چرا قطار رسانهای غرب از ریل جنگ خارج شد؟
به گزارش خبرگزاری آنا، تا همین دیروز، قطار رسانهای غرب روی یک ریل مشخص حرکت میکرد: القای نزدیکبودن جنگ. تیترها، تحلیلها و حتی «نشتهای هدایتشده» همگی در خدمت ساختن یک افق تهدیدآمیز بودند؛ افقی که قرار بود هم افکار عمومی ایران را دچار اضطراب کند و هم تصمیمسازی در تهران را عصبی و واکنشی جلوه دهد.
اما با موضعگیری روشن و محاسبهشده رهبر انقلاب، این ریل ناگهان به بنبست خورد (اگر آمریکا جنگ را شروع کند، جنگ منطقهای خواهد بود). این یعنی نه انکار تهدید، نه بزرگنمایی آن؛ بلکه خلع سلاحِ روایت جنگ. دقیقاً در همین نقطه بود که رسانههای دشمن، بدون هیچ توضیح نظری، از جنگ عبور کردند. این عبور، نه محصول تحلیل جدید، بلکه واکنش اضطراری به بیاثر شدن خط قبلی بود.
جنگ، زمانی ابزار رسانهای مؤثر است که طرف مقابل یا بترسد یا شتاب کند. وقتی هیچکدام رخ ندهد، ادامه آن روایت، صرفاً به افشای بلوف منجر میشود. به همین دلیل، تغییر موضع رسانهها را باید نشانه ناکامی یک عملیات روانی دانست، نه نشانه بلوغ تحلیلی.
آنچه اتفاق افتاد، تغییر صحنه نبرد نبود؛ تغییر تاکتیک در همان نبرد ادراکی بود.
فرسایش نام تازه برای سیاستهای مستعمل
حالا مباحث مطرح شده در اندیشکدههای غربی تحت عنوان «فرسایش تدریجی»، بیش از آنکه نشانه طراحی نو باشد، اعترافی ضمنی به پایان رؤیای فروپاشی سریع است. غرب زمانی از «شوک»، «فشار حداکثری» و «نقطه گسست» سخن میگفت؛ امروز، اما از «زمان»، «مدیریت تنش» و «تحملپذیر کردن فشار» حرف میزند.
ترکیبهایی مانند فشار اقتصادی، انزوای دیپلماتیک، عملیات پنهان، آلترناتیوسازی و بازدارندگی مدیریتشده، برای ایران نه تازهاند و نه غافلگیرکننده. اینها اجزای ثابت یک پروژه چنددهساله بودهاند که بارها اجرا شده و هر بار به مانعهای جدی خوردهاند.
اصرار امروز بر برجستهسازی این مؤلفهها، بیشتر مصرف رسانهای دارد تا کارکرد عملی. غرب تلاش میکند شکستهای گذشته را در قالب یک «راهبرد صبورانه» بازتعریف کند؛ گویی مشکل از شتاب بوده، نه از ناتوانی ساختاری.
در واقع، فرسایش بهعنوان راهبرد، نه انتخاب از سر قدرت، بلکه پناه بردن به آخرین گزینه کمریسک است.
افسانه محدودسازی گزینههای ایران
یکی از کلیدواژههای دیگر و البته پرتکرار این روزها، «محدود کردن گزینههای سیاستی ایران» است. این گزاره، بهطور ضمنی ادعا میکند که ایران تا امروز در وضعیت تصمیمگیری کمهزینه قرار داشته و اکنون قرار است تحت فشار واقعی قرار گیرد. این روایت، آشکارا با واقعیت تاریخی ناسازگار است.
تصمیمسازی در جمهوری اسلامی، از همان ابتدا در محیطهای پرهزینه شکل گرفته: جنگ تمامعیار، تحریمهای فلجکننده، ترور نخبگان، خرابکاری راهبردی، فشار اجتماعی و تهدید دائمی امنیتی. اگر قرار بود هزینه، تصمیم را فلج کند، این نظام باید دههها پیش از حرکت میایستاد.
فتنه روزهای اخیر نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است. هزینه تحمیل شد؛ سنگین هم بود. اما سؤال تعیینکننده این است: نتیجه چه شد؟ آیا ایران از مواضع راهبردی خود عقب نشست یا معادله دشمن شفافتر شد؟
تجربه نشان داده هر موج هزینهسازی، نه به انسداد تصمیم، بلکه به بازتنظیم و مقاومتر شدن فرآیند تصمیمگیری منجر شده است.
بازی زمان؛ علیه چه کسی؟
راهبرد فرسایشی بر یک پیشفرض اساسی استوار است: زمان به نفع غرب و به ضرر ایران میگذرد. اما نشانهها روزبهروز این فرض را تضعیف میکنند. در طرف مقابل ایران، غرب با بحرانهای همزمان اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی هویتی دستوپنجه نرم میکند.
وقتی از «بازدارندگی مدیریتشده» سخن گفته میشود، معنای پنهان آن ترس از خروج کنترل است. دشمن میخواهد تنش را در سطحی نگه دارد که نه به جنگ بینجامد و نه به شکست آشکار؛ این وضعیت، بیش از آنکه نشانه اقتدار باشد، علامت تردید مزمن است.
پروژه آلترناتیوسازی نیز در همین چارچوب قابل فهم است. آلترناتیوی که فاقد ریشه اجتماعی، انسجام سازمانی و افق سیاسی باشد، صرفاً ابزار فشار رسانهای است، نه گزینه واقعی قدرت.
فرسایش، اگر قرار است عمل کند، بیش از آنکه ایران را هدف بگیرد، در حال فرسودهکردن اعتماد غرب به توان راهبردی خودش است.
فرجام سخن
آنچه امروز از رسانههای دشمن شنیده میشود، تغییر صداست، نه تغییر مسیر. ابزارها همان ابزارها هستند، فشارها پیشتر اعمال شدهاند و هزینهها بارها پرداخت شدهاند. تفاوت فقط در این است که امید به فروپاشی سریع جای خود را به مدیریت شکست داده است.
چرخش رسانهای پس از سخنان رهبری نشان داد که میدان اصلی تقابل، همچنان میدان ادراک و اراده است. جایی که هر عقبنشینی روایتی، معنای راهبردی دارد.
فرسایش، وقتی اینقدر پررنگ تبلیغ میشود، معمولاً نشانه قدرت نیست؛ نشانه نداشتن گزینه بهتر است.
انتهای پیام/