایت قانون، وفاداری به ارزشهای ملی و دینی، و مشارکت فعال در امور اجتماعی و اقتصادی، میتوانند انسجام جامعه را حفظ کنند و خلأهای ناشی از فشارهای خارجی یا داخلی را جبران نمایند.
از سوی دیگر، نخبگان علمی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی با هدایت خردمندانه، ارائه تحلیلهای دقیق و آموزش جامعه، میتوانند روحیه امید، مقاومت و اعتماد عمومی را تقویت کنند و انسجام روانی و معنوی جامعه را پایدار سازند. یکی از نکات مهم در همبستگی اجتماعی، پذیرش نقش جمعی و حرکت هماهنگ در چارچوب ارزشها و اهداف مشترک است. هرگونه اختلافافکنی یا تفرقه در شرایط بحران، به نفع دشمن و به زیان سرنوشت ملی خواهد بود. در مقابل، همکاری جمعی، ایجاد شبکههای حمایتی و بهرهگیری از ظرفیتهای مردمی، موجب میشود که جامعه حتی در سختترین شرایط، به صورت سیستمی و سازمانیافته عمل کند و نه تنها آسیب نبیند، بلکه توان خود را برای مقاومت و پیشرفت افزایش دهد. از دیدگاه عالمان مدیریت دولتی، علوم سیاسی و جامعهشناسی، همبستگی اجتماعی، فراتر از یک الزام اخلاقی، یک راهبرد ملی و امنیتی است. جامعهای که بتواند در بحرانها، انسجام خود را حفظ کند و نخبگان و مردم در هماهنگی کامل با یکدیگر عمل کنند، قادر است تهدیدهای موجود را مهار کرده و فرصتهای تقویت ساختارهای نهادی، اجتماعی و اقتصادی را به بهترین شکل به کار گیرد. در این نگاه، وحدت و انسجام نه تنها به معنای حمایت از حکومت، بلکه به معنای حفاظت از جامعه، امنیت ملی و منافع نسلهای آینده است.
بنابراین، توصیه اساسی به مردم و نخبگان این است که با پایبندی به قانون و ارزشهای ملی و دینی، اعتماد متقابل و انسجام اجتماعی را حفظ کنند. در برابر تلاش دشمن برای تضعیف روحیه جمعی و ایجاد اختلاف، مقاوم باشند. مشارکت فعال و مسئولانه در زمینههای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی داشته باشند و ظرفیتهای محلی و جمعی را به کار گیرند. نخبگان با هدایت فکری، تبیین ارزشها و تقویت روحیه معنوی، همبستگی و انگیزه مقاومت را در سراسر جامعه تقویت کنند.
همه باید بدانیم که تداوم اقتدار و موفقیت ملت ایران تنها با همکاری، وفاداری و همدلی ممکن است. هرگاه مردم و نخبگان با وحدت، انسجام و مسئولیت جمعی عمل کنند، توان کشور در مقابله با تهدیدها افزایش یافته و مقاومت جامعه پایدار خواهد ماند. در چنین شرایطی، ملت ایران نه تنها قادر خواهد بود از مرزها، ارزشها و دستاوردهای خود دفاع کند، بلکه میتواند قدرت، اراده و انسجام ملی خود را به جهانیان نشان دهد و سرنوشت تاریخی خود را در مسیر عزت و سربلندی رقم زند.
در پایان هم بفرمایید در آینده چه افقی داریم، با انتخاب رهبری جدید چطور می توانیم ادامه دهیم و چه آینده ای در پیش است؟
ایران بعد از این جنگ، به هیچ وجه با قبل از جنگ قابل مقایسه نخواهد بود. تحولات اخیر و روند مقاومت ۴۷ ساله جمهوری اسلامی ایران نشان میدهد که کشور پس از این جنگ، از نظر سیاسی، اقتصادی، مدیریتی، امنیتی و ژئوپلیتیکی، در موقعیتی کاملاً متفاوت از دوره پیش از جنگ قرار خواهد گرفت. در طول این سالها، ایالات متحده آمریکا همواره با تهدید به اقدام نظامی و اعمال فشار حداکثری تلاش کرده بود ایران را در چارچوبی محدود و قابل کنترل نگه دارد. جمهوری اسلامی، با اتخاذ سیاست خویشتنداری و مدیریت محتاطانه تنشها، توانست آثار مخرب جنگ مستقیم را کاهش دهد و ضمن حفظ ثبات داخلی و منطقهای، از ایجاد بحرانهای گسترده جلوگیری کند. این استراتژی مبتنی بر هوشمندی راهبردی و درک دقیق محدودیتها و فرصتها، توانست ایران را در مسیر مقاومت مستمر و پیشرفت راهبردی قرار دهد. اما امروز، با فروپاشی تصور جهانی از قدرت مطلق آمریکا و محدودیت عملی نفوذ اسرائیل، جمهوری اسلامی ایران از موضع برتر و مستحکمتر برخوردار خواهد بود. این تغییر وضعیت، پیامدهای متعددی دارد که در سطح منطقه و جهان قابل بررسی است. نخست، کشورهای حوزه خلیج فارس و خاورمیانه به صورت عملی مشاهده کردهاند که قدرت بازدارندگی آمریکا و اسرائیل محدود و پوشالی است؛ این شناخت، آنان را ناگزیر به بازتعریف سیاستها و الگوهای تعامل با جمهوری اسلامی خواهد کرد. دوم، ایران اکنون قادر است با اعتماد به نفس و از موضع قدرت، برنامههای امنیتی، سیاسی و اقتصادی خود را پیش ببرد و نفوذ منطقهای خود را تثبیت کند. سوم، بازتعریف روابط بینالمللی و منطقهای ایران بر اساس واقعیتهای جدید، موجب افزایش وزن راهبردی کشور در محاسبات قدرت جهانی خواهد شد. در نهایت، تضعیف قدرت بازدارندگی دشمنان، به ویژه آمریکا و اسرائیل، فضای استراتژیک جدیدی ایجاد میکند که ایران میتواند با بهرهگیری از آن، اهداف بلندمدت خود را با آزادی عمل بیشتری پیگیری کند.
از منظر علمی، این تحولات نمونهای از تغییر موازنه قدرت در نظام بینالملل است که نشان میدهد جایگاه کشورها نه تنها بر اساس توان نظامی و اقتصادی، بلکه بر مبنای تجربه مقاومت، انسجام داخلی، استراتژیهای خردمندانه و شناخت محدودیتهای دشمن شکل میگیرد. ایران امروز، با اتکا به تجربه تاریخی خود و بهرهگیری از ظرفیتهای ملی، به عنوان یک قدرت تعیینکننده در منطقه و بازیگری اثرگذار در سطح جهان ظاهر شده است؛ جایگاهی که دیگر هیچ تهدیدی نمیتواند آن را نادیده بگیرد یا محدود کند.
بنابراین میتوان گفت که ایران پس از این جنگ، نه تنها قادر است از منافع ملی و ارزشهای خود حفاظت کند، بلکه میتواند با تثبیت قدرت و نفوذ راهبردی خود، مسیر تعاملات منطقهای و بینالمللی را بازتعریف کرده و الگوی جدیدی از حضور فعال و اثرگذار در مناسبات جهانی ارائه دهد. جهان امروز، چه در سطح منطقه و چه در سطح بینالملل، ناگزیر است ایران را به عنوان قدرتی مستقل، مقاوم و تعیینکننده در محاسبات سیاسی و امنیتی خود لحاظ کند و این تغییر، نتیجه تجربه ۴۷ ساله مقاومت، خویشتنداری و استراتژی هوشمندانه جمهوری اسلامی است.
با انتخاب آیتالله سید مجتبی خامنهای (حفظه الله) به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی همه چیز نوید بخش استمرار راه و مسیر امامین انقلاب اسلامی است. ایشان که دارای بالاترین سطح تحصیلات حوزوی است، سالهای متمادی به عنوان مشاور رهبر شهیدمان، شایستگی های رهبری را از مربی و مرشد خود آموخته است و بهترین فردی است که میتواند استمرار دهنده آرمانهای امامین انقلاب اسلامی باشد، آرمانهایی که ملت فهیم ایران اسلامی در تجمعات میلیونی سراسر کشور در روزهای گذشته بعد از شهادت رهبر شهیدمان در یک رفراندوم خیابانی فراگیر فریاد زده¬اند. با انتخاب آیتالله سید مجتبی خامنهای (حفظه الله) به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی از سوی مجلس خبرگان، نشانهای روشن از استمرار راه و مسیر امامین انقلاب اسلامی پدید آمده و امتدادی فاخر و شایسته ایجاد شده است.
این انتخاب نه تنها از منظر قانونی و نهادی مشروعیت دارد، بلکه از نظر کارکردی و راهبردی نیز تضمینکننده تداوم اصول و آرمانهای بنیادین انقلاب است. آیتالله سید مجتبی خامنهای(مدظله العالی) با برخورداری از بالاترین سطح تحصیلات حوزوی، شناخت عمیق و همهجانبهای از مبانی فقهی، اخلاقی و فلسفی دارد که این امر او را به فردی شایسته برای هدایت جامعه اسلامی و تصمیمگیریهای راهبردی در شرایط حساس و پیچیده بینالمللی تبدیل میکند. علاوه بر این، سالها حضور او به عنوان مشاور رهبر شهید انقلاب فرصت داده است تا تمامی ویژگیها و مهارتهای رهبری را از نزدیک آموخته و تجربه عملی کسب کند؛ تجربهای که ترکیبی از حکمت، صبر، تدبیر و شناخت دقیق شرایط داخلی و بینالمللی را به همراه دارد. انتخاب ایشان به منزله تضمین استمرار آرمانهای امامین انقلاب اسلامی است؛ آرمانهایی که ملت ایران آنها را با بصیرت و تعهد خود درک کرده و در مناسبتهای مختلف، به ویژه پس از شهادت رهبر شهید، در تجمعات میلیونی سراسر کشور اعلام نموده و وفاداری خود به مسیر انقلاب را نشان دادهاند.
این حضور گسترده مردمی، نه تنها مشروعیت اجتماعی رهبری جدید را تقویت میکند، بلکه نشاندهنده همگرایی مردم با اصول و ارزشهای بنیادین انقلاب، و آمادگی آنان برای همراهی در مسیر تحقق اهداف بلندمدت جمهوری اسلامی است. به بیان دیگر، رهبری آیتالله سید مجتبی خامنهای (مدظله العالی)، ترکیبی از مشروعیت دینی، ظرفیت علمی و تجربه عملی راهبردی است و به همین دلیل میتواند مسیر انقلاب اسلامی را با همان قوت و جهتگیری اصولی پیشین ادامه دهد. این استمرار، نه تنها موجب ثبات داخلی و انسجام اجتماعی میشود، بلکه پیام روشنی به جهان و دشمنان ایران اسلامی دارد: ملت ایران در راه آرمانهای خود مصمم و متحد است و رهبری آن از تمامی ویژگیهای لازم برای هدایت جامعه برخوردار است.
با توجه به تحولات راهبردی و تجربه تاریخی جمهوری اسلامی ایران، نخبگان دانشگاهی و حکمرانان حکومت اسلامی در برابر وظیفهای خطیر و تعیینکننده قرار دارند. این وظیفه نه تنها شامل هدایت امور اجرایی و سیاستگذاری داخلی است، بلکه مستلزم همگرایی هدفمند با تودههای مردم، که با حضور میلیونی و گسترده خود وفاداری و تعهد خود را به آرمانهای انقلاب و رهبری نشان دادهاند، نیز میباشد. این همراهی مردمی، نه تنها پشتوانه اجتماعی بلکه زیربنای مشروعیت عملی و اخلاقی تصمیمات راهبردی کشور است. در این چشمانداز، وظیفه نخبگان و حکمرانان آن است که با بهرهگیری از دانش تخصصی، تجربه عملی و ظرفیت مدیریتی خود، تمامی سازوکارهای سیاسی، اقتصادی، امنیتی، فرهنگی و علمی کشور را به گونهای سامان دهند که جمهوری اسلامی تحت زعامت حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای (حفظه الله)، از منظر قدرت، انسجام و اثرگذاری، به مراتب قویتر از گذشته عمل کند. این قدرت، صرفاً محدود به توان نظامی و امنیتی نیست، بلکه شامل تقویت انسجام اجتماعی، ارتقای ظرفیت علمی و فناوری، پیشبرد عدالت اقتصادی، توسعه فرهنگی و ترویج ارزشهای معنوی و اخلاقی نیز میشود.
بدین ترتیب، همگرایی میان مردم، نخبگان و حکمرانان، شرط لازم و زیربنای آغاز مرحله جدید در مسیر انقلاب اسلامی است؛ مرحلهای که جمهوری اسلامی را قادر میسازد اهداف بلندمدت خود در زمینه تحقق تمدن نوین اسلامی را با اتکاء به قدرت داخلی و نفوذ منطقهای دنبال کند. مشارکت فعال نخبگان در طراحی راهبردها، برنامهریزی دقیق و هدایت جامعه در چارچوب ارزشهای اسلامی، همراه با انگیزه و وفاداری مردم، ایران را به یک قدرت مستقل، پایدار و اثرگذار در جهان اسلام و نظام بینالملل تبدیل خواهد کرد. این مرحله، فرصتی تاریخی برای تثبیت مسیر انقلاب و تحقق آرمانهای بلند آن است؛ فرصتی که تنها با همافزایی خردمندانه نخبگان، حکمرانان و مردم، و با تکیه بر رهبری الهی و توانمندیهای ملی، قابل دستیابی خواهد بود.
انتهای پیام/