ما این خاک را سرمه چشمانمان میکنیم
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، مریم رحمانی، سیزدهمین روز از اسفندماه ۱۴۰۴، همزمان با شام میلاد امام حسن مجتبی (ع)، با دلی داغدار از شهادت رهبر فرزانه انقلاب، در کنار دانشجویان جهادی دانشگاههای شریف و تهران هستم. در اطراف میدان انقلاب، میان ساختمانهای اداری و مسکونیِ تخریبشده به دست رژیم صهیونیستی و آمریکا، زمان را سپری میکنیم. امروز، پنجمین روز از جنگ تحمیلیِ آمریکایی-صهیونیستی علیه ایران است.
ساعت حدود ۱۴ است؛ نوار زرد هشدار را کنار میزنم و وارد کوچه .... در حوالی میدان انقلاب میشوم. بوی دود و حجم غبار در فضا سنگینی میکند. سطح کوچه و مقابل ساختمانهایی که پیش از این مأمن اداری یا مسکونی بودند، اکنون انباشته از خاک، آهن و سنگ است. شیشهها فروریخته و چارچوب پنجرهها از شدت انفجار از جا کنده و به داخل ساختمانها پرتاب شدهاند.
اینجا همان راسته کتابفروشیهای انقلاب است؛ جایی که همیشه بوی کتاب میداد به نوعی بازار ویژه ای برای دانش آموزان و دانشجویان بود. حالا اما صورت خیابان زخمی شده است. دانشجوهایی را میبینم که در قالب گروههای جهادی برای امدادرسانی به مردمی که در جنگ تحمیلی خودشان و خانه و زندگیشان آسیب دیده است در کنار نیروهای هلال احمر مشغول خدمترسانی هستند.
گروهی دیگر را دانشآموزان تشکیل میدهند؛ نوجوانانی که گاه بیل به دست میگیرند تا تلی از خاک و سنگ را جابهجا کنند و گاه شیشهخوردههای کف خیابان را جارو میزنند تا مسیر برای تردد شهروندان مهیا شود. با یکی از دانشجویان ورودی ۱۴۰۱ دانشگاه تهران همکلام میشوم. ۲۱ سال دارد. گردوغبار بر چهره و لباسش نشسته و با دستانی دودی، کاغذها و مدارکی را که بر اثر انفجار به بیرون پرتاب شدهاند، جمعآوری میکند. روی یکی از کاغذها نوشته شده: «همسایه گرامی لطفاً درب ساختمان را به جهت حفظ امنیت ببندید». دانشجو به کاغذ اشاره میکند و با تلخی میگوید: «مگر نمیگفتند مردم عادی را نمیزنند؟!»
برایم از لحظات اولیه انفجار میگوید تازه انفجار رخ داده بود که در کنار نیروهای امدادی به منطقه آمدیم، حجم تخریب بالا بود ...
کمی جلوتر، کنار تاکسی زردی که زیر آوار له شده است، نوجوانانی با کاورهای «خادمالرضا» گرد هم آمدهاند. از لهجه و کلامشان پیداست که تهرانی نیستند. میپرسم از کجا آمدهاید؟ میگویند: «ما یک گروه دانشآموزی هستیم که به همراه مربیانمان از قم آمدهایم تا کمکی کرده باشیم.»
انتهای کوچه، روی ویرانههای ساختمان خیابان اصلی، مردم با زمزمه سرود «در روح و جان من میمانی ای وطن»، پرچم بزرگی را نصب میکنند. کارگران شهرداری مشغول پاکسازی خیابان هستند و نگاهم به خردسالانی میافتد که دست در دست والدین، میان این ویرانهها درس شجاعت میگیرند. یاد نوه شهید رهبرمان میافتم و دلم دوباره میلرزد؛ اما دیوارنگاره میدان انقلاب با تصویر رهبر شهیدمان، جانی دوباره به من میدهد. روی آن نوشته شده: «آقای عزیز ایران، راهت ادامه دارد».
دقایقی به افطار مانده است. منطقه را در حالی ترک میکنم که کوچه و خیابان به همت این جوانان و نوجوانان نظم گرفته است. شهر آماده میشود تا پس از افطار، میزبان مردمی باشد که قرار هرشبشان فریاد کشیدن بر سر آمریکا و صهیونیسم در میادین اصلی شهر است.
انتهای پیام/