«رسیدن به روشنایی» منتشر شد/زندگینامه داستانی یک شهید مدافع حرم
به گزارش خبرگزاری آنا، این کتاب که زندگینامه داستانی شهید سید سجاد روشنایی است، سبک زندگی یک شهید را از دریچه روزمره او و سبک زندگی روزانهاش به ما نشان میدهد. نویسنده از تولد شهید آغاز میکند و کم کم دست ما را توی دست خانواده او میگذارد که به اولین فرزندشان افتخار میکنند و بزرگ شدنش را مثل رد شدن عمرشان، عزیز میکنند.
سیدسجاد روشنایی مرد سرزنده و شوخی است که دعای مادر همیشه پشت سرش است. نه فقط برای اینکه پسر خلف خانواده بوده بلکه برای احترام و محبتی که همیشه به مادر داشته است. پسری که هروقت مادرش میخواست نان بخرد خودش جلوتر میدوید. ازدواج هم که کرده بود نمیگذاشت مادر برود بشقاب و میوه بیاورد، خودش بلند میشد. شاید همینهاست که آدمها را اهل نجات میکند، اهل شهادت و سبک زندگی شهدا نشان میدهد همین کارهای به ظاهر ساده اما بزرگ میتواند از یک آدم معمولی، یک بنده نورچشمی خدا بسازد. اما این فقط یک پاره از شخصیت شهید است، جای جای کتاب حرف از مشکلاتی است که سیدسجاد روشنایی با آرامش و حرف زدن، با دلسوزی و گفتگو حل میکند و مردم را دلشاد میکند. این هم همان چیزی است که ما زیاد گمش میکنیم. به جای حرف زدن سوتفاهم بوجود میآوریم و تلمبار سوتفاهم ها همه را از هم دلگیر میکند.
این کتاب یک سبک زندگی ساده و کاربردی را از میان رفتار سازنده یک شهید شوخ طبع و دلسوز به ما معرفی میکند. در کنار اینکه سیدسجاد روشنایی بعنوان یکی از شهدای مدافع حرم، یک نمونه بی نظیر برای الگوگیری نسل جوان و نوجوان است که دنبال الگوهای نزدیکتر میگردند.
کتاب رسیدن به روشنایی به قلم زهره نجف زاده در 114 صفحه و با قیمت 180هزارتومان توسط انتشارات کتاب جمکران روانه بازار نشر شده است.
برای تهیه این اثر میتوانید به کتابفروشیهای سراسر کشور یا سایت کتاب جمکران به آدرس www.ketabejamkaran.ir مراجعه نمایید.
در بخشی از کتاب میخوانیم:سید سجاد مردی بود که میخندید. خندههایش از آن خندههای زورکی وگزیده شده نبود که از ته دل نیاید. خندههای او از چشمهایش شروع میشد،گوشه لبهایش را بالا میکشید و بعد مثل آبی زلال از یک چشمه، تمامصورتش را پر میکرد. از آن خندهها که گوشههای چشم را چروک میکند ودل آدم را گرم. با همه رفیق بود، انگار که قالیچهای بود که هر جا میگذاشتی،خودش را با زمینش جفتوجور میکرد. در محلهشان، از مغازهدارها وبچههایی که توی کوچه میدویدند تا پیرمردهایی که عصابهدست داشتند، باهمه سلام و علیک داشت...
انتهای پیام/